می دانم به خاطر آن چه که هستید دوستتان داشتم و به خاطر آن گونه که باید باشید تذکر داده ام. این ها را می دانم، اما این را هم می دانم، من اگر بتوانم گلستان وجودتان را دوست دارم و به قدر همت خویش باغبان گلستان وجودتان هستم. گاهی گلی از مجموعه گل های وجودتان غم می گیرد. می دانم گل همین پنج روز و شش باشد و گلستان همیشه خوش باشد. من چون گلستان وجودتان را دوست دارم  باز هم اگر بتوانم مراقب طراوت ، سلامت و رشد شما هستم. شما هرگز گلی را که دوست دارید با قیچی باغبانی نمی برید، تادرلای انگشتانتان  برای زیبا جلوه دادن ظاهرتان بچرخانید و بعد از پلاسیده شدن به سطل ... بیندازید. من هم مثل شما.

 دوست دارم قدر خودتان را بدانید. قدر همین میزان سلامتی که دارید، اندازه مهارت های ناقصی که دارید و می خواهید با فرصت و قابلیت های که دارید آن ها را تکمیل و بر آن ها اضافه کنید،قدر جوانی و از همه مهمتر فرصت های در پیش رو. گاهی به گذشته که بر می گردم، می بینم شرایط لازم برای درک فرصت ها برایم کمتر پیش آمده. اما من به شما می گویم هر چیزی به موقعش جوهر فرصت شناسی است. دانشجو باید فرصت تحصیل را مغتنم بشمارد و فرصت های که گاهی فقط یک بار و در یک زمان و مکان برای آدمی پیش می آید، اگر نتواند بخوبی از آن ها استفاده کند، ممکن است هر گز دیگرچنان فرصتی را بدست نیاورد. فرصت شناسی مهارت ارزنده ای است که از اتلاف گرانمایه ترین نعمت یعنی فرصت زندگی و پیشرفت جلو گیری می کند و رشد به موقع را به ارمغان می آورد. فرصت تحصیل، تربیت، کار، پس انداز، با دوستان بودن، مهربان و بخشنده بودن، ادای دین و رشد همیشگی نیستند. فرصت ها مثل نسیم سحری می آیند و می روند. فرصت مجدد آن فرصت قبلی نیست. وقتی بگذرد دیگرهر گز بدست نمی آید.

     جبران کلمه قانع کننده ی است. در حقیقت جبران عقب افتادگی از قبل است. این بدین معناست که فرصت قبلی نیست که بدست آمده است بلکه با از دست دادن فرصت فعلی است که به جبران می پردازیم. من همواره به خودم می گویم نباید فرصت محبت به پدر و مادرم را از دست بدهم.دیده ام آدم های را که با حسرت می گویند ای کاش بودند و در خدمتشان بودم، آن موقع چنان درگیر تحصیل و کار بودم که نفهمیدم چه سعادتی را دست می دهم. تا بچه ها با ما هستند، فرصت محبت و دوست داشتنشان را در اختیار داریم. تا نیازی به ما هست فرصت یاری هست و تا ما می توانیم و می خواهیم کاری بکنیم فرصت هست. دلت می خواهد فریاد بزنی و...ولی وقتش نیست. به خاطر داشته باشیم که هر چیزی پیش از موعد به همان اندازه مضر است که چیزی بیش از اندازه نیاز باشد.  گاهی باید برای رشد گل ها  باغبانی کرد و از پیشروی آفت و کج روی شاخه ای تا فرصت هست جلو گیری کرد. این سخن به مزاج جدیدی ها خوش نمی آید و در بسیاری از موارد آن را عدم درک خود تلقی می کنند. برخی از آدم ها مهارت زیادی در فرصت سوزی دارند. .......

