عشق یا هوس
عشق
سرم را که از سجده بالا آوردم، یکی در کنارم نشسته بود. دو زانو ، رو به سجاده اش. دست داد خیلی گرم و صمیمی، به زور سمت چپ صورتم را بوسید!. از دانشجویان قبلی بود. از گذشته هم راضی بود. الان رئیس یکی از مجتمع های آموزشی است. در گالری موبایلش عکس پشت بام مدارس را داشت. گفت: با هزار بدبختی و با کمک خیرین ایزوگام کردم تا چکه بچه ها را اذیت نکند. اندکی هم روزگاران ماضی را به یاد آورد. گفتم: فلانی آمد چه کرد؟ گفت: هیچی . بعد صحبت کردیم و گفت: معلمان را نمی شود حذف کرد!. هنوز هم بعضی از حرف هایت در گوشمان هست. دوست داشتم بدانم کدام یکی، وقت تنگ بود و حال و هوای حسینی امان نداد.
در بیرون آدم ها مردهایشان و پسران سینه می زندند با زنجیر و بدون زنجیر، دختران و زنان هم تماشا می کردند. من از میان آن ها رد شده بودم و به صحن برای نماز رسیده بودم. عشق حسینی چه می کند در ایام محرم!!. یکی می خواند، حرف هایش خیلی دقیق نبود ولی صدای محزونی داشت. اما یکی بعد از آن خوب بردمان به صحرای کربلا. حر، ابوالفضل، علی اکبر تا امام حسین(ع) رفت. وقتی از تنهایی و غربت زینب می خواند، چشمم صورتم را خیس کرد. بعدا" که سر نماز بودم یادم افتاد که فلان کس که تاریخ خوانده می گفت: قبر حضرت زینب نمی دانم کجاست و امام دختری به نام ... نداشته. بعد از نماز نشستم و فکر کردم که فرض کنیم گفته ی آن آقا درست باشد که چی؟!!. خودشان چند تا رو دارند. پیش ما روشن فکر بازی در می آورند و در پیش آن های که نان، مقام و قدرت می فروشند به ریا و ... جور دیگر و آدم انگشت به دهان می ماند!! بماند.
بعد از نماز، رفتم دوباره مردم را نگاه کردم چه حالی می کردند بدون تاریخ اسلام. اصلا" این تاریخ، علم و عقل به چه دردی می خورد . آقا تاریخ خوانده و در سخنرانی یک چیز می گوید و پیش ما چیز دیگر!!. آن یکی در تلویزیون می خواهد ماه رمضان و روزه واجب را با فواید مادی و جسمی توجیه کند. آن دیگری افتخارش گریه گرفتن از مردم است و می گوید کسی که برای امام حسین گریه کند آتش جهنم او را نمی سوزاند. و هزار جور مردم محتاج را به هم دردی و گریه می فریبند. یکی باید پیدا شود و به این آدم ها بگوید، بروید و جل و پلاستان را جای دیگر پهن کنید. این یک ته عشق است، عشق هم با فهم، علم، عقل و امور دنیوی کاری ندارد. یکی را توجیه کردید و بدین طریق مردم را از احساس و عاطفه جدا نمودید، مابقی را چگونه جواب می دهید؟! باز هم بماند، چون صاحب دارد و اجازه نمی دهد هر کس حرف دلش را بزند و با امام آن گونه که هست باشد!! باید آن جوری باشی که آن مداح می گوید!
وقتی آدما را نگاه می کنی، بعضی ها خیلی رها می شوند و خوب تجسم می کنند و حالشان، حال می شود. در همین مراسم ها بعضی مدیریت می کنند و برخی هم تدارکاتچی هستند، یک عده هم یک جورایی تفریح می کنند. من نمی دانم چی می کنم؟! این را می دانم که وقتی برای امام حسین (ع) می روم، نه دنبال حوری های بهشتم و نه از آتش جهنم می ترسم و نه چیزی می خواهم. برای دل خودم می روم. گاهی دوست دارم بگم برای این که امام زیر بار زور نرفت، ظلم را نپذیرفت و... بعد این هم یاد می رود و همین جوری می روم و وقتی خوب بخواند چشمام میگد، آب می خوای تا لب های حشکت را تر کنی؟! گاهی ببینم کسی دوره ورم نیست پاک می کنم، اما وقتی کسی هست، با این که دستم را به پیشانیم نمی گذارم، و به جلو نگاه می کنم رهاش می کنم تا به لب هایم برسد. این دفعه یکی در کنارم بود دستمال داد. بی آن که نگاهش کنم، گرفتم ولی استفاده نکردم.
