سوی خدا می رویم. یک روز بهاری، وقتی از خانه می زنی بیرون، می بینی در کنار رودخانه ی پر آب در حال وارسی جا پای تا به آن ور آب بروی. صدای آرام بخش رودخانه و سکوت آب در محوطه ای به طول پنج متر و آواز پرندگان و نشستن و بر خاستن پروانه ها و سنجاقک های رنگارنگ در کناره های رودخانه بر روی گل پونه ها، جلب توجه می کند. خنکی هوا و لطافت آن به ذهنت آزادی می بخشد. پای راست را بر می داری  و روی سنگی تختی قرار می دهی  و بعد از آن پای چپت را.  اندکی تعادلت به هم می خورد به سرعت پای راستت را بلند و روی سنگی دیگری که چندان هم صاف نیست می گذاری، سر می خوری و در درون آب می افتی، دست راستت با پنجه هایت از افتادن به روی سنگ ها جلوگیری می کند. در هر حال خیس می شوی. دیگر با چشم هایت دنبال جای پا نمی گردی، با کفش های پر از آب و شلوار و پیراهنی کاملا" آبی به آن طرف آب می رسی. حالا" باید به سر و وضعت بررسی. کفش و جورابی را که باید از اول در می آوردی حالا باید در بیاوری و ...

          سرم را بلند کردم و آب باریکه ای را دیدیم، زلال، آرام و ریز از میان پونه های کنار رودخانه  وارد رود می شدند. فرصت تماشا را از دست داده بودم، در اندک چمنی نشستم، کفش و جوراب ها را در آوردم به محل عبور و افتادنم را نگاه می کردم که در سمت راست رودخانه و چسبیده به آن منظره بدیع و زیبایی نظرم را جلب کرد. پا هایم را آزاد کردم و برگشتم، آبی به سان اشک چشم  و نازک از روی سنگی به درون رودخانه می ریخت. سنگ بزرگ و کشیده  با بر آمدگی شیب دار به ارتفاع بیش از سه متر و از دو طرف  پهلو داده به سنگ دیگر.  در زیر آن فضای ایجاد شده بود که باید از درون آب می رفتی. گود بود به اندازه نیم قد من، فضای زیبا با گلهای قشنگ ایجاب می کرد تا قسمت بیشتری از لباس ها خیس شود. چنین شد. این فضا از مسیر رودخانه و طرف راست آن صبح و عصر نور می گرفت،  و با رطوبت ناشی از قطرات آبی که به سنگ ها می خورد، شرایط تشکیل یک منظره زیبا را بوجود آورده بود. گلهای زرد با ساقه های بلند و گلهای بنفش و قرمز با ساقه های ضخیم تر و کوتاه و... همه خودنمایی می کردند. شنیده بودم پری رو تاب مستوری ندارد. ندیده بودم! وقتی گلبرگها را در بین انگشتان و کف دستم نوازش می دادم، لطافت، نرمی، زیبایی و طراوت را با هم یک جا حس می کردم. قطرات آب پس از برخورد به سنگ ها  روی گل ها را نوازش می دادند و با چرخش کاسبرگها و جنبش نرم گل ها طنازی و عشوه گری آن ها را درک می کردم. دل کندن سخت بود. صافی، صداقت  و خود و خود بودن موج می زد. فضای عطرآگین زندگی واقعی گلها حسرت را به ارمغان می آورد. برخی از گلها عمر دیده تر در زیر پوست گلبرگ هایشان غمی را پنهان کرده بودن. شاید به خاطر مستوری در بین سنگ ها و یا دوری از دشت و دمن و داشتن آزادی بیشتر برای خودنمایی و نمی دانم شاید هم برای من و آدم های مثل من و یا حتی برای آب جاری در رود.

  در همین حال مردی سوار بر الاغ که صدای نهیبش همراه با تکان دادن پا ها به علامت برو به جلو  خلوت مرا با گل ها به هم ریخت. دل کندم و آمدم. فرصتی شد و همراهی تا محل. از منظره زیر سنگ صحبت کردم، از مشقت ها گفت و گفت: اگر طاقت گرسنگی داشته باشی بهار این جا بهشت است. درد دلش آغاز شد به همان زیبایی منظره  بر دل و جانم  چنگ انداخت . چین و چروک صورتش، چاک های انگشنتان ودستش  و با چروک عمیق پیشانیش که گاهی بالا می گرفت و مزارعه دیم را نشان می داد به جاده رسیدیم. من همه زیبایی ها را بر داشتم و سوار بر اتومبیل به خانه آوردم. اینجا هم زیباست. می نویسم بماند و بعدا" بسازم  و بسازند دنیایی که همه چیزش زیباست.  بردن، باختن،  خراب کردن، ساختن، بالا ، پایین و ... همه زیباست. و همه با هم برابر، چون صورت های مختلف زندگی اند. سختی آن جاست که فریبت دهند!

 همین که نوشتن بدون ویرایش بدین جا رسید یاد گلهای خودم افتادم و باغ بانیم و حسرتی از جنس دیگر. اگر آفتاب غبار آلود می تابد و اگر آبی نه چندان زلال می رسد و غذایی، .... پس درستی پا نمی گیرد و هرکس قوی شد، دنبال فرمان بران بیشتر می گردد. نمی دانم !!

 ذات خدایی  گل ها و آدم ها،همه کس و همه چیز پاک است، پس چرا آلودگی از نوع حسادت، غیبت ، بدبینی، زیاده خواهی ، خود بزرگ بینی و... هست؟ چرا دوست داشتن که از جنس خداوندی است کم رنگ است. دل که جنس خدایی دارد و هرچیز پاک و صادق درش قرار گیرد، رنگ و بوی خدا را می گیرد. امروزه کدر به نظر می رسد.

 دلم نهیب زد بس است. برو دل و جان به خدا بسپار که او می داند و با صبر و حوصله بر رفتار  دونان نظاره گر است و منتظر تغییر نفوس و  بهشتش را به قدر همت هرکس روا خواهد داشت. گوش کردم و درد دل رها.