از یادگاری های بازسازی شده

  دنگم گرفته بود از جام جوم نخورم. همین که آمد تو  همه تمام قد بلند شدند.  خوش و بش را شروع کردم. گفتم خیلی وقت است چندین بار تمام قد هی بلند شدیم و نشستیم. بهش گفتم دلم برای قد بازی لک زده. یواشکی گفت: از اقبال بد من لابد پیش این ها جدی نمی گیری!. آهسته در گوشش گفتم: ... عرض کنم، این چیزهای گرد شیرینی! گفتم: تا در قدرتی سلامت می دهند اما بعد  از آن یالقوز می مانی!. گفت: امروز را دریاب. گفتم: چشم. شروع کرد با بغلی و آن طرفی ها هم با چشم و سر و گردن به گفتگو و چاق سلامتی.... 

 یک جورایی حالم دیگر گون شد. شبیه به این که دلت برود. کسی تو ذهنم نبود.  داخل مغزم را گشتم چیزی دست گیرم نشد. چرا چنین حالتی بهم دست داد؟ فکر کردم نکند نتوانم خوب ظاهر شوم. به خودم گفتم، باز همان اضطراب لعنتی آمده سراغم. این حالت گاهی در سخنرانی ها گریبانم را می گیرد. البته راه مقابله را هم می دانستم ولی اثر خودش را خواهد گذاشت. حداقل در چند دقیقه اول.

 

 حالت های انفعالی ناشی از استرس و اضطراب بلند مدت معمولا" شبیه کسالت ظاهر می شوند. این جور مواقع ترشح کورتیزول به فرمان مغز از طریق خون همه بدن را می گیرد و سستی ایجاد می کند و همین سبب می شود تا حال و هوای شبیه کسالت بهت دست بدهد و دیگر شاد و یا سرحال نیستی قد بازی در بیاوری. برخی آن را به حال و هوای عشق نسبت می دهند. البته گاهی جایگزین می شود. بماند.  در این گونه موارد وضع جسمانی همراه با وضع روانی تغییر می کند، حتی ممکن است در اوجش، بهت بگن به چه فکر می کنی؟ باید بلافاصله جواب گمراه کننده پیدا کنی و گر نه حمل بر نگرانی و یا چیز دیگر می شود.  این هم از شانس از ما بهتران، که در جلسه متین جلوه خواهم کرد.

 جلسه رسما" آغاز شد. ابتدا به رسم، رییس شروع کرد.  بسم الله الرحمن الرحیم، هدف ما از این گردهم آیی چاره اندیشی برای کیفیت بخشی به تدریس معلمان است. در خدمت استاد گرانقدر که دعوت ما را پذیرفتن هستیم( یعنی من). امیدوارم با  توجه به توانایی و سوابقشان کمک کند تا بتوانیم به اهداف عالی آموزش و پرورش برسیم!! تعجب کردم! من باید کمک کنم تا اهداف تعلیم و تربیت تحقق یابد آن هم با صحبت در این جلسه!!. حرف های قشنگ همواره آسان هستند ولی عملی کردند آن ها همیشه دشوار بوده و هست!! 

 

    ادامه داد: چرا دانش آموزان آموخته های خود را زود فراموش می کنند؟ چرا آموخته هایمان فقط مصرف امتحانات را دارد؟. نقص کار کجاست؟ چه باید بکنیم یادگیری با شوق و ذوق انجام شود. از دغدغه های مهم من این است که معلمان ما در کلاس با شادابی و جدیت بچه ها را تربیت بکنند. به معنی واقعی تربیت یعنی  شکوفا کردن استعدادهای کودکان و نوجوانان، تا چه میزان توانسته ایم به این مهم بپردازیم. با خودم گفتم طرح مساله با این که کلی و تا حدودی بزرگ است، ولی خوب و مناسب است. 

  آقایان شروع کردند به ارایه نظرات، این جور مواقع وقتی سخنران نیستی بهترین روش آن است که بیشتر افراد نظراتشان را ارایه کنند و پس از شنیدن آن ها با یک جمع بندی صحبت کنی و اگر لازم شد به برخی نظرات اشاره کنی و در تایید و تکمیل نظرات صحبت را ادامه بدهی.  یکی که از همه جسورتر به نظر می رسید، مرد چهارشانه با پیشانی فراخ گفت: برای کیفیت بخشیدن به کار معلمان باید، معلمان کیفی تربیت کرد. من می خواستم بگم، این یعنی چه؟! خودم را کنترل کردم. خودش ادامه داد که باید افراد با هوش را انتخاب و تربیت کنیم و آن ها بتوانند از عهده کار پیچیده تربیت بر آیند. و ...

 یکی دیگر از آن ها که لاغر اندام با قد کشیده که داد می زد مسئول آموزش باشد، گفت: تنها با معلم مشکل حل نمی شود. فضا و تجهیزات مناسب هم لازم است. باز خواستم بگم، منظورت از این حرف چه چیزهای است، مگر  فضا کم داریم و یا تجهیزات برای تربیت نداریم؟. باز هم خودم را کنترل کردم تا نوبتم بشود.

  یکی از آن ها که جای مهر از فرط سجده در پیشانیش جا انداخته بود، گفت: تا زمانی که بچه ها را برای کنکور آماده می کنیم با صحبت کردن از اهداف عالی تعلیم و تربیت به جای نمی رسیم. کلی در باره مضرات روش های رقابتی و مدرک گرایی صحبت کرد و خوب بود.

  یکی دیگر از تامین و دغدغه معلمان صحبت کرد.معمولا" حسابدارها از مسایلی که بار مالی دارد سخن نمی گویند ولی این یکی بیش از این که مالی باشد، آموزشی و تربیتی می نمود. یکی هم که بغل من نشسته بود و متین و مودب گوش می کرد و دانشجوی مرکز آموزش مدیریت دولتی بود و روش تحقیق را با من گذرانده بود، گفت: من هنوز نفهمیدم منظور از کیقیت چیست؟!  با خودم گفتم این یکی دردسر خواهد شد!، یعنی من باید حواسم را جمع کنم و عملیاتی صحبت کنم، همان های که در کلاس همواره سفارش می کردم حالا باید رعایت کنم و الا به دوگانگی متهم می شوم. خیلی به فکر خودم بودم که چه بگم؟. چون می دانستم با جلسه نمی شود مسایل مربوط به آموزش و تربیت را سامان بخشید. البته آغاز هر برنامه با تعیین اهداف است. این گونه جلسات کمک می کند تا ابتدا نیازها را مورد نظر قرار بدهیم و از نظر مسئولین ماموریت های اصلی را بیرون بکشی و بعد با توجه به داشته ها و امکانات طرح سامان دهی و یا برنامه را ارایه کنی. تو این فکرها بودم که آقای رئیس به در گوشم گفت : شما نمی خواهید صحبت را آغاز کنید؟ گفتم: خوب صحبت می کنند، بگذار بقیه هم نظراتشان را ارایه کنند. همه آن ها از کارکنان آن اداره  و مدیران مدارس بودند و فقط من مهمان بودم. چیز بلد و درگیر با مسایل روزمره اداره و خوب می دانستند که تنگنا ها کجاست. و خوب می دانستند که چه نیاز دارند تا به آموزش و تربیت سامان بدهند. البته جلسات این چنینی را هم خوب می شناختند. یادم آمد، چند سال پیش به من گفتند برای طراحان سئوالات نهایی یک جلسه در باره نحوه طرح سئوال صحبت کن. قبول کردم و رفتم آدم های قرنطینه ی را توجیه کنم. اول گفتم: چند تا سئوال و چرا و بعد هم جدول تعیین تعداد سئوالات را توضیح دادم و بعد قواعد را. دربین استراحت مسئول امتحانات در آب دارخانه که در حال چاق کردن سیگار بودم گفت: ما به این ها گفتیم: مجموعه سئوالات از یک برگ بیشتر نباشد. با خودم گفتم وقتی تعداد برگه مجموعه اهداف آموزشی یک کتاب را که باید دانش آموز یادگرفته باشد تعیین می کند و حداقل شایستگی هم نمره ده است، پس مباحث من یک قران هم نمی ارزد. این جا چه خواهد شد و کدام ورق و یا فرمایش ....تو فکر این جور چیزها بودم که گفتند: استاد بفرماید.  