   همان طور که می دانید همه علاقه مند هستند تا مورد تفقد و احترام دیگران باشند. نمی دانم چرا؟! ولی می دانم که ما وقتی وارد خانه می شویم مراقب هستیم سر و وضعمان مرتب باشد و یا وقتی از خانه بیرون می رویم باز با آیینه خودمان را چک می کنیم. جاهای خاص جای خود را دارد. معلوم است پذیرفته شدن در بین مردم مهم است.  ما برای بهتر و بیشتر پذیرفته شدن نیاز به قدرت داریم. چیزهای که منبع و منشاء قدرتند را باید بدست آوریم. یکی پول است. می گویند ، دارایی از ... آقا می سازد. دیگری زور است می گویند زور از ... ارباب می سازد ، تزویر و می گویند از آدم بت درست می کند  و از نفرت عشق دروغین  و چنان واله وشیفته که باورت می شود عاشقی اما به موقعش قیچی را تیز می کند و یکی، یکی  هدیه. میدان اندیشه وتفکر هم شکل های مختلف دارد. تخصص هم قدرت می آورد. اما هیچکدام به اندازه دوست داشتن دیگران هم بر خود و هم بر دیگران اثر نمی گذارد. صاحبان پول، زور و تزویر می دانند که نیاز ، ترس و فریب آنان را عزیر ساختگی کرده . ولی صاحب دلان نمی دانند عزیز هستند یا نه، و لذت شان ناشی از عمل صادقانه خودشان است. بماند برای بعد....

    یک کمی احساس خستگی می کنم و دلم گرفته، بیشتر از دست خودم. این جور مواقع قلم را می دهم دست دلم . دلم حرف هایش را سازماندهی نمی کند. همین جوری با قلم و رنگی که خودش انتخاب می کند می نویسد و در بند آیین نگارش و دستور زبان و یا املای صحیح کلمات نیست. برایش فرقی نمی کند کسی می خواند یا نمی خواند و یا چیزی می فهمد یا نه. برای خودش می نویسد. من هم اطمینان کامل دارم که درست می نویسد. فریب نمی دهد.  می نویسد:

 آیا تا کنون بر پنجره ی اطاقی  توری نصب کردی تا با زحمت چسب های چسبیده به انگشتانت را پاک کنی؟

آیا هنگام  کوبیدن میخی به دیوار اطاقی برای آویزان کردن تابلوی مورد علاقه کسی، آخ و واخ درد ناشی از خوردن چکش به دستت را تجربه کرده ای؟

 چند بار پیش آمده تا  استخوان های ماهی بشقاب پدرت را پاک کنی و بعد از شروع به خوردن او استخوان ماهی های بشقاب خودت را پاک کنی ؟

 تا چه اندازه به رشد، سلامت و موفقیت و خوشبختی  پدر و مادرتان  فکر می کنید؟

 شده تا حالا مبلغی را از کسی برای  پول تو جیبی یا خرید چیزی و یا ... برای کسی  قرض کنید؟

 شده تا حالا احساس کنید، دیگران هم به محبت شما احتیاج دارند؟

 شده تا حالا از ته دلت برای سعادت، سلامت و موفقیت کسی دعا کنی؟

 شده تا حالا وقتی احساس موفقیت کسی را بشنوی به اندازه او احساس موفقیت و رضامندی کنی؟

  شده تا حالا کسی احساساتت را جریحه دار کند و شما برای آن آرزوی مرگ بکنی؟ 

 دیدم دلم بی پروا پیش می رود، از همین آغاز که سئوالات دلم را بررسی کردم، دیدم چقدر زیبا  هشدار می دهد.  یک روزی یکی از دانشجویانم به من گفت: بالاخره جواب سلامم را دادی.  حالا یکی پیدا شده و به جواب سلام دادن من بها می دهد، من از او غافل بودم. این رگه های باقی مانده محبت آمیز انسانی را هم نمی بینیم، چه برسد به درک احساسات بچه ها.  سرور می گفت: روز معلم از همه بیشتر برای شما دست زدم، شرمنده شدم، بدون این که بهش نگاه کنم، یک جوری ردش کردم. ولی حرفش را با خودم نگه داشتم. چرا نگفتم از احساس و لطف شما مسرورم؟ 

      با خودم فکر می کردم ، خدا وکیلی چند بار پدر و مادرم دلواپس سلامت  و سعادت من بوده اند؟

