قنبرک
قنبرک زیر دیوار کلاس اولی ها ایستاد بود و به مک زدن علی تماشا می کرد. هر از گاهی آب دهانش را جمع می کرد و قورت می داد. یه جورای حس می کردی منتظر است.
معلم مدیر چیزی به دست، قدم می زد، به علی که رسید، علی از ترسش زود دهانش را به کف دست راستش خالی کرد. گفت: دستت را ببینم؟ علی دستان کوچک و شیره ایش را به او نشان داد. معلم با آن چیزی که در دست داشت به دست راست علی زد، علی از جا کنده شد و بعد نیم قد شد و دست راستش را به لای قسمت فوقانی پاهایش برد و یا از ترس خیس شدن ... و دست چپش را برای دریافت ترکه بالا نگه می داشت. مثل این که وقتی معلم خواست بزند باید بزند!. قنبرک پیش آمد، اول از همه آب نبات را از زمین برداشت، بعد رو به معلم مدیر، آقا اجازه این بود. نزنید! نزنید.
معلم مدیر رو به قنبرک، دستت را باز کن ببینم! قنبرک اول آب نبات را به دهانش گذاشت و بعد دستش را بازکرد. او گفت: مگه نگفتم در مدرسه خوردن این جور چیزها قدغن است! مگه نگفتم این جور چیزها دندان هایتان را از بین می برد. دستت را نگاه کن! قنبرک سرش را پایین انداخت و تا جایی که می شد گردنش را بر سینه اش نزدیک کرد. معلم با کف دستش پشت کردن قنبرک را نشانه رفت. قنبرک با دست چپش پشت گردنش را گرفت! معلم مدیرگفت: بینداز بیرون! قنبرک آب نبات را روی زبانش قرار داده بود و محکم دهانش را بسته بود. معلم مدیر با صدای بلند داد می زد قنبرک با تو هستم! قنبرک دست راستش را بالا نگه داشته بود و با دست چپش پشت گردنش را و سر به پایین مقاومت می کرد. وی با چهار انگشتش زیر چانه قنبرک را گرفت و صورتش را بالا آورد. قنبرک به صورت او نگاه می کرد ولی دهانش را باز نمی کرد. معلم مدیر با انگشت اشاره از لابه لای لب های قنبرک برای بیرون آوردن آب نبات اقدام کرد. قنبرک دندان هایش را محکم به هم می فشرد و مقاومت می کرد.
در همین اثناء حسن دوان، دوان رسید، آقا معلم، آقا معلم بازرس، بازرس. صدای موتور که نزدیک تر شد معلم مدیر گفت: بروید گم شید. علی و قنبرک آزاد شدند و دویدن، در حال ورود به کلاس، قنبرک آب نبات را روی زبانش به علی نشان داد و علی گفت: به من!! قنبرک با دندان های نیش باقی مانده آب نبات را دو قسم کرد و علی با دو انگشت نیمی را از روی زبانش بر داشت و در درون دهانش گذاشت. با هم خندیدن و با نیم نگاهی به پشت سر وارد کلاس شدند.
همین که پشت میز قرار گرفتند نماینده معلم( شما بخوانید نماینده کلاس) در جلو ایستاد و گچ به دست منتظر ماند تا شلوغی ها را بنویسد تا معلم به حسابشان برسد. علی زیر میز دستش را به قنبرک نشان داد، جای آن چیزی که در دست معلم بود، کف دستش را جا انداخته بود. اول این طرف و آن طرف را خوب پایید و یواشکی گفت : "نامرد"! علی پرسید چه می گی؟ گفت: هیچی! تا اصرار کند و اسرارش را بر ملا کند، معلم وارد شد.