 بسم الله الرحمن الرحيم را گفتم و تعارفات اوليه كه خوشحالم در جمع دست اندركاران فهيم تعليم و تربيت(اینجا) هستم!! و .... مي دانستم براي به كارگيري تمام توان براي ارايه سخن بايد ابتدا تعادل خودم را به دست مي آوردم. براي اين منظور گفتم: يادم مي آيد به وقت راهنماي تعليماتي، يك آقاي را براي مديريت يكي از مدارس بزرگ انتصاب كرده بودند، آمده بود دنبالم براي نوشتن برنامه  6 كلاس راهنمايي كه ضميمه مدرسه ابتدایي بود. قرار گذاشتيم و به موقع رفتم. مدرسه ابتدایي با برنامه داير و دبيران راهنمايي برنامه را هفتگي دريافت مي كردند. آواخر مهرماه بود. زنگ كه خورد معلمان ابتدايي آمدند. يكي پس از ديگري، سلامي پرت مي كردند و با سر اشاراتي و دست مي دادند بی احساس تا دستشان تماس می گرفت ول می کردند و مي نشستند. 9 نفري آمدند. ۴ خانم معلم و ۵ آقا، مدير مدرسه شروع كرد به معرفي كردن كه آقاي ( من) از افراد توانا و... دوستان است و تشريف آوردن و چيز بلد است اگر سئوالي هست ....

   يكي بود لاغر اندام و سفيد با صورت كشيده، معلم سوم  با اولين خنده مانند كه اصلا" به خنده نمي ماند و جاي خنديدن هم نبود، و همه دندانهايش بيرون ريخت، گفت: امسال حقوق ها چقدر اضافه مي شود ؟ گفتم: ميزان دقيقش را نمي دانم ولي احتمالا"... گفت: آدم راست، راست تو بازار راه برود ....از زمین پيدا مي كند! يكي ديگر هم خنديد، مابقي با غر ولند نگاهش كردند! معمولا" اول هر سال حقوق ها اضافه می شود. این یکی اول سال تحصیلی را نشانه رفته بود. كت تك پوشيده بود با شلوار سرمه ي و پيراهن سفيد. دوست داشتم باز صحبت كند!. پرسيدم بازاري هستي؟ گفت: نه، ولي حشر و نشري با بازاري ها دارم. وقتي صحبت مي كرد، به سر كلمات مي زد و تخت مي كرد. لحن كلامش كوچه بازاري بود و مجموعه خزانه لغاتش را ازبر می نوشت، به نيم صفحه هم نمي رسيد. اگر اجازه مي دادند: با همان چند كلمه ي كه در كله كشيده  كه اينگار با دو دست در نوزادي فشار داده باشند تا كتاب شود، داشت كل آموزش و پرورش را با راسته بازار مقايسه و معامله مي كرد. نوبت معلم كلاس دوم شد. روي صندلي به خودش تكاني داد و گفت: آقاي (من) خيلي خوش آمدي و قدم رنجه و ... از اين تعارفات. چيزي نگفت و تمام شد. خانم معلم ها، محکم به چادرهایشان چسبیده بودند،  یکی گفت: پارسال زمستان سهمیه پتو ها را که دادند، رنگی های جا مانده به ما رسید. لطفا" سهمیه ها را عادلانه تقسیم بکنند. برای ارایه همین پیشنهاد خیلی سرخ و سفید شد. بعد هم در باره وسایل کمک آموزسی و کمبود آن در مدرسه گفت. تربیت معلمی بود و از اباطیل روانشناسی هم چیزی می دانست. خانم بعدی که میان قامت و لاغر اندام بود، رویش را گرفته بود و به زمین نگاه می کرد و از من هم مومن تر،  درباره نماز بچه ها و از این که جا نداریم و مدرسه مختلط است می گفت، خیلی باید دقت می کردی تا بفهمی چه می گوید. صدای زیر داشت و  صدا را خفه می کرد و بعد بیرون می داد. چون از همه ی صحبت هایش چیزی دست گیرم نشد تحویل نگرفتم. تازه اوضاع گرم می شد تا بیشتر ابراز نظر کنند که، زنگ تفریح راهنمایی ها رسید. با آمدن دبیران راهنمایی اوضاع عوض شد. دوباره معرفی و من هم چیزی گفتم: از جمله این که: آقایان خیلی زحمت می کشند و منطقه سخت است و ... از دبیران راهنمایی خواستم که بیشتر برای تنظیم برنامه همکاری کنند و همگی برای فرجه دو روزه آخر هفته را نشانه نروند. یکی با ته ریش و از آن های که هم تو دلشان و هم زبانشان  خودشان را صاحب همه چیز حتی دین خدا می دانند، گفت: امکانات مدرسه برای کارهای ... کم است. به مدیر مدرسه نگاه کردم، اشاره کرد جدی نگیر!! گفتم: لیست فعالیت ها و برنامه ات را بیار تا متناسب با آن برایت امکانات تهیه کنیم. به من من افتاد. خواستم بگم باشد سال دیگه برای مدیریت معرفیت می کنم، ترسیدم !!...بماند.