 دیدم بدهی ام فزون از حد است. قلم را از دست دلم گرفتم و غرق در خود خواهی های خودم پیش عمه جان رفتم تا درد دل کنم. عمه جان  معلم باز نشسته است.  وقتی لب هایش را برای بوسیدن پیشانیم غنچه می کند، نه بوسیده، محبتش همه وجودم را گرم می کند.  حس عجیبی پیدا می کنم. وقتی با دست های سفید پوشیده از  پوست چروک که نشانه های مصرف زیبایی و طراوت جوانی در کلاس های درس بچه ها است، دستم را می گیرد، یاد بچگی هایم می افتم که هر وقت عمه جان را می دیدم، دلم یک جوری می شد. عمه جان  یک آدم همه جانبه است، نه ایمانش و نه خدماتش را به رخ می کشد و نه سلیقه اش را با زیبایی  وسایل و چیدمان اثاث منزلش و نه سواد علمی و سیاسیش را. هر وقت خاطره ای را بیان می کند و نقش آفرینی خودش در اصلاح امور مدرسه و یا آباد کردن شاگردانش را، چنان با احساس بیان می کند گویی همین الان بوقوع پیوسته . ما هر گز احساس نمی کنیم خودش را تعریف می کند. می دانید چرا؟ چون اصلا" نیاز به تایید ما ندارد. آردش را الک کرده و الکش را هم آویزان. اگر شنا گر خوبی باشی دریایی از ادب، گذشت، تواضع و زیبایی است. هر کدام از ما به اندازه قابلیت ، صلاحیت و پختگیمان از وجود گوارایش سیراب می شویم.

      دنیای عمه جان، دنیای پر از محبت و دوست داشتن است. اجازه  ابراز ارادت را هم از ما سلب می کند. یک روز مریض شده بود، رفتم پیشش گلایه کردم، عصبانی شد و گفت هنوز نمردم که شما ها را به زحمت بیندازم. تو به خودت برس. برای دلجویی از من  گفت: برو  داروها را از آشپزخانه بیار. آوردم، گفت : عمه جان  با گلاب روی تو که نمی شود خورد، زود رفتم و آب آوردم، دلم می خواست  کار کنم، کمک کنم. می ترسیدم  یک پشتوانه معنوی و یک همسفر تسهل گر همراه سفرهای دلم را از دست بدهم. عمه جان بدون قید و شرط ما را دوست دارد و برایش آدم های سیاه و سفید، دارا و ندار با چادر یا بی چادر، و آشنا و یا نا آشنا فرق نمی کند. سیاسی نیست و در خدمت هیچ کس هم نبوده. وقتی ازش می پرسم، عمه جان چرا چنین؟ می گوید: خدا اینقدر استعداد داده تا از جای و کسی آویزان نشوم!!

     به عمه جان گفتم:  روز مادر هم نتوانستم به موقع خدمت مادر برسم، تلفنی صحبت کردم و گفتم:  فردا خدمت می رسم، می دانستم مادر از میان میوه ها  کدام را بیشتر دوست دارد. نیازهای خانه پدری را کاملا" می شناسم . آن دفعه بیست و دو روزی که برای معالجه درد پاهایش پیش ما بود، دائما" می گفت: پدرت تنها مانده، بهانه می گرفت. یک روز که تنها بودیم، گلایه کردم آخی مادر من چرا این قدر عجله داری، گفت: پسر جان من نمی خوام بیشتر از این به شما زحمت بدهم. همیشه دعا می کند خدا بابت ما شما را شرمنده نکند. چه دلی دارند این مادرها؟  وقتی دل واپسی هایش در آغاز سفر تا برگشتنم به یادم می افتد، حالا هم هر وقت یاد حامد می کند از ته دلش دعا می کند و ما را با اشک چشمان دو بار عمل شده اش مدیون تر و وقتی دعاهای صادقانه اش را که بدرقه راهم می کرد ، به یاد می آورم، وقتی مادریش را مرور می کنم ، احساس  می کنم بار ادای دینم از حد فزون است.

 عمه جان می گفت:  پسرم، فرصت را باید غنیمت شمرد. وقتی عمه جان رسمی می شود، باید دو زانو بنشینی و وظیفه مدار شوی در غیر این صورت ، صورت دیگر عمه جان، معلم ترکه به دست است که باید تحملش کنی. به من هم منتقل شده بعضی وقت ها دل آزار می شوم. این هم یک شکل دیگری از دوست داشتن است.

 عمه جان به طوری رسمی می گفت:

 تصمیم گیری درست و به موقع برای استفاده از فرصت ها و شکارچی فرصت ها شدن  از مهارت های مهم زندگی به شمار می رود.

