خاطره ها( بعضی روز ها)
خانم مهندس زنگ خانه را زد، رفتم پایین، دو نفر را از یک موسسه خبرکرده بودند برای بازکردن لوله فاضلاب، یک فنر کلفت را وصل کرده بودند سر دریل و یکی سر فنر را به داخل لوله می کرد و دیگری مته ( دریل) را روش می کرد و فنر پیچ می خورد می رفت داخل لوله، لوله باز شد و با چک و چونه 200هزار تومان گرفتند!!
سئوال کردم مگر خانه های نوساز، به فاضلاب شهری متصل نیستند، خانم مهندس گفت بگذارید بپرسم. پرسید و سازنده یعنی معمار و لوله کش، نه بساز و بفروش گفتند: سر لوله را تا بیرون ساختمان آوردیم و با زانو برگرداندیم به چاهی که در موتورخانه است. تعجب کردم از عمل این آدم ها! پرسیدم این دیگر چه صیغه ای است!! خانم مهندس که دکترای مهندسی عمران را در دانشگاه تربیت مدرس تا به پایان نامه رسانده، گفت: لابد به خاطر عدم پرداخت هزینه های انشعاب فاضلاب بوده!!
همان لوله بازکن ها، دم درب ورودی پارکینگ را طبق نشانی معمار کندند و سر لوله پیداشد.
قرار شد وصل شود. میلاد یعنی همانی که بابت فرو کردن فنر به داخل لوله 200 هزار گرفته بود، گفت: چرا اداره، من خودم برایتان وصل می کنم. چرا جریمه و پول اضافی و از این جور حرف ها... زنگ زد به جک. در همین حین آقای با وانت و کلاه پهلوی آمد و گفت: من یک و دویست و پنجاه می گیرم و وصل می کنم. پرسیدم، روی قبض آب، هزینه اگو و فاضلاب می آید. گفت: آنش با من. باز تعجب کردم! از میلاد پرسیدم این کیست که خبرکردی؟! گفت: کارمند همانجاست... قرار شد قانونی انجام دهیم. فردای آن روز من رفتم دنبال کار و اداره آب و فاضلاب حساب کتاب کردند و 150 هزار تومان اول آب بها را پرداخت کردم، بعد از بازدید کارشناس و حساب و کتاب قبض 2279 هزارتومانی را داد و فرمود 5 روز بعد از پرداخت وصل می شود.
امروز 4 / 5 / 95
کمی گذشته را مرور کردم . هم نوشته های خودم و هم برخی از اشعار جوانان دوست داشتنی را. چقدر شیرین و خوب.
خیلی دلم می خواهد یکی پیداشود و توضیح دهد، آیا پایه و مایه همه این رفتارهای عاطفی نیاز نیست؟ باور کنید من ماندم!! نمی دانم آیا چیزی دیگری هست؟!
------------------
عصر به باغچه سر زدم، دو ردیف بالا را آب دادم و به چندتا فلفل دلمه ای و گوجه فرنگی ها هم.
داشتم زبان می خواندم یادم افتاد یک اس ام اس به مامور گاز ارسال کنم. نوشتم: "آقای ...عزیز خسته نباشید. یک سالی است کنتور گاز ما را نصب کردید، ولی تاکنون به ثبت نرساندید. قرار بود قبل از عید این کار را بکنید. آیا کوتاهی از من سرزده تا جبران کنم." ده دقیقه بعد از اس ام اس من، زنگ زد و گفت: من نصب نکردم، آقای ... نصب کرده. ادامه داد آن بنده خدا بد آورده تعدادی از فیش های واریزی کنتورها را گم کرده و به مرور از حقوقش در حال پرداخت و تهیه فیش های گم کرده است. از جمله فیش کنتور شما. گفتم: پول را از مجموعه ما نقدی می گرفت و من به ایشان چک دادم. باز هم یک توضیحاتی داد و قول داد این ماه کار را انجام دهد.
