از در که  وارد شدم سیگار دستم بود و زورم آمد سلام کنم. همینطوری دنگم گرفته بود قد باشم.  ...رییس فرهنگ خالی از عصبانیت گفت: جا نداریم آقا . این که نمی شود هر روز یک حکم می دند دست یکی و می فرستندش سراغ من....

 حوصله این اباطیل را نداشتم حرفش را بریدم که: ممکنه خواهش کنم زیر همین ورقه مرقوم بفرمایید؟ نوشت و حکم را برداشتم( کارچاق من آدم حسابی بود و پشتم گرم) .

 و سیگارم را توی زیر سیگاری براق روی میزش تکاندم. روی میز پاک و مرتب بود. درست مثل اطاق  تازه عروس ها. هرچیز به جای خود و نه یک ذره گرد. فقط خاکستر سیگار من زیادی بود.

.........( پارتی کلفت اینش خوب است  دفعه بعد خودش مرا برای معرفی به مدرسه برد).

  بالاخره مدرسه را تحویل دادن . ناظم جوان رشیدی بود که بلند حرف می زد و براحتی امر و نهی می کرد و بیا و یرویی داشت و با شاگردان درشت روی هم ریخته بود که خودشان ترتیب کارها را می دادند و پیدا بود که به سر خر احتیاجی ندارند و بی مدیر هم می تواند گلیم مدرسه را از آب بکشد. معلم کلاس چهار خیلی گنده بود. دوتای یک آدم حسابی . توی دفتر اولین چیزی بودکه به چشم می آمد. از آن های که اگر توی کوچه ببینی خیال می کنی  مدیرکل است. لفظ قلم حزف می زد و شاید به همین دلیل که وقتی رییس فرهنگ رفت و تشریفات را با خودش برد از طرف همکارانش تبریک ورود گفت و اشاره کرد به این که ان شاء الله زیر سایه  سرکار سال دیگر کلاس های دبیرستان را هم خواهیم داشت. پیدا بود که این هیکل کم کم دارد از سر دبستان زیادی می کند. وقتی حرف می زد همه اش دراین فکر بودم که با نان آقا معلمی چطور می شود چنین هیکلی بهم زد و چنین پز مرتبی داشت؟ راستش تصمیم گرفتم که از قردا صبح به صبح ریشم را بتراشم و یخه ام را تمیز باشد و اطوی شلوارم تیز.معلم کلاس اول باریکه ای بود سیاه سوخته. با ته ریشی و سر ماشین کرده ای و یخه بسته. بی کروات. شبیه میرزا بنویس های دم پست خانه. حتی نوکر باب می نمود. ساکت بود و حق هم داشت. می شد حدس زد که چنین آدمی فقط سر کلاس اول جرات حرف زدن دارد و آن هم فقط درباره آی با کلاه و صاد وسط و از این حرف ها. معلم کلاس دوم کوتاه و خپله بود و بجای حرف زدن جیغ می زد وچشمش پیچ داشت. ومن آن روز اول نتوانستم بفهمم وقتی بایکی حرف می زند بکجا نگاه می کند. با هر جیغ کوتاهی که می زد هرهر می خندید. وداد می زد که دلقک معلم ها است و هر ساعت تفریح بیایند و باعث تفریح همکارانش باشد. با این قضیه نمی شد کاری کرد اما من همه اش دلم به حال بچه ها می سوخت که چطور می توانند سر کلاس چنین معلمی بنشینند. معلم کلاس سه یک جوان  ترکه ای بود بلند و با صورت استخوانی و ریش از ته تراشیده و یخه بلند آهاردار. وقتی راه می رفت نمی شد اطمینان کرد که پایش نپیچد و به زمین نخورد. اما مثل فرفره می جنبید. مقطع حرف می زد یعنی بریده بریده. قفسه سینه اش گنجایش بیش ازسه کلمه را نداشت.چشمهایش برق عجیبی می زد،  که فقط از هوش نبود.