عمه جان می گوید: توانایی تصمیم گیری به فرد کمک می کند تا بهترین راه حل را برای حل مسایل انتخاب کند. اگر شما بتوانید فعالانه در مورد اعمالتان تصمیم گیری کنید و جوانب مختلف انتخاب را بررسی و پیامد هر انتخاب را ارزیابی کنید ، مسلما در سطوح بالاتر بهداشت روانی قرار خواهید گرفت.

 برای این که بدرستی تصمیم بگیرید. باید در باره موضوع تصمیم گیری آگاهی های لازم را بدست آورید. شرایط را در نظر بگیرید، واهدافتان واقع بینانه باشد و مسئولیت تصمیمتان را بپذیرید.

     

  ادامه می دهد: مهارت های زیادی برای یادگیری بچه ها لازم است . مثلا همین خودآگاهی، می دانید که، رشد خودآگاهی به فرد کمک می کند تا دریابد تحت استرس قرار دارد یا نه و این معمولا پیش شرط ضروری روابط اجتماعی و روابط بین فردی مؤثر و همدلانه است.

 این یعنی، آگاهی از نقاط قوت و ضعف خودت

     یعنی، تصویر واقع بینانه ازخود، یعنی خودت را آن گونه که هستی بشناسی نه آن خودی که آرزویش را می کنی و یا آن خودی که دیگران اننتظار دارند تو باشی.

     یعنی، آگاهی از حقوق و مسئولیت ها، یعنی بدانی حق شما از زندگی چقدر است، حق قانونی و شهروندی و دانشجویی و انسانی و... چه مسئولیت های داری، در برابر چه کسانی و ...

      یعنی، توضیح ارزش ها، ارزش ها همواره به رفتار ما جهت می دهند. ارزش های خودت را بشناسی و ارزش های پایدارت را توسعه بدهی و ارزش هایی که از قبل پاسخ دهی به این و اون شکل گرفته اصلاح کنی و به ارزش های اصیل پایبند باشی و آن ها را به زبان بیاوری مانند، من از نظم خوشم می آید و به آن متعهد هستم. من پرکاری را دوست دارم و از آدم های کم کار خوشم نمی آید. من از آدم های دروغ گو و چاپلوس بدم می آید و...

     خودآگاهی یعنی، انگیزش برای شناخت، ابهام چیز خوبی نیست.

    همین طوری ادامه می داد که زنگ در خانه به صدا در آمد. عمه جان برای بازکردن در چنان قدم بر می داشت انگار برای حل مساله ای که بلد است به پای تابلو می رفت تا از معلمش یک آفرین بگیرد. وقتی آیفون را برداشت گفت: مگه کلید نداری، حاج عمو گفت: می خواستم صدای شما را بشنوم. عمه جان گفت: خودت را لوس نکن مهمان داریم. تازه فهمیدم چرا عمه جان دلش را ا از من دریغ می کرد و رسمی شده بود. حاج عمو وقتی رسید به دم در رفتم جلو برای عرض ادب، مردی است میان قامت با پیشانی فراخ،  وقتی سرش را بالا می گیرد و با چشمان میشیش  نگاهت می کند، مثل عمه جان، محبتش تا عمق وجودت اثر می کند. خوشنودی از ملاقات  و حضور در منزلش را هم با زبانش و هم با دلش به پایت می ریزد. پس از احوال پرسی و اندکی خوش و بش بلند شدم. پا فشاری می کردند بمانم، گفتم: فقط وقتی  که عمه جان با دلش باشد می تواند نگهم دارد. گفتم: حاج عمو خیلی وقت است دلش برای استقبال شما در دم در پرسه می زند و برای من معلم ترکه به دست شده. بماند به وقت دیگر. حاج عمو ادبیاتش خیلی خوب است، چون معلم ادبیات بوده وشعر هم می گوید.