-------------------------------
سئوال: قلمرو فرصت های یادگیری به لحاظ زمانی، مکانی، درسی و ... چقدر است؟ استفاده از فرصت های یادگیری برای تحقق اهداف، توسط مدیر فرایند یادگیری و یا هرکسی( معلم/ مدرس / کارشناس آموزشی و حتی اداری/ معاون آموزشی / رئیس) شامل چه مواردی می شود؟
-------- یادم افتاد، چندی پیش، یک آقایی را برای جلسه ی دعوت کرده بودند، در آخر به او یک مقوایی پیچیده در کاغذ رنگی را به منظور قدردانی از زحماتش دادند. همین که آمد و نشست کنارم، آن هدیه را داد به بغل دستی! بغل دستی آشنا بود و با ایشان در این مجموعه کار کرده بود. موقع رفتن، من او را تا دم درب خروجی همراهی کردم. صحبت نمی کرد، لبخنده هایش درونی و واقعی جلوه نمی کرد! پرسیدم، اگر این جلسه در حضور افراد بیشتری بود و شما کمی درباره دغدغه ها، فعالیت ها، گلوگاه و روش خودتان صحبت می کردید و این ها هم اندکی از روش و کارهایتان را ارایه می کردند، اثر تربیتی بیشتری داشت تا این که فقط با تعارفات اداری یک احساس وظیفه را از سر وا کنند؟!
دستم را گرفت و به سمت راست درب ورودی هدایت کرد. به گوشه ی، مثل این که کسی نبیند. شروع کرد به صحبت کردن. آقاجان، شما که مرد علم و قلم هستی، چرا!! اولا" کار باید برای خدا باشد. این یعنی، بی هیچ توقعی باید به وظایف و حتی فراتر از وظایف پرداخت. خوبی این عقیده همین است که خداوند می داند و نسبت به اعمال ما آگاه است و نیازی به نمایش نداری. از این گذشته این ها کی هستند که قدر بدانند!! چرا فکر می کنی هرکس در جایی قرار گرفت، دغدغه هایش هم بزرگ است، آدم بزرگی است؟!!
گفتم: سطح نیازها خیلی پایین آمده. گفت: من و شما حرف یکدیگر را متوجه نمی شویم، خدا حافظ. اگر خواستی بنویسی و کتابت را تکمیل کنی!!، نماز مغرب و عشا را در مسجد... هستم.
عصرهمان روز رفتم مسجد. زیر دیوار ضلع غربی به پشتی تکیه داده بود. تسبیح به دست نمی گرفت، وقتی رسیدم، بلند شد و به گرمی استقبال کرد. به نظرم اول برای وضویی که داشتم و جوراب ها را هنوز نپوشیده بودم گرم گرفت. تا نماز سر صحبت را باز نکردم.
بعد از نماز، با هم بیرون آمدیم، بی مقدمه گفتم: من فکر می کنم، اگر اهداف سازمان ها برای مسئولین سازمان ها مهم باشد و مدیریت سازمان دغدغه های تعریف شده داشته باشند، آنگاه برنامه ریزی می کنند. در درون برنامه برای منابع انسانی توانا پیش بینی های لازم را به عمل می آورند تا افراد بتوانند به تحقق موثر اهداف سازمانی کمک کنند. برای این منظور، دانش، مهارت و تجارب افراد را باید مورد نظر قرار دهند. در این صورت، وظایف را مشخص و به دنبال افراد می روند. متاسفانه، در سیستم های ما، آدم ها را از قبل دارند، ممکن است در ستادهای انتخاباتی و یا جناح ها و ... گرد هم آمده باشند، به محض تصدی پستی، دنبال جا برای گمارش افراد، بدون در نظر گرفتن شایستگی های آن ها هستند!! به نظر من این مرگبارترین، عامل برای مدیریت موثر است.
به دقت حرف هایم را گوش می کرد. رد نکرد. گفت: أفضَلُ النّاسِ عِندَ اللّه مَنزِلَةً و َأَقرَبُهُم مِنَ اللّه وَسيلَةً المُحسِنُ يُكَفَّرُ إحسانُهُ؛
بهترين مردم در نزد خداوند و نزديك ترين آنان به او، نيكوكارى است كه از نيكى او قدردانى نمى شود.