وقتی فکر می کنی، می بینی عاشقان حسینی هم چند جورند. محبان، متعلقین و دلسوزان، از زاویه دیگر، بازاری و معامله چی و گونه های دیگر. بعد به خودت می گی تو کجای کاری؟! این ها را می نویسی، می بینی هیچی!! با خودت می گی از حسین و عزاداریش چی می خواهی بعد می بینی هیچی!! وقتی اشکت جاری می شود و دلت می رود آن موقع چی می خواهی؟. بازم می بینی هیچی! اسمش را بگذارم صمیمیت نمی شود. بگم علاقه نمی شود. بگم تعصب نمی شود. من میگم مثل این بچه ها وقتی دلیلی برای دوست داشتن و دلدادگی پیدا نمی کنند اسمش را می گذارند عشق!! من هم بگویم عاشق امام هستم. اما من برای این حالی که پیدا می کنم دلایل زیادی دارم. یکی این که دوست داشتن دلیل نمی خواهد. چون یک فرایند پیچیده است و فقط آدم از روی حالی که پیدا می کند خودش می فهمد که چه جوری هست. از دلایل دیگرش صفاتی است که امام دارد، مثل آزادگی، شجاعت و شهادت. از آن طرف علی (ع)، حضرت زهرا و خود پیغمبر گرامی را داریم. از این طرف مذهب و خلاصه برای عشق به امام حسین دلایل زیاد است. پس بی جهت دل من نمی رود. شما چطور؟!! عاشقان امام از همه هستند. بچه، نوجوان،جوان و میان سال و کهنسال. هرچه سن بیشتر باشد عشق هم معنی دارتر است. در سایر موارد هم همین جور است. بعضی ها هم برحسب عادت و یا تکلیف و یا وظیفه و حتی برای، کار، مقام ، شفا، باز شدن بخت و ... عاشق می شوند و از نوع سطح پایین تر. این هم این جوری است و کاری هم نمی شود کرد. البته من مبنای عشق را نیاز می دانم و اینجا هم مطرح است. بماند برای روزگار دیگر.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بنا به سفارش عمه جان، قصد ندارم حال و هوای شما را به هم بزنم. می خواهم اطلاعات شما را زیاد کنم تا برای دلبستگی با دید بازتر دلتان را بدهید و بواسطه نیازهای فرو مانده و یا تحت شرایط روانی و جسمانی معین از هول حلیم به دیگ فرو نروید.
یکی نیست به من بگد مرد حسابی این همه تحت همان چیزهای که شما می گید آغاز کردن و یا جور دیگر، چند تا بچه قد و نیم قد هم در اطراف خود بزرگ کردن و مثل خودشان راهی کردن و...با قهقهه هم دارند عمر گرانمایه را تمام می کنند و ککشان هم نمی گزد!! بیشتر این ها هم، یکی صاحب سر می شود و دیگری در خدمت خانواده و در حال جمع آوری پاداش اخروی و از این جور چیزها، به تو چه مربوط است کی چه می کند و دلش چه جوری می رود و حال می کند و چه فرقی می کند، یا چه جوری به سر می کند و از این حرف ها!!.