......  کلاس ها را  بازدید کردیم  کلاس دومی ها زور می زدند تا 621 را با 754 جمع کنند. بماند.... و از در آمدیم بیرون. بعد از کلاس آخر یک نیمچه اطاقی بود دراز و باریک. در و  پنجره ای به جنوب داشت مثل همه اطاق های دیگر. پنجره ای بزرگی روی به شمال. لابد اطاق آینده من بود. با میزی گنجه ای و هر دو خالی. بهتر از این نمی شد. بی سر و صدا، آقتاب گیر، دور افتاده. در را که می بستی صدای قرآن هم نمی آمد چه رسد به جنجال بچه ها توی حیاط. معلم ها هم اگر کاری داشته باشند خسته تر از آنند که از این همه پله بیایند بالا. قرارش را گذاشتیم و آمدیم پایین.

 وسط حیاط یک حوض بزرگ بود و کم عمق. تنها قسمت ساختمان بود که رعایت حال بچه های قد و نیم قد در آن شده بود. ....

         فراش جدید واردتر از همه ما بود. یک روز در اطاق دفتر شورا مانندی داشتیم که البته  او هم بود. خودش را کم کم تحمیل کرده بود. نان جوانی وپخمگی معلم ها را می خورد. گفت حاضر است یکی از دم کلفت های همسایه مدرسه را  وا دارد که شن برایمان بفرسد بشرط آنکه  ما هم  برویم و از انجمن محلی برای بچه ها کفش و لباس بخواهیم. معلم کلاس سه مثل ترقه از جا در رفت که " این گدا بازی ها کدام است و شان مدرسه  نیست و نزدیک شدن باین جور مجامع وسوسه انگیز است". و از این جور حرف ها ... و لابد اگر مجلس آماده بود از عقب افتادن انقلاب هم چیزی هایی ازبر داشت که بخواند. اما مجلس آماده نبود و این بود که  احتیاجی  به دخالت من پیدا نشد و پیشنهاد را پذیرفتیم. اما نه من و نه هیچیک از معلم ها تا آن وقت اسمی از انجمن محلی نشینیده بودیم . قرار شد خودش قضیه را دنبال کند که هفته آینده جلسه شان کجاست و حتی بخواهد دعوت مانندی از ما بکنند.

  دو روز بعد سه کامیون شن آمد. دوتایش را توی حیاط خالی کردیم و سومی را دم در مدرسه و خود بچه ها نیم ساعته پهنش کردند. با پا، بیل و تخته و هرچه که بدست می رسید. پدر یکی از شاگردها فرستاده بود. ناچار سر صف برایش زنده باد کشیدند. عصر همان روز خود یارو آمده و دعوت کرده بود که برای اشنایی با اعضای انجمن در فلان روز و فلان ساعت به فلان خانه برویم.

      خود من و ناظم که باید می رفتیم، معلم کلاس چهارم راهم با خودمان بردیم. گرچه ترس این بود که اورا بجای مدیر بگیرند. اما سیاهی لشگر به جایی بود و قلمبه حرف می زد و آبروی معلم جماعت بود.

.....آفتاب پریده بود که رسیدیم. در بزرگ آهنی، و وارد که شدیم باغ مشجر و درخت های خزان کرده، و خیابان بندی های شن ریخته و عمارت کلاه فرنگی مانند وسط آن . نوکرهای متعدد و از در رفتیم تو و کلاه و بارانی را به دستشان سپردیم و سرسرا  و پپلکان و مجسمه های گچی اکلیل خورده و چراغ  بسر. تاپ تاپ خفه شده موتور برق از زیر پایمان در می آمد و از وسط دیوارها. لابد برق از خودشان داشتند. قالی ها و کناره ها را بفرهنگ می آلودیم و می رفتیم. مثل این که  سه تا سه تا روی هم انداخته بودند..... به بالا که رسیدیم در سالون بود رفتیم تو. یک حاجی آقا با تنبان سفید و خشتک گشاد نماز می خواند. وقتی سر از سجده برداشت یک قبضه ریشش را هم دیدیم و صاحب خانه با لهجه غلیظ یزدی به استقبالمان آمد. همراهانم را معرفی کردم و لابد خودش فهمید مدیر کیست. چراغ ها همه با هم چشمک می زدند و تحمل آن همه جنس را برای ما از فرهنگ در آمده ها آسان می کردند. چای آوردند. خیلی کم رنگ و توی استکان با گیره های نقره  مینا کاری . نصف آن را هم نتوانستم فرو بدهم. سیگارم را چاق کردم و با صاحب خانه از قالی هایش حرف زدم. تاجر قالی بود. ... حاج آقا از عرش برگشت. بلند شد و شلوارش را جلوی روی ما به پا کشید و...... را درست جابجا کرد و" مساکم الله بالخیر" و از این اداها.  معلم کلاس چهارم هم پا به پایش می آمدو گرم اختلاط شدند. ناظم به بچه هایی می ماند که در مجلس بزرگترها خوابشان می گیرد و دلشان هم نمی خواهد دست بسر بشوند.