 شب ماندم و برنامه را نوشتيم و صبح آمدم اداره. تو راه همش به خودم مي گفتم: روش تدريس، طرح درس و تفاوت هاي فردي، كشف و هدايت استعداد بچه ها، اعتماد بنفس، احترام به بچه ها وشناخت اختلالات و درمان آن ها، با اين وضع چطور؟! این را با آب تاب گفتم: و شروع کردم به ارایه طریق برای کیفیت بخشی، با چه جدیتی توضیح می دادم که باید مباحث اخلاقی و علمی را به فعالیت تبدیل کنیم و معلمان در کلاس کار کنند و به نصیحت و توضیح بسنده نکنند و از این حرف ها. تقریبا" نیم ساعتی صحبت کردم. یکی نپرسید آقا چطوری؟ همه تایید می کردند و به هم نگاه می کردند. وقت پذیرایی شد، رییس رفت ولی معاونش ماند. آغاز استراحت مودبانه و خوردن با ادب و ... یکی مدیر مدرسه بود آمد پیش من نشست و با هارت و هورت لیمو شیرین را می خورد مثل انار آب لمو و گفت: حضرت عباسی اگر داشتی با این کت شلوار برای سخنرانی می آمدی؟!!. تکانی خوردم و نگاهش کردم، فکر کردم در یک هفته گذشته وقت نکرده بود حمام برود و دستی به موهای سرش بکشد، و بعد کت شلوارم را ورانداز کردم و گفتم: چند می ارزد؟. گفت۴۰ ، گفتم: ۱۶۰ پول دادم. گفت: نه بابا!! حالم گرفته شد. این همه سخت و سفت شدم تا افاضه مطلب، آن وقت این جوری!! می خوردند و با بغلی صحبت و می خندیدند. یکی گفت: برنامه بعدی چه هست؟ گفتم: نوشتن یک برنامه برای یک فعالیت. توضیح دادم که ابتدا مراحل را با مثال من می گویم، پس از آن شما نوشتن برنامه عملی را تمرین می کنید. یکی از آن گوشه گفت: یک جوری باشد تا به مدرسه برسیم ، چون اگر دیر کنم معلمان مدرسه را تعطیل می کنند و می روند خانه. با خودم گفتم این دیگه نگهبان است نه مدیر! بلافاصله  شک کردم که دارد متلک می پراند. پرسیدم واقعا"؟ ! گفت : چند روز پیش موتورم پنچر شده بود تا درست کنم و برم، تا رسیدم دیدم بچه ها دم در هستند و بر گرداندم به کلاس. تعجب کردم و باور نکردم!.

  فرایند تعیین اهداف، پیش بینی امکانات لازم، روش ها، مراحل اجرا و ملاک های ارزشیابی را با مثال  توضیح دادم و بعد از آن تکالیف را مشخص، دو نفره نشاندم و وادارشان کردم به کار کردن. الفبای کار هم بلد نبودند. نشد که نشد. یک برنامه برای پختن آش بهشان دادم و ....در آخر هم گفتم: آن افاضات این عمل چطور می شود؟!. در دانستن خوب و در برنامه و عمل ...یکی از آن ها برای سخنرانی در جلسه سالانه انجمن اولیای دبیرستانی وقت خواست. تقویم را دیدم و خالی بود.  با معاون رفتیم اطاق رئیس برای خدا حافظی، گفتم: اینجوری نمی شود مسایل را حل کرد. گفت: باز هم غنیمت است. راننده آمد و ...در راه فکر می کردم، اغلب می دانند چه باید بکنند تا کیفیت کارها بالا برود. همچنین می دانند که نمی توانند کارعمیق و کیفی بکنند، ماندم چرا قبول می کنند. چون همه می دانند چی به چیه، پس چرا از موقعیت استفاده نکنند!!. می گفت:  آقا جان بو دو کی وار!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                  من شما را دوست دارم.    

  خوشبختیتان را در خودتان جستجو کنید نه در پنجره و روزنه ی رو به این و آن. دوست ندارم از دلهره ی غرق شدن و کوسه ها در خشکی صفا و صداقت، عشق را از سر استیصال در هر جا و پیش هرکس جستجو کنید.دوست دارم در دوران عنفوان عشق و فوران آرزو هایتان، به آرزوهایتان بیندیشید و در همان راستا قدم بر دارید.نگرانیتان را دوست ندارم، ولی می دانم خدا با شماست و با همت خود نگرانیتان بر طرف می شود. دوست دارم به فرصت های بیشماری پیش رو یتان بیندیشید.  دوست دارم بدانید همه ی آدم های بزرگ پوسته وضع موجود را به زحمت کنده اند. دوست دارم بدانید موفقیت و خوشبختی حاصل تلاش است.

 دوست دارم بدانید که:  از پا در آمدن بهتر از پوسیدن است. وقتی زمین می خورید، بلند شدن و حرکتتان را دوست دارم. شما را بدون قید و شرط دوست دارم .  "یک معلم"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                  ۵- تشکیل خانواده

  آهای همه آن های که می خواهید خانواده تشکیل بدهید،  بدانید که، وصلت های مبتنی بر دوست داشتن و علاقه، اگر با حساب و کتاب نباشد بعدا ممکن است زندگی را به جهنم تبدیل کند. بچه ها فکر می کنند تشکیل خانواده پایدار به این سادگی ها است!. همین که سالمش گیر بیاد باید هزار بار خدا را شکر کرد و مابقی را باید به دست خود درست کرد. همان طوری که می دانید،  اگر امور مادی زندگی و سلامت جسمانی و روانی، اخلاقی تامین شود، علاقه هم بوجود می آید. همچنین علاقه اکتسابی است نه ذاتی در مقطعی وجود دارد و در مقطع دیگر کم رنگ و یا اصلا" نیست. گاهی علایق از چیزی به چیز دیگر منتقل می شود و با وارد شدن عنصر جدید به زندگی مثل عروسی، یا خرید خانه و یا بچه  و حتی از دست دادن کسی شکلش تغییر می کند و تبدیل می شود و برخی از این مسایل نقطه اتصال زن و مرد می شود و زندگی شیرین ترین لحظاتش را پیدا می کند.  با وجود این، به خوبی می دانیم که اساس زندگی با توکل به خدا است و هیچ کس نمی تواند تعیین کند در آینده چه پیش خواهد آمد. هر چه خدا بخواهد همان می شود و ما هم باید برنامه داشته باشیم و از نعمت های مثل احساسمان، هوش خدا دادی و عقلمان به درستی استفاده کنیم.

   و بدانیم که  اگر تمام عمر یک آدم را به چهار تا بیست سال تقسیم کنیم. اولین بیست سال، دوران رشد و نمو و خامی اندیشه ها است و دومی حرکت، رشد عاطفی، عقلانی ، تکامل و ازدواج و ...آن دو دیگر بهره بردن از این دوی پیشین. کلیه مراحل رشد آدمی به صورت پیوسته است و مراحل  زندگی از یک دیگر متاثرند. بگونه ای که اگر در یک مرحله با مشکل روبرو شود و رشدش دچار اختلال گردد در مراحل بعدی هم تاثیر خواهد گذاشت. در ضمن عشق پایدار در گرو ارزش های پایدار است. مثل محبت، وفاداری، پرکاری، درست کاری، نظم، سلیقه و تخصص و ... گاهی چند تا با هم و ...