   وقتی رسیدم خانه،  نفیس همدلی از هم زبانی بهتر است را زمزمه می کرد.  گفتم صدای قشنگی داری. گفت: قابل شما را ندارد. گفتم خوشگل شدی. گفت چشمانت قشنگ می بیند. گفتم: می توانی همدلی را برایم معنی کنی؟. پرسید عمه جان  چطور بود؟ گفتم شما را می بوسید. گفت اگه بخوای همدلی را برایت بگم باید اول پولش را بدهی. گفتم: آن وقت آن می شود همدلی؟!. گفت: بلی  این یک مهارت است اگه بخوای یادبگیری و خوب یاد بگیری باید مایه بگذاری، بی مایه که نمی شود. بالاخره به توافق رسیدیم و شروع کرد به درس همدلی…

      همدلی یعنی این که تو بتوانی زندگی دیگران را حتی زمانی که در آن شرایط  قرار نداری  درک کنی. همدلی به شما کمک می کند تا بتوانی انسان های دیگر را حتی وقتی با آن ها متفاوت هستی بپذیری و به آن ها احترام بگذاری. همدلی روابط اجتماعیت را بهبود می بخشد و به رفتارهای حمایت کننده و پذیرنده، نسبت به انسان های دیگر انسان را آماده می کند.

 همدلی یعنی، علاقه داشتن به دیگران، تحمل افراد مختلف، رفتار بین فردی همراه با پرخاشگری کمتر، دوست داشتنی تر شدن (دوستیابی) و احترام قائل شدن برای دیگران.  گفتم: در یک کلمه  نمی شود بگوییم، تو دل و جان هم بودن و مایه و پایه اش هم دوست داشتن دیگران است؟ گفت:  می شود. گفتم: چرا باید دیگران را دوست داشته باشیم؟ گفت: برای این که چیز خوبی است و بهتر از دوست ئداشتن است. کمی فکر کرد و گفت: فکر می کنم یکی از نیاز های مهم بشر پذیرفته شدن در نزد دیگران است . گفت: یک وقتی می گفتی عزت نفس تابع برداشت میزان عزیز بودن خود در نزد دیگران است و چگونگی آن  حتی در اعتماد به نفس آدم اثر می کند و رفتارش را در جامعه شکل می دهد. بنابراین، ما  برای زندگی لطیف و معنی دار نیازمند میزان معینی از پذیرفته شدن در نزد دیگران هستیم. هر اندازه بیشتر به نیاز دیگران توجه کنیم و احساسات آن ها را قدر بنهیم، به زندگی لطیفتر و زیباتر نزدیکتر می شویم. گفتم: چگونه می توان این حس را بوجود آورد؟  گفت: نمی دانم.  گفتم گمان می کنم، برای این که بتوانی احساسات دیگران را درک کنی و احساسات خودت را به درستی بیان و انتقال دهی، باید بلد باشی بطور موثر ارتباط برقرار بکنی.

این توانایی به ما کمک می کند تا بتوانیم به صورت کلامی و غیر کلامی و مناسب با فرهنگ جامعه و موقعیت، نظرات خود را بیان کنیم، بدین معنی که بتوانیم نظرها ، عقاید ، خواسته ها ، نیازها و هیجان های خود را ابراز و به هنگام نیاز از دیگران درخواست کمک و راهنمایی کنیم. مهارت تقاضای کمک و راهنمایی از دیگران ، در مواقع ضروری، از عوامل مهم یک رابطه سالم است.  از طرف دیگر شرایطی را فراهم کنیم تا آن های که با ما هستند، صادقانه ابراز وجود کنند، صحبت کنند، برخجالت شان غلبه کنند. خوب به حرف هایشان گوش کنیم. این مهارت خوب گوش کردن هم از آن مهارت های آباد کننده است. پس درک دیگران و توانایی فهماندن خود به دیگران اساس برقراری ارتباط است.

همین مهارت به توانایی روابط بین فردی مثبت و مؤثر فرد با انسان های دیگر کمک می کند. یکی از این موارد ، توانایی ایجاد روابط دوستانه است. که در سلامت روانی و اجتماعی ، روابط گرم خانوادگی ، به عنوان یک منبع مهم روابط اجتماعی سالم نقش بسیار مهمی دارد. و خود باعث همکاری و مشارکت، اعتماد و اطمینان و دوست یابی می شود. احساس کردم خسته شدیم، بماند برای بعد....