(نوادر (راوندی) ص9 - بحارالأنوار(ط-بیروت) ج72، ص44، ح1)
عرض کردم، منظورم این بخش از مساله نیست، مساله ی قدردانی و نمایاندن منش، فعالیت ها، روش ها و ارایه تجارب به موقعیت بیرونی است. این که، ما به پدر و مادر خود احترام می گذاریم، نتیجه نهایی آن احترام به خود است و داشتن جامعه زنده و متصل از تجارب،دانش ها، مهارت ها و ارزش هاست، نه فقط قدردانی ناشی از دلجویی و درک شرایط آدم های فداکار و توانا و درست کار. البته این هم لازم است و منظور من به این مقدار نیست.
گفت: دغدغه های شما بزرگ و قابل ستایش است. اما بگذارید خلاصه عرض کنم که در این فضای محدود ذهنی که ایجاد شده باید توقعات را به اندازه و قد زمانه پایین آورد. البته گفتن و نوشتن این دغدغه ها لازم است. ....
به نظرم حاج آقا منظورم را به درستی دریافت نکرد، سخن من در این باره این بودکه، قدردانی و تشویق افراد موثر، انگیزه افراد جوانتر در ارائه خدمات بهتر و مطلوبتر را تقویت می کند، علاوه برآن، موجبان خرسندی تشویق شونده را هم فراهم می کند. از همه مهمتر، افراد جوان و تازه کار را به کار و تلاش بیشتر رهنمود می شود, و حتی آن ها را نسبت به آینده امیدوار می کند. تجارب و مهارت های انباشته شده مورد غفلت قرار نمی گیرد. انصاف هم چیز خوبی است.
از طرف دیگر، چون منظور من خدمات مثبت و قابل تحسین خودشان بود( احساس می کردم مورد کم لطفی قرار گرفته) نخواست، بیشتر به نظر من بپردازد.
(ین دغدغه های بزرگ را گاهی نمی فهمند و گاهی هم با منافع بعضی آدم ها ست نمی شود. در هر حال صاحبان دغدغه های بزرگ که غالبا بر اصول جهانی و همگانی معتقدند، خودی محسوب نمی شوند!! زیرا این دغدغه ها از دامنه ی تفکرات محدود توام با تعصب آن ها فراتر نمی روند. از این رو، بعضی ها فکر نمی کنند دنیاییشان کوچک است و فکر می کنند صاحبان دغدغه های بزرگ دیگر اندیشند. این خودی نبودن و غیرخودی پنداشتن آدم های رشد یافته باعث می شود که این افراد نه تنها مورد تشویق قرار نگیرند بلکه به فکر خلاصی از دست صاحبان دغدغه های بزرگ می افتند. یکی بازنشسته کردن و دیگری در حاشیه قرار دادن و یا ...
تجارب من این را نشان می دهد که، متاسفانه این مسایل در سطوح پایین یعنی جایی که باید کار انجام شود بیشتر صورت می گیرد!
