پدرجان تا حالا نیامده اند دیگر نخواهند آمد. جواب نداد. برای این که دست خالی برنگردم، عزم خرید بربری کردم. صف شلوغ بود، پس از دو تنور نوبت من شد. قبل از من یک دختر بچه ی در آن طرف دریچه تحویل نان و اول صف خانم ها و بعد از من یک نوجوان حدودا" ۱۲ ساله ایستاده بودند. نوبت که رسید دویست تومان دادم و چهار نان طلب کردم . بعد از گرفتن نان راهی خانه شدم. در راه همان مرد کهن سال را دیدم که به طرف نانوایی بربری می آمد. این همه تاخیر!! اندکی ایستادم، عصا را بلند می کرد و نوک عصا اندکی جلوتر به آرامی با صدای تق روی اسفالت می آمد و بعد یکی از پاها را که دمپایی آبی پلاستیکی در بر گرفته بود به زمین می کشید و سپس پای دیگر را، که در مجموع هیچ کدام از پاها از قد پای دیگر به طور کامل جلو نمی افتاد. اگر خیابان موزائیک بود دقیقا"می توانستم اندازه گام ها را بدانم،  هر گام را چیزی کمتر از ۱۵ سانتی متر جلو می برد. پیر مرد با ریش سفید و چشمان درشت که آب چشم ها گونه ش را خط می انداخت، سر به بالا به سمت نانوایی در حرکت بود. نزدیک شدم، پرسیدم :پدر جان چند تا نان می خواهی؟ جواب نداد. و آرام  آرام به حرکت خود ادامه داد. نمی دانم چند سال داشت از حاج احمد آقا که ۸۳ سال دارد افتاده تر بود. روزگار چنین ضعیف کرده یا بیش از ۹۰ سال دارد؟ تا خانه حدسیات خود درباره زندگی او را ورق می زدم. حاج خانمش او را فرستاده تا نان بخرد، ممکن است میهمان داشته باشند، عروس و یا دختری با داماد و یا پسری و ... و یا ممکن است بی خوابی از آن های که پیران را کلافه می کند به سرش زده و از این فکر خیال ها که رسیدم دم در. در را باز کردم و از پله ها بالا رفتم و حاج خانم طبق معمول تسبیه به دست در را باز کرد، دو تا و نصف نان را به حاج خانم دادم و یک ونصف را بردم طبقه دوم برای خودمان.   

     بعد از صبحانه رفتم سازمان فنی و حرفه ی استان، قبلا" زنگ زده بودند و درباره پروژه سلامت جامع صحبت کرده بودند و قرار بود بروم و ببنم میدان کار و ... چگونه است. یک طرح کشوری وده میلیون هم برآورد کرده بودند. اجرا را قبول نکردم، مجری شدن طرح دل و دماغ می خواهد که فعلا"ندارم. نفر خواستند، وصحبت شد و قول گرفتن که کمک کنم، پذیرفتم. در همین حین یادم آمد که مینا می گفت: استاد، در مشهد گفتند نمی دانم کجای پروژه غلط است!. من خبر ها را داشتم! وقتی آمار بلد نباشی و گفته شود روش آماری پروژه غلط است، قفل می کنی،  همین کافی است که بگویند کار خودش نیست!

          خیلی وقت است من عضو شورای تحقیقات این ها هستم و برایشان همایش اجرا کردم و داوری کردم .  پروژه مینا در باره "حجاب اسلامی" و در برابر کارهای تخصصی که در سازمان ها انجام می دهیم و یا نظارت می کنیم نا چیز بود. زحمت کشید و آن را در پنج فصل با اضافه کردن سه فرضیه و تنظیم پرسشنامه ی که خودش ساخته بود و غیر روا و پایا به صورت میدانی تنظیم کرد و داده های لازم را باهمان پرسشنامه محقق ساخته گردآوری نمود. کار سختی بود با اراده بود که توانست به سر انجام برساند. چون آمار نخوانده بود، و دانشجوی سال اول و از دبیرستان آمده، نمی شد خیلی فشار آورد. بنابراین، به فراوانی و درصد قناعت کرد. با این وجود من رتبه یک تا سه را برایش تصور می کردم، ولی نشد. البته من هم بی تقصیر نبودم، چون رتبه کشوری نیاز به خواندن و کار بیشتری دارد، و دفاع مقتدرانه که تذکر ندادم البته معلوم نبود گوش کند! اما از این که در یک کار ساده و آشکار پیش دانشجوی من از من ایراد گرفته شده بود!! نا خرسند بودم و شک می کردم نکند مطلبی را اشتباها" و یا جابجا راهنمایی کرده باشم. چون آزمونی بکار نبرده بودیم تا اشتباهی رخ دهد، خاطر جمع شدم که نیاز به دفاع قوی داشته. 