درنيابد حال پخته، هيچ خام /// پس سخن کوتاه بايد والسلام
حرف اول: عشق چیست؟ کسی که تجربه نکرده باشد، هر چقدر هم بگی و بشکافی، درکش دشوار خواهد بود. عشق ضمن آشناترين واژه برای اغلب مردم نسبتا" آسوده، مبهم ترين معنی را دارد. از مولوی که بیشتر نمی دانیم:
با دوعالم عشق را بيگانگي //// اندر او هفتاد و دو ديوانگي
پس چه باشد عشق ؟ درياي عدم //// در شکسته عقل را آنجا قدم
هرچه گويم عشق را شرح بيان /// چون به عشق آيم خجل باشم ازآن
چون سخن در وصف اين حالت رسيد /// هم قلم بشکست وهم کاغذ دريد
شاد باش اي عشق خوش سوداي ما /// اي طبيب جمله علت هاي ما نوعی از عشق، عشق ورزيدن به خويشتن است. فرويد بين عشق ورزيدن به خويشتن وخودخواهي تفاوتي قايل نشده و انسان عاشق به خويشتن را کسي مي داند که همه نيروي عشق او از دنياي خارج بريده و به سوي خود او متوجه شده، اما اريک فروم براين باور است که خودخواهي وعشق ورزيدن به خويشتن نه تنها يکي نيستند بلکه در تضاد با يکديگرند و مي گويد: آدم خودخواه خود را بيش از حد دوست ندارد بلکه کمتر از اندازه دوست دارد در حقيقت او از خودش متنفر است… و مضطربانه سعي مي کند، لذاتي را که برخويش حرام کرده است از دست زندگي بربايد… و اين درست است که آدم هاي خودخواه توانايي مهر ورزيدن ندارند، ولي اين نيز درست نيست که آنان قادر نيستند خودشان را هم دوست بدارند.
جديدترين نظريه در روان شناسي نظريه عشق مثلثي اشترنبرگ است که براي عشق سه جزء درنظر مي گيرد: صميميت، شور وشهوت و تعهد، اين نظريه از بابت تعهد و صميميت نزديک به نظريات مولانا است اما از بابت شور و شهوت از نظر مولانا دور مي شود. اما درکل نظر متعالي که مولانا به عشق دارد دراين نظريه به چشم نمي خورد.
براي عشق ورزيدن انسان بايد ابتدا خود در صلح و سازش و وحدت باشد. يعني به قول کارن هورناي در وجود او شقاق و افتراق نباشد و موجوديت معنوي او بر اثر تضادها وعصبيت ها وکشمکش هاي عاطفي تجزيه نشده و از هم نپاشيده باشد( فرانیازها و فرا آسیب ها را ببنید). سپس مي تواند همين صلح و وحدت درون را به خانواده گسترش دهد و با آن يکي شود و بعد همين را به جامعه و سپس به کل بشريت تسري دهد و با کائنات وحدت يابد سپس به عشق به خداوند متصل شود، در عظمت حق باري تعالي محو و نابود شود وبه درياي وجود او راه يابد و با آن يکي شود. این نظریه تا حدودی با عقاید مولانا همخوانی دارد. کثرت و وحدت
کارل يونگ: بيشتر بدبختي وياس بشر واحساس پوچي وبي هدفي وبي معنايي از نداشتن ارتباط با بنيادهاي ناهشيار شخصيت است. به اعتقاد او علت اصلي اين ارتباط ازدست رفته اعتقاد بيش از حد ما به علم وعقل به عنوان راهنماهاي زندگي است. او مي گويد: ما بيش از اندازه يک بعدي شده ايم وبه هوشياري تاکيد مي کنيم وبه بهاي از دست رفتن ضمير ناهشيارمان موجود عاقل شده ايم.اريک فروم : عشق و تنها عشق مي تواند آدمي را از وحشت زندگي برهاند، عشق و تنها عشق پاسخي مناسب به هستي انسان است . تنها از راه ابراز خويشتن به ديگران و از طريق احساس ، دلسوزي و مسئوليت براي آن ها، با حفظ تماميت فردي و فرديت است که انسان مي تواند پيوند و وحدت نويني بيافريند تا او را از بيگانگي و تنهايي آزاد کند. گاهي تنهايي خويش، نه تنها براي انسان اضطراب آور است، بلکه منشا تمام اضطراب هاست. جدايي به معني قطع پيوند ازهر چيز بدون توانايي استفاده از نيروهاي انساني است . اريک فروم درمورد اين که انسان از طبيعت جدا افتاده و بنابراين تنها و مضطرب است و اضطراب ناشي از تنهايي و فراق را بايد به وسيله عشق جبران کند و عشق تنها پاسخ عملي به مساله هستي انسان را مورد نظر قرار داده است.