این ها اولین گروه از جوانانی بودند که پس از چندین سال تدریس در دوره های ضمن خدمت کاردانی و کارشناسی ناپیوسته به معلمان، وارد شده بودند. مثل سابق، یا فعلا" از مزایایی دولتی از جمله استخدام بهره مند نبودند. دانستنی ها و مهارت های معلمی را زود یاد می گرفتند، و علاقه مند بودند. از همه مهمتر، شاداب و جوان بودند، درس های سخت را هم خوب یاد می گرفتند. اولین گروهی بودند که میانگین معدلشان بالای17.5بود. احساس کردم، نمی دانند اگر تا زمانی که با هم هستند باید اقدام کنند و گر نه بعد از رفتن و پراکنده شدن نمی توانند برای استخدام کاری بکنند. اهمیت استخدام و جذب شدن برایشان در اولویت نبود. البته کم تجربه بودند و ...اول با احتیاط و بدون این که خودشان متوجه بشوند یک حرکت ملایم راه انداختم و بعد از مدتی با پرسشنامه اطلاعات لازم را جمع آوری کردم. با مستندات مرتبط با شغل معلمی، برای استخدامشان چندین نامه برای رئیس جمهور، وزیر، نمایندگان مجلس شورای اسلامی و مدیران کل نوشتم. خیلی ها ایراد گرفتند و برخی هم از بالا سفارش دادند، آقا ضرر می کنید! و تهدید هم کردند و خیلی ناسزا و از این جور حرف ها. در مرکز خودمان هم نه تنها کمک نکردند، بلکه برخی که مطلع می شدند، می گفتند، این ها را ول کن، این ها متوجه نیستند و ... من می دانستم اگر ورق بر می گشت، این ها توان حمایت از حامی خود را نداشتند. می دانستم، اگر مساله سیاسی می شد، این ها به راحتی حامی خود را مقصر قلمداد می کردند! حتی یک بار غیر مستقیم در کلاس بچه های امورتربیتی گفتم: اگر مرا متهم کنند برای بیگانه ها کار می کنم، شما از اولین افرادی هستید که می گویید، آی پدر سوخته، دیدید چطور فریب مان داده بود و ... خندیدند و ... با این وجود، تا آخر، مساله استخدام را پی گیری کردم، در عین حال، کاملا" مراقب بودم تا سیاسی نشود و خوشبختانه نشد و به اخبار و گزارشات رادیو و شبکه های خارجی و امثالهم هم راه نیافت. جا دارد از برخی از بچه ها که خیلی خوب کار کردند و به جاهای مثل... گزارش نمی دادند و راز داری می کردند تشکر کنم!! اما بعد از رفتن بچه ها به تهران و تماس لحظه به لحظه با من، منجر به حساسیت بیشتر شد و شبکه ها و افراد هدایت کننده مورد تعقیب قرار گرفتند. مرا یکی از دانشجویان آقا لو داده بود، من حدس زدم چه کسی بود و درست هم از آب در آمد!! بعدا" که فهمید به ما سخت گرفتند، به شدت ناراحت و پشیمان بود. جوانی است و به دنبال نام و نان و ... بماند.
یک بار با یکی از نمایندگان مجلس قرار داشتیم تا هم صحبت کنیم و هم برای پی گیری نامه بدهیم. وقتی با تعدادی از پسران رفتیم. دو نفر از بچه ها خودفرما ملحق شدند، موقع رفتن پیش نماینده، من اول به آن دو نفر اشاره کردم و پنج نفری رفتیم داخل دفتر پیش نماینده. بعد از تمام شدن کارمان به آن ها گفتم، شما برای خودتان کار می کنید و این احساس مسئولیت قابل ستایش است! و ....
من در طول 23 سال فعالیت در تربیت معلم، این ها را بیشتر از بقیه دوست داشتم و ... از این که به این کار مثبت با آگاهی دامن زدم و با جدیت پی گیری کردم و بچه ها را کمک کردم، خیلی راضی هستم.
***
1/ 3/ 95
وقتی رفتم محل برگزاری دوره، اول لیست حضور غیاب را نگاه کردم، فقط نام سه نفر، دو آقا و یک خانم از آن گروه 88 در لیست بود. بلافاصله طرح آموزشی2016 و آزمون نمی دانم را به تعداد تکثیر کردم. مدیر دوره خوب تحویل گرفت و صمیمانه استقبال کرد، می گفت در دوره کارشناسی با من درس داشته و تا کلاس بدرقه کرد.
اغلب مدرک تحصیلی ارشد را داشتند. بچه های تربیت بدنی و ابتدایی را در یک کلاس جا داده بودند. درس را شروع کردم، خوب گوش می کردند و یادداشت برداری هم. خانم ها بیشتر از آقایان شاداب و سرزنده بودند. برخی از آقایان تا آخر هم ساکت ماندند و یک کلمه هم صحبت نکردند.