     یادم افتاد در زمان ماضی یکی در جلسه ی می گفت، خیلی مغرور شده بودم و سخنرانی جانانه ی هم آماده کرده بودم، وقتی رفتم بالا، مردم را دیدم  بسم الله گفتن هم یادم نیامد چه برسد به مطالب. همان می گفت( در دوران جوانی) یک بار هم آش نذری را ریخته بودند توی کاسه و کاسه ها را چیده بودند توی یک مجمعه ی بزرگ و گذاشته بودم به روی سرم و دست هایم را ول کرده بودم و در کوچه می راندم و پز می دادم و درست در مقابل  آدم های که پزم  به اوج می رسید و با نگاهشان قند تو دلم آب می شد، دوچرخه در رفت و افتادم توی جوب و آش ها همه ریختند روی سرم و لباسم و همان ها که باید به مهارتم به به و چه چه  می گفتند، آمدن و کمکم کردند . البته با خنده و تمسخر. خدا در این دو جا کلی کنفتم کرد.

    من هم به خودم می گفتم، چون این بچه ها را دوست دارم، خدا خواسته پیش این ها زمین بزند و از این جور حرف ها... باز گفتم دلیلی ندارد که خدا چنین کند. شاید هم مینا را... چون این دختر ما قصد پرواز دارد  و راه درازی در پیش و از این پندارها... خدا کند سر به بالا پرواز را آغاز کند.

       تو این حال و هوا بودم و در حال نوشیدن چای که از شهر ... زنگ زدند و برای سخرانی در باره مسایل اجتماعی و فرهنگی وقت می خواستند و از دوستان هم واسطه قرار داده بودند.  هشتاد درصد موافقت گرفتن، خیلی وقت است از این کارها قبول نمی کنم ولی این بار ته دلم راضی بود. گاهی گرم که می شوم ، بی ملاحظه و تا حدودی عریان سخن می گویم.نمی دانم نقص است یا حسن. اما گاهی  خودم از دست خودم ناراحت می شوم. چون وقتی می شود مقصود را با کلمات کمتر رساند، نیازی به حرف زیاد نیست. اما می دانم، وقتی به هم بریزی قواعد پاسخ گو نیست. با بچه ها هم که باشم اینجوری هستم حجب و حیایی این بی انصاف ها هم نمی گذارد کمک کنند. مثلا" با یک سئوال یا جور دیگر...

         چند سال پیش یک دانشجوی رشته ریاضی داشتم این جور موقع ها به دادم می رسید. سید بود و متدین، بعد از فراغت از تحصیل دیدمش روشن و دانا تر می نمود. تغییر اندیشه اش به بعضی ها خوش نمی آمد! کسی نیست به این ها بگوید آدمی رشد می کند و خیلی چیزها را می فهمد و  ماندن پوسیدن است و موج، دریا و ... از این حرف ها. سانسور می کنم دوباره بر می گردم بازهم سانسور .  در آخر چیزی برای گفتن نمی ماند. همین ها باعث می شود که آدم گاهی قاطی می کند و خودش هم نمی فهمد چه می گوید!!

          معمولا" آماده در کار حاضر می شوم ، حتی بسم الله را هم در طرح سخنرانیم می نویسم که مثلا" بعد ازبسم الله بگویم سلام عرض می کنم خدمت ... با این وجود باز هم استرس دارم. می گویند این یعنی وجدان کاری و از این اباطیل. یکی نیست بگوید مرد حسابی، این همه آدم بزرگ!! سخنرانی می کنند و یک عالمه مخاطب دارند وقتی صحبت هایش را تحلیل محتوا می کنی می بینی دو جمله درست حسابی و کارشناسی شده از سخنانشان در نمی آید و ککشان هم نمی گزد و... چه جراتی دارند بعضی ها معنی خیلی از مفاهیمی که به زبان می آورند نمی دانند، اما با چه ادا و اطواری در پشت تریبون حاضر می شوند و...