هاتفيلد : درکشورهاي عربي که ارزش فردگرايي بيشتر شده است، شهوت و صميميت که اساس عشق رومانتيک را تشکيل مي دهد، مبناي ازدواج شده است( نگاه به شیخ یوسف قرضاوی و دکتر اسماء).
نوع ديگري از عشق، عشق براساس مبادله است وعاشق معشوق را به واسطه سود مشخصي که براي او دارد مي خواهد و نه براي مقام انساني و احترام براي فرديت او. اين نوع عشق شديدا آسيب پذيراست، زيرا اگر منظوري که مورد انتظار است برآورده نشود عشق شديدا زايل و بدل به کينه اي آشتي ناپذير مي گردد. ديويد بوس، نوع دوستي را عمل از خود گذشتي غيرخود خواهانه به نفع ديگران مي داند و زماني رخ مي دهد که مطابق قانون سنيرژي باشد. يعني فايده يک عمل برای فرد بايد بيشتراز هزينه آن باشد تا عمل نوع دوستانه اتفاق بيافتد.
باز نوع ديگري عشق وجود دارد که عشق مشروط نام دارد ودر واقع صورتي ديگر از عشق بازاري است، و نوع دیگر از عشق پدرانه نام دارد. يعني فزرندي که بيش ازهمه شبيه خودش باشد و اساس آن اين است که من تو را دوست دارم براي آن که انتظارات مرا برآوري. البته اين نوع عشق که پدرانه ناميده مي شود تنها مختص پدر نيست ممکن است درعشق شاگرد ـ معلم و کارگر ـ کارفرما و زن ـ شوهر وغيره نيز يافت شود.
زیک رابین، عشق را متشکل از سه عنصر میداند:
دلبستگی- شرط محبت کردن و بودن با فردی دیگر.
محبت- ارزشگذاری نیازها و خوشیهای دیگران به قدر نیازها و خوشیهای خود.
تعلّق- به اشتراک گذاشتن افکار، احساسات و تمایلات خصوصی خود با فردی دیگر.
الین هاتفیلد، عشق دو نوع اصلی بیشتر ندارد: عشق دلسوزانه و عشق شهوانی. عشق دلسوزانه، مشخصهاش احترام متقابل، دلبستگی، عاطفه و اعتماد است. عشق دلسوزانه معمولاً در فضایی از احساس درک متقابل و احترام مشترک برای یکدیگر، رشد مییابد.
مشخصه عشق شهوانی، هیجان شدید، جاذبه جنسی، اضطراب و عاطفه است. هنگامی که به این هیجانات شدید از سوی مقابل نیز پاسخ داده شود، فرد احساس خوشحالی و ارضاء میکند. امّا عشق یک سویه به احساس یأس و نومیدی و افسردگی میانجامد. به عقیده هاتفیلد، عشق شهوانی، عشقی گذرا است و معمولاً بین 6 تا 30 ماه بیشتر دوام نمیآورد.
هاتفیلد: عشق شهوانی هنگامی که انتظارات فرهنگی مشوّق عاشق شدن باشد، یا هنگامی که فردی با ایدههای پیش پنداشته شما در مورد معشوق ایدهآل مطابقت داشته باشد و یا هنگامی که حضور فرد دیگری باعث افزایش تحریک فیزیولوژیکی شما گردد، برانگیخته میشود. عشق شهوانی ایدهآل، سپس به عشق دلسوزانه که بسیار بادوامتر است منجر میگردد. با وجودی که اغلب مردم در جستجوی رابطهای هستند که امنیت و پایداری عشق دلسوزانه و شدّت و حدّت عشق شهوانی را یک جا در خود داشته باشد، امّا به عقیده هاتفیلد چنین رابطهای بسیار نادر است.
جان لی در کتاب خود به نام «رنگهای عشق» ، انواع عشق را با رنگهای اصلی مقایسه کرده است. درست همان گونه که سه رنگ اصلی وجود دارد، جان لی سه سبک اصلی هم برای عشق قائل شده است. این سه سبک عبارتند از: ۱) عشق به یک فرد ایدهآل، ۲) عشق به عنوان یک بازی و۳) عشق به عنوان دوستی. البته همان طوری که ترکیب رنگ های اصلی با فرعی را داریم ، سبک های فرعی نیز با ترکیب سه سبک اصلی از طرف او ارایه شده است.