نماینده معلم: برپا
همه با هم به احترام معلم از جا بلند شدند. معلم گفت: بفرمایید. همه نشستند. معلم پرسید: قنبرک موضوع چه بود؟ قنبرک: اجازه آقا، اجازه، چیز بود. علی زود پرید وسط حرف و گفت: آقا اجازه قنبرک تقصیر نداشت! تقصیر من بود که آب نبات می خوردم. معلم دستانش را پشتش، یعنی روی کمرش قفل کرده بود و قدم می زد. گفت: خیلی خوب دفاتر انشایتان را باز کنید. نماینده گفت: آقا انشا نداریم. یعنی نگفتی. معلم : می دانم آقا، دفترهایتان را باز کنید. یک آن، صدای شق، شق ورق خوردن دفترها فضای کلاس را پر کرد. معلم: بنویسید. " فقر چیست؟"
همه شروع کردند به نوشتن، مثل جلسه امتحان. قنبرک به نوشته علی نگاه می کرد . علی نوشت، فقر یعنی نداری مثل ننه مریم که پول ندارد لباس بخرد و مادر لباس های کهنه اش را به او می دهد. فقر یعنی آن های که غذای پختنی نمی پزند و همیشه نان و پنیر می خورند. علی به فکر بود تا جملات بعدی را بنویسد که قنبرک از معلم پرسید: آقا فقر یعنی بی غذایی؟ معلم گفت: نه! الیاس که از همه هیکلی تر بود و ته کلاس می نشست بلافاصله گفت: فقر یعنی نداری و کسی که فقیر است می آید دم در و پول می خواهد. یک لحظه سکوت کلاس شکست و همهمه شد. معلم: به آن ها فقیر می گویند. قنبرک پرسید آقا اجازه فقر چه هست؟ معلم جواب نداد و پرسید : شما چه فکر می کنید؟ قنبرک گفت: آقا من نمی دانم و هر چه فکر می کنم، نمی فهمم. علی گفت: آقا فقر نمی دانیم ولی فقیر دیدیم. معلم از پشت میز بلند شد و شروع کرد به قدم زدن در پای تابلو، کلاس ساکت بود. گفت: فقر معنی ظاهری و باطنی دارد. ظاهرش همان است که الیاس گفت. اما برای دانستن معنی فقر باید به چرا فقیر شدن آدم ها و کشورها جواب داد. بچه های من مي خواهم بگويم :
فقر همه جا سر مي كشد .فقر، گرسنگي نيست .
فقر، عرياني هم نيست .
فقر، گاهي خود را در درون خانه های مجلل ، لباس های گران قیمت و اتومبیل های لوکس پنهان مي كند .
فقر، چيزي را " نداشتن " است ، ولي، آن چيز پول ، طلا ، غذا و لباس نيست .
فقر، مبتلا شدن ذهن ها به قفل است.
فقر، استعداد ها را ندیده گرفتن است.
معلم تازه گرم شده بود تا بگوید که فقر یعنی بی اندیشه عمل کردن ، فقر یعنی یاوه بافی نادانان و سکوت دانایان.
زنگ خورد .
قنبرک به علی گفت: فقر یعنی چه؟ علی داشت دفتر انشایش را به درون کیفش می گذاشت، بر گشت به سمت علی و گفت: فقر یعنی بدو بریم که تغذیه دیر می شود!
( تغذیه را به ترتیب از کلاس اولی ها تا پنجم از پشت پنجره رو به حیاط دفتر مدرسه می دادند).
در صف تغذیه هم بچه ها موضوع "فقر" را دنبال می کردند. یکی می گفت: این که آقا می گوید فقر، چيزي را " نداشتن " است ، ولي، آن چيز پول ، طلا ، غذا و لباس نيست ، پس چه هست؟ قنبرک گفت: آ ی کیو جان شنیدی که گفت: نادانی است! علی گفت: کی آقا به گداها توهین کرد و گفت آن ها نادان هستند. یکی که لاغر و کشیده بود و موهای وزوزو داشت گفت، تا آن جا که من فهمیدم نادانی باعث فقر می شود. اصغری قد کوتاهی داشت و یک جوری می ایستاد انگار باسنش را با چیزی بسته باشی باریک و پاها باز می ماند، این پا و این پا می کرد ، با دهان پر گفت: فقر یعنی بی فکری و نادانی و نمی دانم بدبختی که از نداری به سراغ آدم می آید. بزرگ و کوچک هم ندارد و برخی از کشورها که روی طلا نشستن ولی محتاجند و ....