3/3/ 95
امروز صبح ساعت 7 از خانه به سمت بوئین زهرا حرکت کردم. مسیر جاده دلگیر شده. از قزوین تقریبا" 15 کیلومتر حاشیه های جاده به کارگاه، انبار و ... تبدیل شده. سرعت گیرها و دور برگردان های زیاد از امنیت جاده کاسته و ...
بیشتر معلمان را می شناختم، یک تعداد هم از کاردانی به کارشناسی های هم دوره با 88 ی ها در کلاس حضور داشتند. من خوشحال شدم، آن ها هم گفتند: خوشحال شدند وقتی شنیدند من برای آموزش می روم.
4/ 6 /95
امروز آموزش معلمان زیر شش سال سابقه ی البرز را دارم. بعضی ها نیامده بودند!
آدمی وقتی تجربه اش زیاد می شود، واقع بین تر می شود. از خودش می پرسد، این مطالب تا چه میزان در سطح عملیاتی کاربرد دارد؟ یا تا چه میزان در برانگیختن افراد در انجام کار درست و درست کاری موثر واقع می شود؟ آیا اینان نیاز به کسب دانش و اطلاعات لازم درباره مفاهیم و قواعد رشته مربوط به خود را دارند؟ با سئوالات ذهنی کار را شروع می کنی. آن چه خیلی حائز اهمیت است، نحوه ارایه و کار مدرس در کلاس درس است. اغلب این بیان که" آن چه از دل برآید بردل می نشیند" صادق است. بنابراین، سعی می کنم، دلنشین کار کنم. این را چند وقت پیش اساتید دانشگاه جامع علمی کاربردی استان قزوین به خودم گفتند. ولی نفیسه وقتی فیلم تدریسم به این اساتید را دید، گفت: اینجوری تدریس کردن، انرژی فوق العاده می خواهد. از اول تا آخر قدم بزنی و با جدیت صحبت کنی و بنویسی و توضیح بدهی و به گروه ها سربزنی، کار دشواری است. واقع مطلب هم همین است. ولی برای فعال و با تمرکز نگهداشتن افراد کلاس، در طول آموزش، آن هم افراد دکترا و فوق لیسانس نیازمند صرف انرژی و به کارگیری روش های مناسب است.
تدریس به معلمان و مدرسان دانشگاه ها از دشوارترین فعالیت های است که من در طول خدمتم تجربه کرده ام. از یک طرف، بخش اعظم آن چه ارایه می شود با توجه به ساختار، اهداف و وضعیت مراکز آموزشی کاربردی نیست. مثل همه رشته های دانشگاهی، بخش اعظم یادگیری ها عملا" مورد نیاز برای کاربرد در موقعیت هدف نیست. پزشکی را در نظر بگیرید، یک پزشک عمومی با توجه به تجهیزات موجود برای جراحی کلیه، می تواند فرایند جراحی را با دو ماه دوره یادبگیرد و به کار ببرد، ولی ما طی دوسال دروس مختلف را به خوردشان می دهیم. مهندسی ها و ... هم همین طور. رشته های علوم تربیتی و تربیت بدنی هم همچنین.
دومین دلیل که ویژه معلمان و مدرسان است تجربه شده، اینان یاد گرفته اند که قضاوت کنند. بنابراین، ابتدا سواد و سپس روش کار مدرس را مورد نظر قرار داده و با تجارب خود می سنجند. در صورت گیرایی و جذابیت، کار مدرس را دنبال می کنند و تکالیف را برای یادگیری حین تدریس انجام می دهند و ارایه می کنند. در غیر این صورت خدا به داد مدرس برسد. با اندک سواد و مهارتی که دارند، شروع می کنند به اظهارنظر و ... و در آخر هم یک راست می روند، پیش مسئول دوره و نظر خود را مخفیایانه اعلام می کنند. هرگز سعی نمی کنند، کمک کنند تا مدرس تازه کار و یا ... راه بیفتد! در واقع موفق ها را می پذیرند و ناموفق ها را از رده خارج می کنند. همواره به تازه واردین گفته ام، تدریس به معلمان دشوارترین کار است! همه جوانب را باید درنظر بگیری و بخشی از انرژیت را صرف نگهداری خودت بکنی! خبر می برند و بدون این که بدانی علت چیست مورد بی مهری مسئولین قرار می گیری. صحبت و اشارات سیاسی، جناحی و حتی حزبی ممکن است نانت را کیسه کند و از این جور حرف ها.