       صبح رفتم به تربیت معلم، معمولا" آخرین جلسات را به اختتامیه  اختصاص می دهم. مثل اولین جلسه ی هرکلاس که با معرفی خودم و درس آغاز می شود. این ترم در هیچ کلاسی نتوانستم حرف های آخر را بزنم. حجم زیاد کار و ... این فرصت را از من گرفت. کلاس پسران آریایی  را تمام کردم و اندکی خداحافظی و کمی هم گلایه. قرارشد توکلی اسلاید ها را به word تبدیل کند و بعد از تکثیر آن بین بچه ها توزیع کند. برای تکثیر مجانی موافقت آموزش مرکز را جلب کرده بودم. . کلاس پسران آفتاب بواسطه خرده گیری های سجاد و و گلایه های مهراب از برخی دوستان و تنی چند تمام شد. کلاس دختران آسمان را تشکیل دادم و تتمه درس را با اندکی حاشیه بیشتر که حوصله آسمانیشان که هرگز سر نمی آمد، طاق شد، تمام کردم. زهرا و سعیده هم یک جورای سر حال به نظر نمی رسیدند. فاخره  و نسترن هم جملات را به دقت جمع می کردند و به سرعت تجزیه و تحلیل ، اما اظهار نظر نمی کردند. درس کلیات همان کلیات است. اسلاید های دو درس را دادم به پریسا تا بین بچه ها توزیع کند. دختران آراز هم یک جا رفته بودند کنار ارس.  دلم می خواست جلسات آخر کلاس ها را در باره خودشان صحبت کنم.

      حاج عمو می گفت: این نظر شما که( "هر کس برای خودش کار می کند" و "سودمندی برای من" همواره یک اصل اساسی در زندگی موجودات است، بنابراین کسی حق ندارد منت بگذارد).  بد جوری مرا مشغول خودش کرده. من، برای چه کسی این همه زحمت کشیدم و یا من جوانیم را به پای چه کسانی ریختم، اصلا" دغدغه های من از کجا ناشی می شوند. سخنان حاج عمو در مغزم دور می زد  که به این گل های اخمو گفتم: تو برای چه چنینی؟ گفت: ذاتی است. گفتم: چقدر در بهسازی خود اختیار داری ؟ گفت: هیچ. گفتم: از چه گلایه داری؟ گفت: از تو که آمدی. گفتم: اگر نمی آمدم. گفت: برای من وجود نداشتی تا گلایه کنم. چون هستی، می خواهم و برای خودم می خواهم.  بلند شدم و به خواست دل خودم اندکی نوازش و تغذیه و پس از آن برای آرامش بیشتر به سمت باغ رفتم. با خودم می گفتم خیلی از آدم ها وابسته تر از این درختان هستند. درخت تا باد نباشد نمی تواند خودش را تکان دهد، اگر یکی بهش نرسد، زود خشک می شود و اگر دوام بیاورد بار نمی دهد. معرفت درخت در حد هدایت ریشه به سمت آب و غذا است. دغدغه اش هم خودش هست و عقیده خودش و دایره فهمش هم محدود است به خودش و...برسی با طراوت است و نرسی با شاخه های خشک و خشن جلوه می کند و می ماند و راضی می شود به حداقل ها  ومیوه نمی دهد.

  با خودم می گفتم، دغدغه های کوچک مال دل های کوچک است و دغدغه های بزرگ به  دل های بزرگ تعلق دارد. از آن جهت آدم ها با هم فرق دارند که دغدغه های بزرگ برای افراد بیشتری سودمند است و دغدغه های کوچک برای افراد معینی و در دایره محدود تر. وقتی دل آدمی از شادی آدم های بیشتر شاد می شود و وقتی دل آدمی دنبال آنی است که آدم های بیشتری را آباد کند، به همان میزان به زندگی و دل آدمی عزت و عظمت می بخشد.