در حالی که بچه های پنجم درباره چالش بوجود آمده در زنگ انشا بحث می کردند، الیاس با زمزمه : قنبرکم گم شده، حالا که پیدا شده، عاشق لیلا گل پامچال شده، رفیق لینچان شده، دزد کیف عبدالعلی خان شده، سواد داری؟ نچ نچ، بیسوادی؟ . . . همین که رسید گفت: موضوع چه هست؟ در همین حین معلم مدیر چیزی به دست رسید. برید کلاس،
قنبرک به بچه ها گفت: ازش بپرسم فقر یعنی چه؟ علی گفت: حالت خوب است؟! تنت می خارد؟! قنبرک گفت هرچه بادا باد. قنبرک از پشت سر به معلم مدیر رسید،آقا فقر یعنی چه؟ معلم مدیر: با تعجب، فقر !! بلی آقا، زنگ قبل موضوع انشایمان بود. معلم مدیر گفت: فقر یعنی بد بختی!! بچه های دیگر هم آمدند. معلم مدیر اینگار که آدم گیر آورده تا حرف هایش را بزند، گلویش را تازه کرد و گفت: وقتی نمی دانی که باید چگونه آینده ات را بسازی و چگونه از محیط زیست مراقبت بکنی و چگونه یک شهروند خوب باشی و حقوق دیگران را رعایت بکنی و ... فقر گریبان گیرت شده است. آقا گرم شده بود و مثل سخنران ها گفت: وقتی زمین هایتان بدون کشت می ماند و یا یک نفر چندین هکتار با رانت از دولت می گیرد و با وام دولت، صاحب در آمد و مالکیت زیاد می شود یعنی فقر در برنامه ریزی کشاورزی و یا تعدادی اندک می توانند سکان اقتصادی مملکت را به دست بگیرند و یا جوانان تن به کار ندهند و یا میزان کار مفید در مملکت کمتر از یک ساعت به ازای هر کارگر و کارمند ثبت شود و یا دلالی رواج پیدا کند و خیلی چیزهای دیگر، این ها یعنی فقر برنامه ریزی اقتصادی و ... و وقتی مردم یک مداح را بیشتر از یک عالم تحویل می گیرند یعنی فقر فرهنگی . بعضی از بچه های چهارم هم جمع شده بودند و معلم ها از دفتر در آمدند و رفتند به کلاس هایشان، معلم مدیر گفت: فقر به همه جا سر می کشد، برید به کلاس هایتان. قنبرک از علی پرسید تو چیزی فهمیدی؟ علی نیم نگاهی به قنبرک انداخت و گفت: مثل بحث "دست سازه ها" گیج شدم. یادت هست آقا می گفت با دست سازه ها مشغولمان کرده اند تا رام مان کنند و تاراجمان. یک چیزهای می فهمم اما نمی دانم یعنی چه، یعنی می فهمم که خیلی چیزها هست که باید بفهمم! مثلا" این که این همه فیلم می سازند تا ما را مشغول کنند و یا امریکا این همه ماهواره راه انداخته تا ما را گمراه کند و دوباره مملکت مارا غارت کند!! در همین حال وارد کلاس شدند و دیدند آقا معلم شکل سه گوش را روی تابلو رسم کرده و در حال نام گذاری زاویه های آن است. اجازه گرفتند و در نیمکت وسط ، سر جایشان نشستند. معلم پرسید، چه صحبت می کردید؟ الیاس گفت: آقا درباره بدبختی! معلم با تعجب، بدبختی؟ یکی گفت: آقا درباره فقر! معلم رو به تابلو: بماند برای زنگ انشا. این ساعت ریاضی داریم. یادتان هست جلسه قبل چه گفتیم؟ هاشم که ملای ریاضی بود گفت: درباره مجموع زوایایی داخلی مثلث بود که یاد گرفتیم 180 درجه است و ... الیاس گفت: آقا اجازه این را بدانیم و یا ندانیم چه می شود؟! قنبرک زود پرید وسط حرف، و گفت: آقا اجازه اگر ندانیم فقیر تر می شویم و همه بدبختی ها زیر سر نادانی است. این را یک بار نوشتی توانا بود هر که دانا بود... ریاضی هم مغز آدم را به کار می اندازد و کسی نمی تواند فریبش بدهد. یکی گفت: آقا این ریاضیش ضعیف است! معلم گفت: خدا بزرگ است و کمکش می کند تا قوی بشود. الیاس در جواب او گفت: چرا چرت و پرت میگی، منظورش این نیست. می گد سواد یعنی فهم! این را آقا هم در زنگ علوم اجتماعی روی تابلو نوشت. دانستن و حفظ کردن خیلی چیزها به فهم آدم کمک نمی کند. می خواهد بگوید، یعنی آقا گفت: فقر یعنی قفل مغزها. اغلب این درس ها هیچ کمکی به باز شدن این قفل لعنتی نمی کند. معلم فقط گوش می داد و کلاس هم ساکت بود. بگی، نگی معلم وقتی بحث، چالش و فعال بودن بچه ها از یک طرف و خود رهبری محدود کلاس را می دید قند تو دلش آب می شد و از رنگ و رخساره اش ذوق و نشاط آویزان بود. آقا معلم گفت: این قصه سر دراز دارد و بماند تا وقت دانایی بیشتر شما و درس شیرین ریاضی را ادامه داد.