          آیا می دانید بدون رنج و زحمت خوشبختی حاصل نمی شود؟ *********************************************************************

  ۶- قدرت

  این که آدم باید قوی باشد یعنی همین عزیز دلم یعنی بتواند درک کند که دنیا بر قدرت متکی است. قدرت مادی، معنوی، مذهبی، علمی و اندیشه ی. قوی کسی است که یکی و یا چند تا از این ها را داشته باشد. یادتان نیست در جای نوشته بودم باید قوی شوید تا بتوانید به خوبی زندگی کنید و گر نه ضعیف پا مال است!!.. دنیا خیلی پیچیده شده. خدایا: بر توانشان بیفزا.  دلم می سوزد وقتی می بینم مغز بعضی از آدما هنگام مواجهه با مساله ی قفل می کند!.  می گم به دیدتان وسعت بدهید. می گم  سعه صدر داشته باشید  و بزرگوارانه با امور برخورد کنید. به راه حل ها بیندیشید. همواره در برخورد با مساله به راه حل ها فکر کنید و زیاد به دنبال مقصر نگردید. 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۷- زندگی، معلم خوبی است.

 برای آدم زنده  که می خواهد زندگی کند، هر اتفاقی ممکن است بیفتد. فرقی هم نمی کند کی باشد. اما زندگی افراد خوب را برای آزار انتخاب می کند!.  قصد بدی ندارد می خواهد خوبان را پخته تر کند و مستقل و قوی بار بیاورد. زندگی معلم خوبی است، درست مثل معلمانی که شاگرد هایشان را برای رشد بیشتر به زحمت می اندازند. مهم این است که  تکالیفش را به درستی انجام دهیم و راه حل هر مساله را پیدا کنیم و با تفکر و احساسمان حل کنیم. اندکی جسارت  همراه با حفظ عزت همه مشکلات را آب می کند. باور کنید آینده در دستان شماست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ۸- زنگ تفریح اول

 یکبار در خلوت بنشنید و نگرانی هایتان را برای خودتان بنویسید. در عین حال  دقت کنید خود خودتان باشید با همه وجود . سپس برای هر کدام قرینه بسازید. مثلا" بنویسید من از ... می ترسم و قرینه اش را و یا این... را دوست ندارم و بعد قرینه اش را. بعد به ته دلتان رجوع کنید و آن های که ته دلتان جواب داد نگه دارید و مابقی را خط بزنید. گزینه های باقی مانده را باز با عقل و دلتان از مهم به کمتر مهم مرتب کنید. آنی که بیشتر از همه به دلتان می چسبد، به راه تحققش فکر کنید. حتما" بدست می آورید.

*********************************************************************

          ۹- تلاش

 می دانید چگونه پوسته زندگی معمولی را باید به هم زد؟. با تلاش بیشتر.  موفقیت همیشه در گرو تلاش بوده و هست. برای این منظور باید وضع موجود را همان گونه که هست قبول کرد و برای بهسازی آن با تمام  توان کوشید.

  *************************************************

۱۰ - زنگ تفریح دوم    

برای تمدید اعصاب یک یا چند سیب بردارید، ابتدا گودی ته سیب را با نوک چاقو تمیز کنید و بعدا"به صورت مدور از بالا و محل اتصال به درخت به قطر یک سانت با چاقو به شکل دایره ببرید به گونه ای که وسط دایره محل اتصال به درخت باشد و  به صورت حلقه حلقه در بیاورید و پوست کنید و به همه اطرافیانتان تعارف کنید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   ۱۱- حرف اول: باور

  اگر باور کنید که همه چیز برایتان تمام شده ، خاطر جمع باشید تمام  می شود. تبدیل می شوید به یک آدم خیلی معمولی و اما اگر باورید کنید که می توانید بسازید و دوباره بسازید می سازید و آن گونه می سازید که دلتان می خواهد.  همه چیز را می شود ساخت. و ار نو هم می شود به شرط این که  اول خودتان را توسعه دهید. 

   اگه می توانید جواب بدهید، اگر خودتان را بالا نکشید ده سال آینده کجایید و اگر بالا بکشید کجا؟...

    ۱۲- باز هم حرف اول: باور

 انسان هاي موفق با باورهاي عالي ، موفقيت را براي خود خلق مي كنند. قانون زندگي قانون باورهاست باورهاي عالي سرچشمه همه موفقيت هاي بزرگ است. توانمندي يك انسان را باورهاي او تعيين مي كند .انسان ها هر آنچه را كه باور دارند خلق مي كنند. دستاوردهاي شما را در زندگي باورهاي شما مي سازند .زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه هاست و انديشه ها عامل اوليه اقدام ها و اقدام ها عامل اصلي موفقيت هستند. باور کنید می توانید.  به قول عمه جان آدمی لحظه به لحظه به دنیا می آید. دیروز دیگر تکرار نخواهد شد. امروزتان را دریابید. زندگی نمونه های زیادی از آدم های قوی و ضعیف به جا گذاشته، قوی باشید و برای آینده خودتان برنامه ریزی کنید و با قدرت هدفتان را دنبال نمایید.  یا علی مدد.  

********************************************************************

  ۱۳- دویدن برای زندگی با تمام توان

   یکی می گوید: هر روز صبح آهویی از خواب بیدار می شود و برای امرار معاش و زندگی به صحرا می رود، آهو می داند که باید سریع تر از شیر بدود چون در غیر این صورت طعمه شیر می شود.

    هر روز صبح شیری از خواب بیدار می شود و برای زندگی و امرار معاش به صحرا می رود. شیر میداند که باید سریع تر از آهو بدود چون در غیر این صورت گرسنه خواهد ماند.

  مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو، مهم این است که هر روز با طلوع خورشید بر خیزی و برای زندگیت با تمام توان شروع به دویدن کنی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۴- گذشته، حال و آینده

  گذشته را باید پذیرفت، و درس گرفت.

چون دیگه برنمی گردد و نباید اجازه دهیم تصویری ذهنی از گذشته حال و آینده ما را خراب کند.

 حال را باید به خوبی سپری کرد.  چون بلافاصله گذشته می شود و دیگه بر نمی گردد.

و باید بدون ترس برای آینده آماده شد.  هر کس غیر از این عمل کند باید به عاقل بودنش شک کرد. 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۵-  ترجمه جدید سخنرانی فوق العاده و تاثیر گذار استیوجابز(رئیس شرکت اپل) در مراسم فارق التحصیلی دانشگاه استنفورد

  من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ‌التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه‌هاي دنیا درس مي‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز مي‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان تعریف کنم .داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.

   من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالجرید ترك تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه مي‌آمدم و مي‌رفتم و خب حالا مي‌خواهم براي شما بگویم که من چرا ترك تحصیل کردم. زندگی ومبارزه‌ي من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوي مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند.او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندي قبول کند و همه چیز را براي این کار آماده کرده بود. یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوري شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندي قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن‌ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. 

این جوري شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود  دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه‌ي آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت براي شهریه‌ي دانشگاه خرج مي‌کردم. بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده‌ي چندانی برایم ندارد. هیچ ایده‌ ي که مي‌خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوري مي‌خواهد به من کمک کند نداشتم و به جاي این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترك تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست مي‌شود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه مي‌کنم مي‌بینم که یکی از بهترین تصمیم‌هاي زندگی من بوده است. لحظه‌اي که من ترك تحصیل کردم به جاي این که کلاس‌هایی را بروم که به آن‌ها علاقه‌اي نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی براي من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم مي‌خوابیدم. قوطی‌هاي خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس مي‌دادم که با آن‌ها غذا بخرم.