     بلند و کوتاه ،  پیر و جوان  پانزده نفری آمدند. هی به تمام  قد بلند شدیم و نشستیم. من و ناظم عین دو طفلان مسلم بودیم و معلم کلاس چهارم عین خولی وسطمان نشسته . اعضای انجمن هر کدام تکیه کرده به  مال و ثروت و خانه ییلاقی شان می نشستند. اغلب به لهجه های ولایت حرف می زدند و رفتار ناشی داشتند. حتی یک کدامشان نمی دانست دست و پاهایش را چه جوری ضبط و ربط کنند. بلند بلند حرف می زدند. قایم فین می کردن و زل زل به ما نگاه می کردند. درست مثل این که وزارتخانه دواب سه تا حیوان تازه برای باغ وحش محله شان وارد کرده. یکشان که جوان تر بود و عینک داشت درست شکل میمون بود که با عینک زدن خودش را ادای آدم ها را در می آورد.

   جلسه که رسمی شد ..... انگار نه انگار که ما هم بودیم. نوکرشان که آمد استکان ها را جمع کند چیزی روی جلد سیگار نوشتم  و برای صاحب خانه فرستادم که یک مرتبه به صرافت ما افتاد و اجازه خواست و ...

 اجازه دادند و معلم چهار شروع کرد که بله طبق اظهار تمایل آقایان خدمت رسیدیم... و این که هر چه باشد ما هم زیر سایه آقایانیم و تصدیق می فرمایید که خوش آیند نیست آقازاده ها همدرس بچه های باشند که نه کفش دارند  و نه کلاه  و این که از مراتب نوعدوستی آقایان مطلعیم و تشکر از کامیون های شن و همه را غرا و برا و درست مثل یک مدیرکل می دانست برای چه آورده ایمش. و بعد هم ناظم از چرت در آمد و چیزهایی را که حفظ کرده بود گفت و التماس دعا و کار را آن قدر خراب کرد که فقط "امن یجب" ش مانده بود. نزدیک بود دوران بزند و بزور رودرواسی دست به جیب ها بکنند که من از جا در رفتم. تشری به ناظم زدم که گدا بازی را بگذار کنار و حالیشان کردم که صحبت از تقاضا نیست و گدایی. بلکه مدرسه  دور افتاده است و فرهنگ گرفتار و مستراح ها  بی در و پیکر و از این اباطیل  و چه خوب شد که عصبانی نشدم. آن که ادای عینک زدن را در می آورد بدادم رسید. تا می خواستم عصبانی بشوم به او نگاه می کردم. یک ربع ساعت هم من حرف زدم و قرار شد فردا صبح پنج نفرشان بیایند مدرسه وارسی و اگر احتیاجاتی داشتیم که از عهده  فرهنگ  خارج بود آن وقت خودشان می دانند و تشکر و اظهار خوشحالی و در آمدیم.

        در تاریکی بیابان هفت تا سواری پشت دیوار خانه ردیف بود و راننده ها توی یکی از آن ها جمع شده بودند و اسرار حرم سراهای ارباب هایشان را برای هم فاش می کردند.