** یافته ها:
- %55 از طریق زبان جسمانی علاقه پدید می آید
- %38 از طریق لحن صدا و سرعت سخن گفتن
- فقط %8 از طریق گفتگو عاشق می شوند
** افرادی که بتازگی عاشق هم شده اند صورتی خیالی، شاعرانه و ایده آل به شریک زندگیشان می بخشند، محاسنشان را بزرگ نمایی نموده و عیوبشان را می پوشانند.
***همچنین زوج های جوان، خودِ رابطه را نیز متعالی جلوه می دهند و تصور می کنند که رابطه شان از هر زوج دیگری صمیمی تر و زیباتر است. روانشناسان معتقدند که ما به چنین نگرش خالصانه ای نیازمندیم. این نگرش باعث می گردد، تا زمان وارد شدن به مرحله بعدی عشق، یعنی تعلق، در کنار یکدیگر باقی بمانیم. تعلق ضمانتی است که زوجین را متعهد میکند برای بچه دار شدن و پرورش آنها به اندازه کافی در کنار هم زندگی کنند. دانشمندان تصور می کنند که دو هورمون اصلی در رابطه با ایجاد حس تعلق دخیل هستند: اکسیتوسن و واسوپرسین.
چگونه عاشق می شوند:
شخصی را انتخاب می کنند که به دردشان بخورد. ارتباط برقرار می کنند، اطلاعاتی صمیمی درباره خودشان در اختیار یکدیگر قرار می دهند. در عین حال به هم نگاه می کنند. گاهی هم بدون صحبت کردن
یک روانشناس مشهور که در حال مطالعه دلایل عاشق شدن انسان ها می باشد، از چندین زن و مرد درخواست کرد تا سه مرحله بالا را انجام دهند و متوجه گردید که بسیاری از زوج ها بعد از یک آزمون 34 دقیقه ای ( سی دقیقه صحبت و ۴ دقیقه نگاه)عمیقاً احساس مجذوبیت ( مرحله اول)می نمودند. دو زوج مورد مطالعه وی بعدها با یکدیگر ازدواج کردند.
اما هوس در لغت نوعی از جنون، دیوانگی، سبکی عقل، خواهش نفس و مرادف با هوی است. هوس باز، کسی که هر دم هوسی بکند و هوسناک یعنی دارای هوی و هوس. اما اصطلاحا" چیزی دیگری است و بیشتر به خواهش نفس که در این صورت مرادف عشق و اولین قدم گاه آن یعنی جذب شدن و یا جذب کردن است. مجنون هم در لغت به معنی دیوانه و جمع آن مجانین است. دیوانه در لغت یعنی منسوب به دیو، مانند دیو، بی خرد، بی عقل، مجنون و کسی که عقلش زایل شده باشد. این که می گوید مجنونتم یعنی عقلم را از دست داده ام. بنابر این هوس همان عشق است منتها اولین مرحله اش. راه ورود هر چیزی به دل و پرورش آن یکی هست. مساله می خواهد مربوط به آدم ها باشد یا چیزهای دیگر. ابتدا حواس پنچگانه یعنی گیرنده های حسی دریافت و برای پردازش به مغز می فرستند، پس از پردازش، میزان ارضا کنندگی آن پدیده و یا صفات بر حسب نیاز در حافظه بلند مدت جایگزین می شود و با توجه به تناسب اهمیتش برای فرد می تواند میزان معینی از ارگانیزم و یا به عبارتی دل آدم را تحت تاثیر قرار دهد. آدم با آدم فرق می کند، پس عشق ها هم متفاوت است و دارای سطوح مختلف در عین حال اغلب آن بعد وصالش که قبیح است مسلط تر است و به واسطه همین است که می گوید، عشاق را تعزیر می کنند. آخرش این است که عشق، عشق است و نه چیز دیگر.... حافظ گفته:
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب // چون نیک بنگری همه تزویر می کنند.