بعضی وقت‌ها هفت مایل پیاده روي مي‌کردم که یک غذاي مجانی توي کلیسا بخورم. غذا‌هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوي و ابهام درونی‌ام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه‌ي گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم‌هاي خطاطی را تو کشور مي‌داد. تمام پوستر‌هاي دانشگاه با خط بسیارزیبا خطاطی مي‌شد و چون از برنامه‌ي عادي من ترك تحصیل کرده بودم، کلاس‌هاي خطاطی را برداشتم. سبک آن‌ها خیلی جالب، زیبا، هنري و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت مي‌بردم. امیدي نداشتم که کلاس‌هاي خطاطی نقشی در زندگی حرفه‌اي آینده‌ي من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس‌ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی مي‌کردیم تمام مهارت‌هاي خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن‌ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت‌هاي کامپیوتري هنري و قشنگ بود.

اگر من آن کلاس‌هاي خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت‌هاي هنري الآن را نداشت. هم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتري این فونت را نداشت. خب مي‌بینید آدم وقتی آینده را نگاه مي‌کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه مي‌کند متوجه ارتباط این اتفاق‌ها مي‌شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگري .این چیزي است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.

داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را درگاراژ خانه‌ي پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاري که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره‌ي اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوري یک نفر مي‌تواند از شرکتی که خودش تأسیس مي‌کند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفري را که فکر مي‌کردیم توانایی خوبی براي اداره‌ي شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش مي‌رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژي آینده‌ي شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد ومن رسماً اخراج شدم.

احساس مي‌کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده‌ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم  و دیگر جایم در سیلیکان نبود.  ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند.  احساس شروع کردن از نو . شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توي استوري به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوي تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العاده‌ي اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژي ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم.اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروي تلخی بود که به یک مریض مي‌دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت‌ها زندگی مثل سنگ توي سر شما مي‌کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزي که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاري را انجام مي‌دادم که واقعاً دوستش داشتم.  

داستان سوم من در مورد مرگ است.من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوري زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود.  این  جمله روي من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توي آینه نگاه مي‌کنم از خودم مي‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام مي‌دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من مي‌فهمم تو زندگی ام به یک سري تغییرات احتیاج دارم.  به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزي من خواهم مرد براي من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌هاي زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ي صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توي لوزالمعده‌ي من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجاي آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد، به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که براي مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوري بکنم. این به این معنی بود که براي خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روي من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن‌ها یک آندوسکوپ را توي حلقم فرو کردند که از معده‌ام مي‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام مي‌شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کردچون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه‌هاي سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که مي‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همه‌ي ما ست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه‌ها را از میان بر مي‌دارد و راه را براي تازه‌ها باز مي‌کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توي دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوي بقیه صداي درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروي کنید .موقعی که من سن شما بودم یک مجله‌ي خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر مي‌شد که یکی از پرطرفدارترین مجله‌هاي نسل ما بود این مجله مال دهه‌ي شصت بود که موقعی که هیچ خبري از کامپیوترهاي ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست مي‌شد. شاید یک چیزي شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه‌ي هفتاد آن‌ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روي جلد آخرین شماره‌ي شان یک عکس از صبح زود یک منطقه‌ي روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است براي پیاده روي کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود.

stay hungry stay foolish   این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست که براي شما مي‌کنم.

 البته که سختی و نداری موجب رشد می شود. اما خوش به حال آن های که قدر فرصت ها را می دانند.  این را خودم می گم

((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

                                           ۱۶- شبه یادگاری 

یک روز رفته بودم برای بازدید از یک مدرسه چند پایه، معلم جوان و خوش ذوقی داشت با پنج پایه یعنی ۱۳۲ ساعت ماده درسی را در ۳۰ ساعت به خوبی اداره می کرد. اصرار کرد بمانم و چایی با هم بخوریم، قبول کردم. مدرسه دو اطاق داشت، یکی کلاس و دیگری اطاق معلم شده بود. پس از بازدید از کلاس و کنترل میزان تدریس و وضعیت بچه ها رفتیم اطاق آقا معلم. دور تا دور وسایل، کتاب، چراغ خوراک پزی و ... بود. دفتر های بچه ها هم در وسط اطاق بود. جمع و جور کرد و نشستیم. در حال جمع و جور کردن بود گفت: راستی یک چیزی بهت نشان بدهم. گفتم: خیر است انشاالله!  چهار تا دفتر پایه چهارم را داد و گفت: تا شما ببنی من چایی را گذاشتم. شروع کردم به خواندن، موضوع انشا در باره معلم بود. گفته بود هر چه در باره شغل معلمی می دانید بنویسید. یکی از آن ها در قسمتی از نوشته اش نوشته بود معلم جانوری است که در پشت کوه ها زندگی می کند و غذای آن نان و پنیر است. پرسیدم چرا چنین؟! گفت: زنگ قبلش برای کلاس پنجمی ها جانوران را درس می دادم و محل زندگی جانوران مختلف را، مثال های از جانوران آوردم و از جمله این که من وشما هم جزء جانوران خون گرم، مهره دار و...محسوب می شویم و محل زندگی و .... این دانش آموز یادگیریش در سطح بالاتر از بقیه قرار دارد. شاگرد اول کلاس است. ماندم چه بگم!! اما بعید به نظر می رسید دانش آموز روستایی به وضع معلم متلک گفته باشد. معلمان در روستا ها آن هم بدون برق و امکانات اولیه حتی حمام زندگی دشواری دارند. گفتم: این پسر را صدا می کنی؟ چنین کرد. پسری بود با لباس مناسب و هیکل درشت، با ابروهای پر پشت و لبان کلفت و چهره فراخ. موضوع را پرسیدم، شبه خنده ی کرد و سرش را انداخت پایین. گفت: آقا معلم خودش گفت: معلم جانوری است که در پشت کوه ها زندگی می کند و غذای آن نان و پنیر است. گفت: آقا معلم به سیب زمینی می گوید: ماهی سفید. پرسیدم چطوری؟ گفت: یک روز نهار سیب زمینی درست می کرد به آقا گفتم چه درست می کنی؟ گفت: ماهی سفید! بچه ی با هوشی بود، پرسیدم تابستان ها چه می کنی؟ گفت: به شهر می روم و خانه برادرم، تا فصل درو و از آن به بعد تا مدرسه باز شود کمک می کنم. یقین کردم که عمدا" نوشته!! آن بچه امروز یکی از موفق ترین ها و آن معلم هم یکی از معلمان موفق کشور ما هستند. بعضی وقت ها به خودم می گم، از کجا تا به کجا!! و چگونه پوسته زندگی پایین تر از معمول کنده می شود و آدمی از دورن حصار خود تنیده به پرواز در می آید. باشد که بچه های ما هم چنین کنند. من می گم کی هست که گوش کند!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                            ۱۷- حس معلمی شاگرد من