        در هر حال مینا رتبه نیاورد و من شرمنده شدم. ولی تجربه خوبی بود. بستن یک کار نسبتا"علمی، درست کردن پاور و ارایه آن در بین جمع و خود رتبه نیاوردن، مسافرت، بازدید از موزه و ...

اما همش این ها نبود گاهی در این مسابقات سهمیه هم در نظر می گیرند. معمولا" میزبان بیشترین رتبه ها را بدست می آورد. داوری و ذهنیت ها هم بی تاثیر نیست. گاهی هم در قحطی قضاوت صادقانه و صداقت و حتی کار خوب، کارهای خیلی ضعیف مقام می آورد.  اگر قرار بود کار دانشجویان ارزیابی شود با تجربه ای که دارم کمتر دانشجویی دوره کاردانی می تواند مثل کار مینا را به سر انجام برساند. و

        گاهی گمان نمی کنی  ولی می شود،

                                       گاهی نمی شود که نمی شود،

                                               گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست،

                                                                          گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود.

                          هرچه باشد ما به فال نیک گرفتیم، و خیر است.

  ساعت ده و نیم از آن جا در آمدم و رفتم سراغ کارهای دیگر و تا ظهر طول کشید. قرار بود بعد از ظهر بروم ملاقات شوهر خاله.

         وقتی می توانست کار کند و قبراق و سر حال بود. تقریبا" همیشه لبخند به لب داشت. با چرخاندن سر به سمتین و بالا انداختن ابروها دلش می خواست توی دلت شادی بکارد. زحمت کش بود و برای کار سنگین کشاورزی آفریده نشده بود. ظرافت اندام و چهره خندان، با قدرت بدنی نچندان قوی بیشتر بدرد کاسبی و یا پشت میز نشینی می خورد. ولی تمام عمر کار کشاورزی کرد و این آخر ها ازش چیزی نمانده بود. کمر درد و از همه بدتر درد همیشگی مفاصل امانش را بریده بود، و زمین گیر شده بود. حاج آقا تا حدودی مثل پدر است. پدرم هم برای کار کشاورزی ساخته نشده، از اول هم خیلی راضی به درس خواندن ما نبود. می گفت: این همه باغ و بلاغ را کی می خواهد اداره کند. روی این عقیده که ما بایدکارها را اداره کنیم برای ادامه تحصیل عکس العمل نشان می داد. حتی پول تو جیبی مدرسه را با اکراه می داد. الان که می بینم خیلی زحمت کشیدن و با عدم تجانس شغلشان با ویژگی های بدنیشان زندگی را به اینجا رسانیده اند. قابل ستایش اند و من دوستشان دارم ودر خدمتم.

    وقتی وارد بیمارستان می شوی، می رسی به بخش فلان، آدم های را می بینی به تخت بیماری دراز کشیده و اطرافش را کسان گرفته اند و ...  خیلی ها را دیدم دست دادم و احوال پرسی تا سرتخت حاج آقا. روی تخت افتاده به پهلوی راست، سرم به دست چپش و دست راستش در دست دخترش. دم و بازدم های بلند، پست چروک سینه اش را باز و بسته می کرد( لابد این سینه در جوانی پر بوده از گوشت و چربی). صورت ش متورم و چشمانش بسته. صدا زدم حاج آقا، حاج آقا. جواب نداد. یکی گفت: دیروز بهتر از امروز بود. سرم را که چرخاندم، خاله را دیدم. تشکر کرد و گفت زحمت کشیدی راضی به زحمت نبودیم. گفتم خاله جان وظیفه است.احوال بچه ها را پرسید و .... 

   پیری یعنی ناتوانی جسمی که اگر با نداری، نادانی و نگرانی یعنی چهار نون نکبت یک جا جمع شود، باید به خدا پناه برد. الحمدالله پیران من بری از سه تای آخرند، من برای همین منظور همواره خدا را شکر گزارم. اما وقتی زحمت های دوران گذشته را مرور می کنم،  مثل الان که جوان ها را می بینم، دلم می سوزد. دلم می سوزد وقتی احساس می کنم باید به این ها تذکر بدهم تا ضرر نکنند!! برای کارگیر آوردن  و استخدام شدن، برای قوت لایموت و رفع نیازهای اولیه باید با خیلی انرژی مواظب خودشان باشند.