    ما تا جاده اتوبوس قدم زنان رفتیم . یک سیگار دیگر به معلم کلاس چهاردادم تا در نور کبریت توی صورتش دنبال چیزی بگردم. اما چیزی نبود. در صورتش آنچه می جستم نبود. در آن جلسه نه تنها شکلک معلمی را از صورتش برداشته بودند، بلکه همه طمطراق هیکل مدیرکلی اش را هم گرفته بودند. هیچ چیز از او نمانده بود. یعنی خود من هم عین این حالت را داشتم؟ عین این بی حالتی را؟ و همین صورت پر از خالی را؟ بله. اخر چرا رفتم؟ چون کره خرهای مردم کفش بی کلاه بودند؟ بمن چه؟!  مگر من در بی کفش و کلاهی شان مقصر بوده ام؟ مرا چه به این گدایی ؟ " می بینی احمق؟ مدیر مدرسه هم که باشی باید شخصیت  و غرورت را  لای زرورق به پیچی و طاق کلاهت بگداری که اقلا"نپوسد و یا توی پارچه ای سبز بدوزی و روی سینه ات بیاویزی که دست کم چشمت نزنند. حتی اگر بخواهی یک معلم کوفتی باشی نه چرا دور می روی؟حتی یک فراش ماهی  نود تومانی باشی باید تا خرخره توی لجن فرو بروی؟ این جا هم راحت نیستی. نوکر دولت خاک بر سر چه می گویی؟

 و سر راه از روی توده آجر و آهک و سیمان می گذشتیم. پیشقراولان اهالی محترم آینده (سازان). نمی دانم آهی کشیدم یا چیزی گفتم که هر دو متوجه شدند. ناظم گفت: دیدی آقا چطور باهامون رفتار کردند؟ با یکی از قالی هایشان آقا تمام مدرسه رو می خرید. می خواست روضه خوانی های خودش را جبران کند. گفتم: تا سر و کارت با الف و ب است بپا قیاس نکنی. خودخوری میاره و معلم کلاس چهار گفت: اگر فحشمون هم می دادند من باز هم راضی بودم. باید واقع بین بود. خدا کند پشیمان نشند. بعد هم مدتی درد دل کردیم و تا ابوبوس برسد و سوار شویم معلوم شد که معلم کلاس چهار با زنش متارکه کرده و مادر ناظم را سرطانی تشخیص داده اند. و بعد هم شب بخیر...

 مدیر هم که باشی  باز باید تمرین کنی که مبادا فوت و فن معلمی (که در تربیت معلم یادگرفتی از یادت برود. مشق هاشان را دیدم و داشتم قرات فارسی می گفتم که خبر آوردند که خانمی توی دفتر منتظر من است. خیال کردم لابد باز همان زنکه بیکاره ای است که هفته ای یک بار بهوای سرکشی به وضع درس و مشق بچه اش سری به مدرسه می زند. زن سفید رویی بود با چشم های درشت محزون و موی بور. و صورت گرد و قد کوتاه. بیست و پنج ساله  هم می نمود. روز اول که دیدمش دستمال آبی نازک سرکرده بودو پیراهن نارنجی به تن داشت و تند بزک کرده بود. از زیارت من خیلی خوشحال شد و از مراتب فضل و ادبم خبر داشت. اما هنوز دستگیرش نشده بود که مدیرهای مدرسه اگر اخته نباشند اقلا" بی حال و حوصله اند خیلی ساده آمده بود تا با دو تا مرد حرفی زده باشد.

 ...ناچار جور در می آمد این بود که  دفعات بعد دست به سرش می کردم. اما او از رو نمی رفت سراغ ناظم را می گرفت  و اطاق دفتر را می گرفت و صبر می کرد تا زنگ  را بزنند و معلم ها جمع بشوند و لابد حرف و سخنی و خنده ای و بعد از معلم کلاس سوم سراغ کار و بار بچه اش را می گرفت و زنگ بعد را می زدند خدا حافظی می کرد و می رفت. آزاری نداشت. اما من همه اش در این فکر بودم که چه در مانده باید باشد که به معلم  مدرسه هم قانع است و چقدر باید زندگی اش از وجود مرد خالی باشد که این طور طالب اشتیاق هوایی بشود که آدم های بی دست و پایی مثل معلم ها در آن نفس می کشند . وهمین در ماندگی اش بیشتر کلافه ام می کرد. با چشم هایش نفس معلم ها را می بلعید. دیده بودم. درست مثل این که مال مرا می خورد! گذشته از این که نمی خواستم با این تن پروری بچگانه و بی این که دلهره ای یا مرارتی بخودش راه بدهد به حیطه اقتدارم دست درازی کند. اصلا" نمی خواستم مدرسه از این نظرهم جای پرورش شخصیت معلم ها باشدو...