   استاد اگر بدانید با چه حالتی مینویسم.......امروز یکی از بدترین روزهای عمرم بود. در کارورزی امروز معلم زحمتکش شان! برای سرگرم کردن من کتاب کمک آموزشی ریاضی همه دانش آموزان را جمع کرد و گذاشت جلوی من و گفت تا صفحه ی 57 همه را تصحیح کن.جایتان خالی کل امروز چیزی حدود 1200 صفحه ریاضی تصحیح کردم.البته از این زیاد ناراحت نیستم.
زنگ تفریح دفتر نرفتم و نشستم و ریاضی ها را تصحیح کردم.مشغول بودم که فریاد " ....دزده ... دزده " کلاس را پر کرد. همه روی میز می کوبیدند و فریاد .... دزده سر می دادند. و من دختر کوچکی را دیدم که خودش را در بغلم انداخت سیل اشکانش مقنعه اش را خیس کرده بود دستش می لرزید به من گفت: به خدا دزد نیستم بگو نگن دزد....
رو میز کوبیدم. داد زدم سرشان که خجالت بکشید خدا شما را که دوستتان را اذیت می کنید دوست ندارد............ داد همه بلند شد که خانم ما خودمان دیدیم و......
خلاصه مجبورشان کردم از ... معذرت بخواهند و ..... هم قول داد.
   زنگ آخر یکی از بچه ها گفت: خانم قمقمه ام نیست و معلم نادانشان بلافاصله رو به همان ... کرد و گفت: کیفت رو بریز بیرون ببینم..... و من دیدم که چه غمی در چشمانش نشست و به من نگاه کرد و سرش را پایین انداخت.    استاد نگاهش از جلوی چشمانم کنار نمی رود. استاد شاید باور نکنید برای اولین بار در زندگیم احساس ناتوانی کردم. من چه کار می توانم بکنم؟ آینده ی اون بچه به امروزش بستگی داره اگر با همین برچسب دزد رهاش کنیم معلوم نیست چه بلایی سرش میاد.........استاد من نمی تونم همین جوری از کنارش رد شم باید یه کاری براش بکنم .....راهنمایی میخوام.

                                                    ******************

      حساسیت به جا، علمی و انسانی شاگرد ما ستودنی است. این عکس العمل گوهر و جوهر معلمی است. راهنمایی کنید،  در موارد این چنینی ( مشاهده دانش آموز کج رفتار)چه باید بکنیم؟. چگونه می توانیم رفتارش را اصلاح کنیم؟

 مرضیه گفته: سلام
مطلبی رو که از شاگردتون گذاشتین رو خوندم اما چون ادرسی نداشت برای ایشون مجبور شدم اینجا بنویسم.حس مسئولیت دوست عزیزمون واقعا قابل تحسین است.بهشون تبریک میگم بخاطر احساس زلالشون.انقدر داغ نوشتین که وقتی از اشکهای اون دانش اموز گفتید ادم حسش میکنه.
شاید نباید دخالت کنم اما میگم.
من در موارد مشابه دیدم که به دانش آموزی که دچار مشکل هست وقتی اعتماد میشه ومسئولیتی در کلاس بهش داده میشه هم دید بچه های کلاس عوض میشه هم باور خودش نسبت به خودش وسریع اون ویژگی نامناسب از دانش اموز دور میشه.
اما در مورد شما که کار اموز هستین اولین قدم صحبت با معلم کلاس وتوجیه کردن ایشون در مورد اون دانش اموز است .اون معلم باید رابط شما و والدین دانش اموز بشود.

باز هم بخاطر وجدان بیدارتون بهتون تبریک میگم

                                                 *********************

خیلی خیلی ممنون
کمی امیدوار شدم
همه اش میترسیدم که نکند شما هم مثل بقیه به من بگویید که : تا دلت بخواد از این دانش آموزان داریم و تو نمیتوانی همه را تغییر دهی درست را بخوان و خودت را خراب نکن و.....
فکر میکنم اگر چند وقت دیگر با معلمش صحبت کنید بهتر باشد.
ممنون که لااقل درکم کردید.

                                        ************************
  او را هر دوشنبه میبینم.
  هر روز با چشمانی منتظر به من خیره میشود که چه شد؟
 و هر روز وقتی زنگ می خورد و راهی خانه می شوم باز هم او را می بینم که با چشمانش دستش را تکان می دهد. این بار منتظرانه نیست بلکه .... است.

                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   همان طوری که می دانید، دزدی، درغگویی، ناخن جویدن، پرخاشگری و ... از کج رفتاری های ناشی از اختلال شخصیت است. درمانگر باید فردی متخصص یا حداقل ورزیده باشد. علاوه بر آن این گونه رفتارها اغلب ریشه در خانواده دارند. برای درمان ضمن ریشه یابی مشکل همکاری والدین را هم می طلبد. با زمان اندکی ۴ ساعت در هفته و آن هم رفتن به کلاس یعنی فقط چهار زنگ تفریح که دانشجو دارد چه می تواند بکند. این مهم یکی از اساسی ترین وظایف معلمان است که نه می توانند و نه می خواهند. بماند. منم به عزیز با احساس، عاطفه و وجدان خودم می گم، با آن دانش آموز ارتباط برقرار کن و تا می توانی عزت نفسش را بالا ببر ( می دانی که چه جوری؟!!) و اگر احساس بدی داری که نمی توانی کمک کنی، من می توانم با طی مراحل اداری فقط به خاطر شما این کار را بکنم. نمی دانم دیگه چه بگم ولی می گم که من هم به اندازه شما دلم می سوزد. علی الخصوص به دلسوزی شما!

   دانشجویان در مراکز تربیت معلم دروس مشاوره، روانشناسی عمومی و تربیتی را برای این گونه موارد می خوانند. من می گم تدریس اثربخش و باز هم خودم می شنوم!!. از این صد نفر جدید که بلافاصله کهنه خواهند شد هم چند نفر بیشتر متوجه حرف هایم نمی شوند! چه غربتی!!