     در آخرین جلسات  به بچه ها می گویم، هدف های بزرگ ناشی از دغدغه های بزرگ است و بزرگی آدم ها ناشی از بزرگی اهدافشان. خانواده بزرگ و ملت بزرگ، همواره با اهداف بزرگ قابل توجیه است.  به بچه ها سفارش می کنم، سر به بالا حرکت کنید  و چشمانتان را به دست یا زیر پای کسی ندوزید. خاک پای هیچ گلی به اندازه گلبرگ های آن زیبا نیست. خودتان را به دستتان خودتان آباد کنید، و منتظر کسی نباشید. هدف های بزرگ را در سر بپرورانید تا  جسم و روانتان برای رسیدن به  آن جهت پیدا کند.  به آن ها می گویم، اگر بخواهید حرکت کنید و دلتان را به سوی عزت بیشتر و فراتر از معمول نشانه بگیرید، همه چیز دست به دست هم می دهند و شما را یاری می رسانند تا آن شوی که می خواهی. به بچه ها می گویم چرا دلتان و نه مغزتان، اولا" آنچه در مغز تعیین می شود تا به دل نرسد، مورد عمل واقع نشود. بعد از آن،  میزان عمق باور، تصمیمات راسخ را به ارمغان می آورد و سپس، اگر دل نخواهد پشتکار و تحمل سختی های راه بلند دشوار می شود. دلم می خواهد بپرسند، چگونه آن ها را عمق ببخشیم؟ تا بگویم باور دارید شما ها منحصر به فرددید، باور دارید شما می توانید زندگی فراتر از معمول داشته باشید، باور می کنید شما می توانید به هرچیزی که بخواهید برسید.  و فرایند احساس تا باور  و نحوه شکل گیری آن را ترسیم و توضیح دهم.

 معمولا" در آخرین جلسه به بچه ها می گویم،  مراقب سلامت وروحیه با نشاط  خودتان باشید. وقتی شما با نشاط هستید از انرژی و توان بیشتری برخوردارید تا هنگامی که ملول و غمین. بگویم بین روحیه خوب و موفقیت رابطه مستقیم وجود دارد. شما وقتی یک مجهولی را حل می کنید احساس موفقیت می کنید. وقتی دلی را به دست می آورید، مسرور و شادمان می شوید. وقتی رضایت پدر و مادر را در پس کارهایتان مشاهده می کنید، احساس خوشنودی به شما دست می دهد. وقتی در پاسخ دادن به سئوال کسی او راقانع می کنید در شما احساس رضامندی تولید می شود. برای حفظ روحیه شاد به خواست دل عمل کنید و بگویم،  از یک ارتباط موثر( درک دیگران با همدلی و ابراز خود و فهماندن خود به دیگران ) به اندازه یک دنیا نمره از امتحانات کتبی خوشنود می شوید. برای حفظ نشاط و روحیه شاد، موفقیت های کوچک و بزرگ را مرور کنید و بدانید موفقیت حاصل تلاش است نه شانس که به نوبه خود موفقیت می آورد و نشاط دائمی. خلاقیت هم حاصل تجربه، نشاط و علاقه است نه هوش و سلامت جسمانی هم تا حدود زیادی تابع نشاط و سرزنده بودن است.  در آخرین جلسه یکی از مواردی که به آن اشاره می کنم، عبارت است از منبع محبت شدن است. می گویم محبت خودتان را به وسعت دنیا پخش کنید. البته از نزدیک به دور، ابتدا از نزذیک ترین کس به خودتان بعد در دایره بعدی و همین طور تا آن جا که ممکن است. بدانید  محبت ممکن است به  صورت یک نگاه و سلام گرم و یا بیان احساس خوب نسبت به ویژگی یا کار کسی و... و گاهی کمک فیزیکی باشد. محبت مثل نور خدا است و در وجود همه هم هست. باید با دست و دل بازی و بدون توجه به سن، دارا و ندار ، زن ومرد ، بد وخوب ابراز شود. چون وقتی منبع محبت شدی، محبت ها هم بر شما می بارد.  شرط اصلی محبت موثر ارایه آن بدون قید و شرط  و چشم داشت است. یعنی  رفتار محبت آمیز با دیگران را نه برای چیزی و یا محبت متقابل بلکه برای این که  من انسان، انسانیتم حکم می کند با محبت یاشم. می خواهد کسی بداند و یا نداند، بفهمد و یا نفهمد. مهمترین فاید ه آن  احساس مسئولیت انسانی و انجام آن با بزرگواری است که در بلند مدت عزت و عظمت را برای منبع محبت به ارمغان می آورد.      

 آخرین جلسه را همواره  با بیان چند مهارت از مهارت های زندگی تمام می کنم.  بسته به شرایط و حوصله بچه ها لطافت آن کم و زیاد می شود.                                  