سومین دلیل، پایین بودن سطح نوآوری در مراکز آموزشی است. یعنی مدرسی سال ها یک کتاب را درس داده و تمایلی اندکی به تغییر محتوا و حتی روش خود دارد. من اسمش را گذاشته ام عمله حق التدریس بودن، که هرکس می تواند کتاب را بدون کاربست محتوا و حتی تحلیل، تدرس کند و امتحان بگیرد. کافی است با منافع مدیران وقت کاری نداشته باشی! در صورت بازی با دم مدیریت، اگر علامه دهر باشی و کاملا" ماهر و در کار موفق کنارت می گذارند. یادم میاد، وقتی یک وقت، در جواب رئیس ما که گفته بود کلهر در تحقیق و تدریس و تالیف به مهارت کامل رسیده، و ما به مهارت های ایشان نیاز داریم، رئیس گفته بود، روش تحقیق، مدیریت گروه و اداره کارورزیش را هم نمی خواهم!! کسی نبود به ایشان بگوید، شما دنبال کار درست نیستید تا افراد کارآمد را بخواهید، شما دنبال جبران چند سال بیرون از مدیریت و حکمرانی هستید، مثل این که ایران، اسلام و انقلاب مال شماست و همیشه باید شما در مسند قدرت باشید و اگر کسی به شما کمک نکرد غیرخودی و کافر است.
چهارمین دلیل که من تجربه کرده ام، چون دانشجویان و دانش آموزان به دنبال یادگیری عمیق نیستند. همچنین مدرسان و معلمان احساس نیاز به یادگیری بیشتر و گسترده تر را با گرفتن گواهی جابجا می کنند. در واقع به ندرت کسی برای دانش و مهارت لازم احساس شده در دوره حاضر می شود( البته به استثنایی زمان تغییر کتب درسی در دوره های تحصیلی مدارس و یا طرح جدید مثل ارزشیابی توصیفی ). و .... بماند مدرک گرایی و دکان های تولید مقاله، تحقیق برای دانش آموزان و پایان نامه ارشد و دکترا.
------------------------------
اطاق فکر چه می کند؟ برای چه منظورهای تشکیل می شود؟ چه مزایا و معایبی دارد؟
تا کنون 5 جلسه تشکیل دادیم، کارمان مسایل عمومی و ارایه راه کار برای حل برخی از مسایل مرتبط با مسایل اجتماعی، فرهنگی و مدیریتی است.
امروز 20 /9 / 95 ا کارمان خوب بود. سازمان ها را به سبز ، زرد و قرمز طبقه بندی کردیم و قرار شد، کمیته ارزیابی مدارک و مستندات را در اختیار ... قرار دهند. استدلال این است که اگر ... قوی ظاهر شود یعنی با شواهد و مدارک مستند کار را دنبال کند، می تواند مرجع برای مراجع واقع شود. هدف کار درست و درست کاری است.
"یک معلم"، سال ها فعالیت در کلاس درس را در کارنامه شغلی خود ثبت کرده. بچه ها را دوست دارد و همواره موفقیت آن ها براش مهم بوده و هست. علاوه بر آن،" یک معلم" فعالیت های خود را با تدریس درکلاس های چند پایه شروع و تا تدریس در دانشگاه ها ادامه داده است. همچنین تدریس در دوره های تربیت معلم و تربیت مدرس برای دانشگاه ها را به کارنامه خود اضافه کرده است. با وجود فضای مدیریتی غیر شایسته سالار هنوز شوق معلمی را از دست نداده است!!