   ارزشیابی توصیفی در حال اجرا است. معاون ... روز جمعه می گفت: به آقایان گفتم: ارزشیابی ها را بدهند شما درس بدهید. بهش گفتم : من وقت خالی ندارم. گفت ساعتی ... می دهیم. گفتم: یکم وقت باز دارم آن هم می خواهم برای آن های که دوستشان دارم کلاس بگذارم. یعنی برای دل خودم. گفت: آقا جان نازتان را می کشیم و از این حرف ها. گفتم سه شنبه می آییم برای سخنرانی. همه را جمع کردن تا دو تا دو ساعت کار کنم. خدا کمک می کند. ....... نازشان را بکشی و از آن طرف تحت فشار باشی و بگویند جناقش پر شده و دیگه نیاز ندارد و  قبول نمی کند و هزار حرف دیگر!!. عمله حق التدریس شدن که کاری ندارد، معلم شدن کار هر کس نیست عزیز دلم. خدا باید قسمت کند و دولت هم برنامه داشته باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                     ۱۸- لحظه های با هم بودن

وقتی زنگ در خانه را زدم، عمه جان گفت: عزیز دلمه، فهمیدم حاج عمو هم خانه است. خوشحال شدم. از در که وارد شدم، طراوت حیاط خانه عمه جان، روحم را نواخت. یک راست رفتم بالا، همین که در را باز کردم، با چهره سفید و لبخند آشنای عمه جان که همیشه بال پرواز من است، روبرو شدم. خم شدم و پیشانیم را بوسید. مثل همیشه از محبتش همه وجودم گرم شد. عمه جان گفت: رنگ و روت باز شده آقا. گفتم: از گرمی محبت شماست عمه جان،دست راستم را با دست چپش گرفته بود تا رسیدیم به حاج عمو. حاج عمو مرد شریف و از آن ادا، اطواری هاست. برای خودش مرامی دارد. بماند. حاج عمو گفت: آفتاب از کدام ور در آمده؟ گفتم: حاج عمو شرمنده ام، این اولین فرصت است که پیش آمده و برای عرض ادب خدمت رسیدم. حاج عمو یک نگاه عارفانه، نه فکر کنم عاشقانه بود به عمه جان انداخت و گفت: وقتی سن بالا و بالاتر می رود، آدم دوست ندارد سرش خلوت باشد!. یک جورایی حرف حاج عمو بوی گلایه می داد! به عمه جان نگاه کردم،  گفت: حاج اصغر آقا!! بعد رفت تا بساط پذیرایی را آماده کند. عمه جان اول پیش مهمان هر کی که باشد چند دقیقه می نشیند و بعد از چاق سلامتی به آرامی پذیرایی را شروع می کند. گفتم: حاج عمو با اجازه شما ببینم عمه جان چه می کند. پشت سرش رفتم به آشپزخانه. چایی را بار گذاشته بود و روی میز آشپزخانه ظرف میوه با سه رنگ، زرد، سبز و قرمز آماده بود. یواشکی گفتم: عمه جان، شکر آب است؟ گفت: تا حالا دیدی؟ با اندک لبخندی گفتم: آدمی زاد است عمه جان!!. ظرف میوه را بلند کرد و گذاشت تو دستام و با لبخند گفت: کی، کجا؟ رفتم پذیرایی پیش حاج عمو نشستم و پیش دستی ها را از روی میز برداشتم و یکی برای حاج عمو و دیگری برای خودم و سومی را هم روبروی خودمان برای عمه جان گذاشتم. بشقاب ها و پیش دستی های عمه جان معمولی و از این جدید مدیدها نیست. اولا" مدور نیست، دوما" دارای نقش و نگار سنتی از امکنه گرفته تا لیلی و مجنون و از این جور چیزهاست که باید کلی بنگری و مطالعه کنی تا مضامینش را در یابی. حاج عمو گفت: چه خبر؟ گفتم: حاج عمو شما و عمه جان، در بین گل ها شقایق ترینید و آمدم در حضور گرانمایه های با محبت رونق بگیرم و ادب بیاموزم. عمه جان با چایی آمد و درست روبروی ما نشست. گفت: ترا خدا شروع نکنید تا من احوال بچه ها را بگیرم.  از همه پرسید، مادر، پدر و بچه ها. نه این که نداند، اخلاقش این جوریست.

 

  ما معمولا" دور هم حرف های زیادی داریم، خاصه تربیتی. بعد از صحبت های معمولی عمه جان گفت: دیگه نوشته هایت حال و هوای دلتنگی ندارد و از این بابت که آزاد شدی خوشحالم. وقتی عمه جان صحبت می کند، باید خیلی هواست جمع باشد، چون از آن های است که بلافاصله دلت را می خواند. حاج عمو گفت: من چند تا واژه برای شما فهرست کردم. بلند شد و رفت تو کتابخانه شخصی و نصف ورق، سیاهه را آورد و داد دست من. عمه جان گفت: منم کمکش کردم. گفتم: تکلیف شب که نیست؟. با هم گفتند: چرا . با خودم گفتم خدا به خیر کند!. سیاهه را دیدم.  عمه جان گفت: هر وقت دلتنگ می شوی به من هم سرایت می کند و اولین چیزی که به ذهنم می رسد، خواندن نوشته هایت است. گفتم: عمه جان برق چشم تو و کلام شیوای حاج عمو و حال و هوای بعضی از بچه ها، مثل سپیده در دلم می دمد و قلمم بی اختیار حرکت می کند. خودم هم نمی دانم چه می نویسم!. خدا شما را برای من نگهدارد. حاج عمو آهی کشید و گفت: ولی دلتنگی آن ها که رفته اند و ... ادامه داد یادش به خیر آن روزگاران، بچگی شماها، هیاهویتان طاقتمان را طاق می کرد. وقتی سفره را در هشتی می انداختیم و دورتادور می نشستیم و ...داشت دلم می گرفت که به بهانه وضو رفتم دست و صورتم را آب زدم و در آیینه به خودم نگاه کردم و  هیچ دیدم و لامپ بالای آیینه را هم روش کردم تا در نور بیشتر شاید چیزی ببینم، اما چیزی از خودم ندیدم!. با خودم گفتم: وقتی دو نفر با این همه محبت،  سن و سال و دل، انتظار بکشند و تو غافل باشی، آن وقت می توانی بگی دل داری؟!! با خودم فکر می کردم لابد پدر و مادر هم اینجوری هستند و بچه ها هم.  وقتی دلت فعال باشد، هی باید بسوزد. چقدر لذت بخش است این جور دل سوختن ها!! بعضی از آدم ها فتیله دلشان را خیلی پایین می کشند و به دنبال مال و منالند و یا به زهد و ریا مشغولند ... چقدر راحت از سر و کول احساس دیگران رد می شوند!!. آمدم این دفعه کنار عمه جان نشستم و دستم را انداختم دور گردنش و با انگشت اشاره چین و چروک پیشانیش را ناز می کردم، که یادم افتاد عمه جان در جوانی یک لچک گلی سر می کرد و موهای سرش را سه قسمت می کرد و دو قسمت هم اندازه را از طرفین شانه هایش به جلو می انداخت و یک قسمت دیگر را درست به موازات ستون مهره ها به پشت می انداخت. موهای سیاه و پر پشت عمه جان این قدر بلند بود که وقتی می خواست بشقاب ها را در سفره بچیند، اعتراض آقاجان بلند می شد که موهات را جمع کن خانم خانما. همین را یاد آوری کردم. عمه جان گفت: هیچ حسرتی ندارم و این روزهام هم عالی تر است و خدا را شکر می کنم. گفت: هر مرحله از زندگی لطف خودش را دارد عزیز دلم. حاج عمو گفت: جوانی چیزی دیگری است! تازه داشتیم حال پیدا می کردیم که صدای زنگ در بلند شد. رفتم برای باز کردن، آقا جواد بود. آقا جواد  ۸۰ سال دارد و تهران زندگی می کند. هر وقت درجه الودگی هوای تهران بالا می رود به قزوین می آید. چند سال پیش بچه ها یک خانه در این جا برایشان خریدند و برای  استراحت خاله جان و آقا جواد این جا می آیند. ایشان از خوشنویسانی است که تیتر های روز نامه اطلاعات را قبل از پیروزی انقلاب اسلامی می نوشته. فوق العاده منظم و دقیق است و شعر هم می گوید. اغلب موارد شعرهایش را برایم می خواند که همه بو دارد است. کم می خورد ولی خوب. تا حالا دکتر نرفته و به هواپیما هم سوار نمی شود و...بچه های خوبی تربیت کرده، همه تحصیل کرده و دل زنده. بماند. پس از احوال پرسی، فرصتی پیش آمد تا از گوهر وجودی آدم های سردی و گرمی چشیده خوشه ی بچینم. آقا جواد به همه پدیده های عالم مثبت نگاه می کند. ازش پرسیدم: آیا هيچ  واقعه ي بدي در زندگي آدمی وجود ندارد؟ بلافاصله جواب داد: البته اگر مثبت نگاه كنيم. گفتم: پدر یکی از شاگردان حساس من مرحوم شده، این بچه به آن نیاز دارد. گفت: از کجا می دانی این بچه بعد از مرگ پدر متحول نمی شود و مسیر زندگیش به وجه عالی تغییر نمی کند؟!!. گفتم: برای حرکت، پشتیبان کمک موثر است. گفت تا کی باشد و چه بخواهد و چگونه بنگرد و از این حرف ها. حواسم بود صحبت را فلسفی نکند.