بچه ها برای نماز آماده شدند و با آرامش رفتند برای وضو، پس از وضو در نمازخانه مدرسه صف ها را تشکیل دادند. مدیر مدرسه آمد و رفت در جلوی همه نشست تا همه بچه ها آمدند. معلمان مدرسه هم بودند. نوبت علی بود که مکبر بشود. نماز را اقامه کردند و بچه ها با آرامش کامل و به آهستگی از نمازخانه بیرون آمدند. علی و قنبرک هم مسیر بودند، کیف هایشان را روی دوششان انداختن و از مدرسه خارج شدند. قنبرک به علی گفت: النگوهای مچ دست زن سلمانی را دیدی؟ علی گفت: خپ که چی؟ قنبرک گفت: وقتی می خندد، دندان های سیاه و کرم خورده اش حال آدم را به هم می زند. علی گفت: می خواهی بگی فقر به همه جا سر می کشد؟! قنبرک گفت: آقای شجاعی خیلی حالیشه( معلم) برای همین است که پدرم می گوید آدم معلم ندیده کور است. علی گفت: جواد شدی؟!! منظور پدرت سواد است. قنبرک گفت: آی کیو جان سواد یعنی همین دیگه!علی گفت: یکم تندتر بریم، ول کن این حرف ها را! فکر نان باش که خربزه آب است. باز هم فنبرک از علی پرسید:ز من ميپرسند: «
این درست است که بگويد: چيزي كه شما را همواره به سمت جلو ميراند و باعث پيشرفت شما ميشود، چيزي است كه خودتان آن را ساختهايد؟
آقا جان این یعنی، نفت، معدن و نمی دانم چند چیز دیگر شما را از فقر نجات نمی دهد. یعنی آدما باید درست تربیت بشوند. یعنی نمی دانم با چه و چی دهان شیرین نمی شود! راحت شدی؟!!
قنبرک گفت: قالی می بافند، بر حصیر می خوابند. زمین مستعد گندم کاری را بایر کرده اند و در به در دنبال آرد بلوط هستند! عجب آدم های فقر زده ای هستند این ها! مرگ بر امریکا!
علی گفت: خیلی جدی گرفتی قنبر! بس کن آقا جان. قنبرک گفت: هر چه فکر می کنم گستره فقر را بیشتر می بینم! به قول آقا در همه جا و همه چیز رسوخ کرده!!
"یک معلم"، سال ها فعالیت در کلاس درس را در کارنامه شغلی خود ثبت کرده. بچه ها را دوست دارد و همواره موفقیت آن ها براش مهم بوده و هست. علاوه بر آن،" یک معلم" فعالیت های خود را با تدریس درکلاس های چند پایه شروع و تا تدریس در دانشگاه ها ادامه داده است. همچنین تدریس در دوره های تربیت معلم و تربیت مدرس برای دانشگاه ها را به کارنامه خود اضافه کرده است. با وجود فضای مدیریتی غیر شایسته سالار هنوز شوق معلمی را از دست نداده است!!