 

 برایشان می گویم: مثلا" همین تفکر خلاق هم به حل مسأله و هم به تصمیم گیری های مناسب کمک می کند . با استفاده از این نوع تفکر ، راه حل های مختلف مسأله و پیامدهای هر یک از آن ها بررسی می شوند . این مهارت ، فرد را قادر می سازد تا مسائل را از ورای تجارب مستقیم خود دریابد و حتی زمانی که مشکلی وجود ندارد و تصمیم گیری خاصی مطرح نیست ، با سازگاری و انعطاف بیشتر به زندگی روزمره بپردازد.

 مهارت های تفکر خلاق را باید در خودمان پرورش دهیم. مانند تفکر مثبت،  باور کنید در کنار خورده عیب های موجود محاسنی بیشماری وجود دارد. اگرمی بینید یک نابینا شکل و خطوط و رنگ های موجود در یک نامه را نمی بیند، معنی آن عدم وجود آن ها نیست. ما  هم خیلی وقت ها خیلی چیزها را نمی بینیم.  یادگیری فعال ( جستجوی اطلاعات جدید ، ابراز خود ، تشخیص انتخاب های دیگر ( برای تصمیم گیری ) و فکر کردن به راه حل سوم و تشخیص راه حل های جدید برای مشکلاتاز مهارت های تفکر خلاق است.

 

یا همین تفکر انتقادی ، که توانایی تحلیل اطلاعات و تجارب است . یادگیری این مهارت ها ، فرد را قادر می سازد تا در برخورد با ارزش ها ، فشار گروه و رسانه های گروهی مقاومت کنند و از آسیب های ناشی از آن در امان بمانند.

مهارت های تفکر انتقادی را می توان به این صورت خلاصه کرد:

        ادراک تأثیرات اجتماعی و فرهنگی بر ارزش ها ، نگرش ها و رفتارها

       آگاهی از نابرابری ، پیش داوری ها و بی عدالتی ها .

        واقف شدن به این مسئله که دیگران همیشه درست نمی گویند.

         آگاهی از نقش یک شهروند مسئول، همه جانبه نگری و باور به تکاملی بودن اندیشه ها و راه حل ها.

           توانایی حل مسأله هم از مهمترین مهارت های لازم برای زندگی است که این توانایی فرد را قادر می سازد تا هیجان ها( خشم، نفرت، عشق و محبت) را در خود و دیگران تشخیص دهد ، نحوه تأثیر هیجان ها بر رفتار را بداند و بتواند واکنش مناسبی به هیجان های مختلف نشان دهد . اگر با حالات هیجانی ، مثل غم و خشم یا اضطراب درست برخورد نشود این هیجان تأثیر منفی بر سلامت جسمی و روانی خواهد گذاشت و برای سلامت پیامدهای منفی به دنبال خواهند داشت.

این توانایی فرد را قادر می سازد تا به طور مؤثرتری مسائل زندگی را حل نماید . مسائل مهم زندگی چنانچه حل نشده باقی بمانند ، استرس روانی ایجاد می کنند که در برخی موارد به مشکلات جسمی منجر می شود. برخی از مهارت های حل مساله را می توان به شرح زیر نام برد:

       تشخیص مشکلات ، علل و ارزیابی دقیق آن

       استفاده از منابع انسانی و مکتوب برای حل مساله

       مصالحه (برای حل تعارض)

      تشخیص راه حل های مختلف و بسنده نکردن به یک روش و راه حل

شما بچه ها دنیایی زیبای دارید، من هر وقت وارد آن می شوم، عین شما می شوم. اما ما بزرگترها هم دنیایی خودمان را داریم. دوران مختلف رشد، نیازها و ویژگی های خودش را دارد. علاقه، عشق و احساس موفقیت در شکل های مختلف  و با یک رنگ ظاهر می شوند. شما در هر مرحله از زندگی باشید، موفقیت همان موفقیت است که موفقیت و احساس خوشایند آن همواره خوش آیند است. منتهی شکلش فرق می کند. من به چیزهای اصیل فکر می کنم و شما با بدل ها هم خوش می شوید و یا من به پایداری یک احساس  ولی شما به خود آن احساس بسنده می کنید. من تا حدودی نتیجه مدار شدم ولی شما فرایند مدارهستید، من در گذشته ، حال و آینده سیر می کنم  ولی شما در حال و همین الان زندگی می کنید. همه زیباست و از یک جنس اگر بدانیم و قدر نهیم.

     وجلسه آخر را همیشه با آرزوی سلامت، سعادت و موفقیت برای بچه ها تمام می کنم.