    حاج عمو بگی نگی خودش را سر حال نشان می داد ولی به نظر سر حال نمی رسید. نزدیک شدم و پرسیدم: کسالتی خدای ناکرده مریضی؟ گفت: آزمایش ها چیزی نشان نمی دهد. خاطر جمع شدم عمه جان هم چیزی را پنهان می کند. با خودم گفتم نکند جواد آقا هم برای عیادت آمده؟ تو این حال و هوا بودم که عمه جان داشت یک مجله را ورق می زد، یک هو گفت: پیدا کردم. همه ی حواس ها رفت.  نوشته شده بود:  براي دوست داشتن  شرط نگذاريم، پس منطقي و بدون قید و شرط يكديگر را دوست بداريم. همه ما به دوست داشتن و دوست داشته شدن نيازمنديم.  برای این منظور اولين گام، بي توقع و بي تكلف بودن است.  برای دوست داشتن نامشروط باید بزرگواری را در خود تقویت کنیم. دوام محبت و علاقه ميان افراد نيازمند احترام متقابل، همدلي و تأييد يكديگر است. بنابراین، به عوامل تقويت كننده و تضعيف كننده علاقه  بايد توجه لازم را داشته باشيم و بين آن ها پلي ايجاد كنيم تا عشق به واقعيت تبديل  شود.

 من خاطر جمع شدم عمه جان هم ایز گم می کند. رفتم ورقه را آوردم یک نگاهی انداختم دیدم واژگان که چه عرض کنم، بیانات زیر در آن نوشته شده است. 

 - گذشت و بخشش به زندگي روح مي بخشد، پس با پاسخ هاي منفي يك ديگر را وادار به واکنش       متقابل نکنیم.  

-  از عوامل تضعيف كننده ارتباط نظير غرزدن، مشاجره، كلي گويي، طفره رفتن، قطع صحبت يكديگر، توقع بيش از حد، تهديد، طعنه، توهين و اهانت پرهيز كنيم، زيرا اين رفتارها براي زندگي زهر تلقي مي شوند. 

 - كدورت و احساس بد را در زماني مناسب بيان كنيم اما در ادامه به آنها فكر نكنيم .

 - خشم  سبب فاصله بين قلب ها مي گردد و علاقه را كاهش مي دهد. از خشم پرهيز كنيم. 

   - همه ما متفاوت از يكديگريم، پس به اين تفاوت ها احترام بگذاريم. 

    -   در زندگي، عمر خود را با قهر كردن تلف نكنيم، و خیلی دنبال مقصر نگرديم. 

   -  براي زندگي برنامه داشته باشيم، كار كنيم براي زندگي اما هرگز زندگي نكنيم براي كار.  

     - براي ايجاد صميميت، تفاهم و حفظ طراوت روحي، لازم است به خواسته هاي يكديگر توجه كنيم.  

    -   با ترس احتمالي از آينده، لحظات كنوني را از دست ندهيم.

  این نوشته را به حساب  سیاست های عمه جان برای سر گرم کردن حاج عمو نوشتم. با خودم گفتم باز هم غفلت!! بچه ها آن ور آب به امید ما آسوده هستند و اگر بفهمند بلافاصله  حتی شده با پرواز اضطراری خودشان را می رسانند.  اما همش می خواستم ببینم موضوع چیست؟ ... جواد آقا داشت خدا حافظی می کرد، منم بلند شدم، به عمه جان گفتم: جلسه دارم بعد از جلسه میام. هر دو ما را تا دم درب بدرقه کردن. عمه جان به حاج عمو می گفت: شما برگرد من هستم.

   جلسه کمیته پژوهشی دو ساعتی طول کشید. به خانه زنگ زدم و خبر دادم که من دیر میام. رفتم. وقتی فهمیدم دو نفری دنبال، پزشک و دوا و درمان رفتند، ناراحت شدم و از عمه جان گلایه کردم که نفیسه وقت آزادش بیشتر است. چرا خبر نکردید؟ عمه جان گفت: آقا جان، هنوز که از دست و پا نیفتادیم، این کارهای کوچک را مزاحم بشویم. رویم را برگرداندم و هیچی نگفتم. داروها و جواب آزمایش ها را نگاه کردم، چیزی سر در نیاوردم. با خودم برداشتم و رفتم پیش دکتر... که از دوستان است، نگاه کرد و گفت: یک آزمایش هم لازم است. گفتم: بنویس و نوشت. رفتم خانه زنگ زدم به عمه جان و گفتم فردا ناشتا برای یک آزمایش دیگر باید برویم . گفتم: من خودم میام دنبالتان و گوشی را گذاشتم. وقتی فکر می کنم اگر خدای ناکرده عمه جان حاج عمو را نداشته باشد تو آن خانه تنها چه خواهد کرد. یاد مثبت اندیشی افتادم که انشاالله هیچی نمی شود. به خودم تذکر دادم که  مثل دفعات قبل هیچ اتفاقی نمی افتد! درست است که زندگی مانند کوچه ی با انتها است و آدمی خیلی زود آن را می نوردد. اما هنوز حاج عمو تا به انتها جا دارد و فقط صدای تق تق عصایش به گوشش این نجوا را می رساند که، دیگر هر گز نخواهی دید جوانی را.