 من تا از پلکان پایین بروم در ذهنم  جملات زنندهای آماده می کردم تا پایش را از مدرسه ببرد که در را باز کردم و سلام... عجب! او نبود. دخترک بیست و یک  دو ساله ای بود با  دهان گشاد و موهای زبرش را به زحمت عقب سرش گلوله کرده بود و بفهمی نفهمی دستی توی صورتش برده بود. روی هم رفته زشت نبود. اما داد می زد که معلم است. گفتم: که مدیر مدرسه ام و حکمش را داد دستم که دانشسرا دیده بود و تازه استخدام شده بود. برایمان معلم فرستاده بودند. خواستم بگویم( این جا مردانه است) فکر کردم این خودش یک تنوعی است.  خوش آمد گفتم و چای آوردند که نخورد و چون حرف دیگری نداشتم بردمش کلاس های سوم و چهارم  نشانش دادم که هر کدام را مایل است قبول کند و صحبت از هیجده ساعت درس که انتظار او بود و برگشتم به دفتر. پرسید آیا غیر از او هم معلم زن داریم. گفتم: متاسفانه راه مدرسه ما را برای پاشنه خانم ها نساخته اند. که خندید و احساس کردم زورزکی می خندید. بعد کمی این دست و آن دست کرد و عاقبت:

 آخه من شنیده بودم شما با معلماتون خوب تا می کنید. صدای جذابی داشت. فکر کردم حیف که این صدا را پای تخته سیاه خراب خواهد کرد. گفتم:

   اما نه این قدر که مدرسه تعطیل بشود خانم. و لابد به عرضتون رسیده که همکارهای شما خودشان نشسته اند و تصمیم گرفته اند که هیجده ساعت درس بدهند. بنده هیچ کاره ام. گفت: اختیار دارید.

 نفهمیدم با این اختیار دارید چه می خواست بگوید. اما پیدا بود که بحث سر ساعات درس نیست. آنا" تصمیم گرفتم امتحانی بکنم. گفتم: این را هم اطلاع داشته باشید که فقط دو تا از معلم های ما متاهلند. که قرمز شد و برای این که کار دیگری نکرده باشد برخاست و حکمش را از روی میز برداشت . پا بپا می شد که دیدم باید به دادش برسم. ساعت را از او پرسیدم. وقت زنگ بود. از ذفتر که بیرون رفت صدای زنگ برخاست و معلم ها که انگار موشان را آتش زده اند به عجله رسیدند و هر کدام از پشت سر آن قدراو را پاییدند تا از در بزرگ آهنی مدرسه بیرون رفت.

 سالون را برای  امتحانات آماده می کردیم، بوی جا مانده عرق بچه از امتحان قبلی به مشام می رسید.  یادم نمی رود وقتی در را باز می کردیم. بچه ها چنان هجوم می بردند که نگو و نبین. اوایل فکر می کردم  ذوق امتحان است. بعدا" دیدم که آن ها یارگیری می کنند، تا جوابی سئوالی را رد و بدل کنند. بماند .  معلمی داشتیم می خواست نیم نمره به کسی اضافه کند مثل ارث پدرش  می دانست و با چنان جان کندنی نیم نمره را به ورقه اضافه می کرد که اینگار دارد نمره را به دنیا می آورد. باز هم بماند.

           بهار که شد. کلافه تر بودم. یک روز به دور از هیاهوی بچه ها و معلمان در دفتر مشغول این چرندیات بودم که یک دفعه در باز شد و مردی با زنش و بچه اش وارد شدند. آقا نمی توانید اداره کنید ول کنید بروید. آرام کردم و گفتم: پدر جان بگو ببنم چه شده. حرف نزذ. سیگار گرفتم برنداشت. به زنش اشاره کرد تا با بچه بیرون بروند و رفتند. سر صحبت را باز کرد. شما ناموس ندارید. این چه مدرسه ای است که گند از سر و رویش می بارد. حسابی عصبانی شده بودم. ناظم معمولا" زودتر با خبر می شد، به دادم رسید و ....

 به خودم می گفتم  تو که توان تربیت نداری ، مریضی اینجا بمانی، برو سر پی کارت، ترجمه ای، کتابی  و سفرنامه ای و  از این اباطیل . بالاخره خودم را قانع کردم و استعفا نامه را پست. بماند ...