و بماند..... نمی خواستم وارد بشوم اما شد و بازهم آن نشد که باید می شد. از دو جهت یکی این که نمی شود حق مطلب را آن گونه که شایسته است ادا کرد، چون قبیح می پندارندش از ما بهتران. یکی هم این که عشق حالتی است منحصر به فرد، عشق هر کس مال خودش است و با یک وجه اشتراک و آن این است که همه عشق ها از حالت های جاذب از هر نوعش که باشد آغاز می شود. این همان نیاز است. اما نوعش و سطحش از آدمی به آدمی متفاوت است. از این رو علمی کردن آن کار خیلی درستی نیست. می شود آدم عاشق را کاوید و دلیل دلبستگیش را از دلش بیرون آورد، اما خوب نیست!! و این دوران، قسمت مهم، ارزشمند و ماندگار از زندگی هر فرد است که متناسب با ویژگی های روانی و شرایطش بوجود می آید. البته به عقیده من، ممکن است شما جور دیگر تعبیر و تفسیر نمایید و این حق شماست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داشتم خانه تکانی می کردم به دلم چسبید آوردم اینجا.
همه دنیا در ترازو ي زندگی به اندازه قوه بینایی و یا حتي چشایی من ارزش ندارد. احساس من وابسته به عظمت نگره های من به خود من است و امتداد دنیای من به اندازه حس بزرگی و عزت من. پس من گوهر و جوهر هستی هستم و اینجا یکی از پله ها و معابر بالا رفتن من نه همه دنیای من و قفس من و من در قفسی به بزرگی دنیا نمی گنجم چه رسد به کشور، شهر، خانه، مدرسه و دانشگاه. خدا استعدادهای به من عنایت کرده است که می توانم زمان و مکان را در نوردم. من آنی نیسنم که با یک شکست و یا ناکامی از راه باز بمانم. اگر هزار بار هم بیفتم باز بر روی دل و جان آغاز می کنم. همان که گفته: هستم اگر می روم ، گر نروم نیستم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حرف های خدا وکیلی
با خودم قکر می کردم، این های که می خواهند معلم بشوند، واقعا" علاقه مند هستند یا برای استخدام شدن و چیزهای دیگه اینجا می آیند و ازاین جور چیزها. به خودم می گفتم، امروزه کسی از این جماعت محصل به دنبال یاد گرفتن چیزی نیست. نه این که نخواهند یاد بگیرند، بلکه احساس نیاز نمی کنند. آن های هم که سرشان را می اندازند پایین و شروع می کنند به خواندن، نه برای این است که چیزی یادبگیرند. یادگرفتن که خودشان را با نمره ی بالا قانع کنند. چون بیرون از خانه نبوده و یا نگذاشته اند بروند. بنازم بعضی از پدر و مادرها را چقدر خوب بچه ها رام و اهلی کرده اند!. البته آن ها نه خودشان، بعضی ها در موقعیتی قرار می گیرند و خرده فرهنگ هم هست و چیزهای دیگز آن وقت این جوری می شود. یعنی بچه خوب بار می آید!.
باز با خودم می گفتم، اگر معلمی یاددادن محتوای کتاب های درسی است، پس چرا بندگان خدا را با وادار کردن به یادگیری خیلی چیزهای که در کلاس به کار نمی آید، به زحمت می اندازیم. آموزش و پرورش چیزی بیش از آموزش محتوای کتب درسی و چند چیز دیگر چیزی دیگری نمی خواهد. والدین هم همانطور. می ماند آدم های مثل شما و چندتای دیگه که دنبال تربیت خوب هستند. این ها هم انتظاراتشان را بنویسند و به صورت مقاله و کتاب منتشر کنند. اگر کسی خواند که خواند و اگر نخواند هم که نخواند. کتاب های زیادی نوشته شده و خواننده هم دارد البته نه به اندازه کتاب های کنکور و یا رمان های عارفانه و عاشقانه و ...
چه باید کرد؟ من می گم، معلمان را با کلاس های چهار گوشه خسته و فرسوده نکنیم. بیاید در اهداف، ساختار و روش های تدریس تجدید نظر کنیم. بچه هایمان که نورچشمانمان هستند را بیش از این در زندانی به نام کلاس های چهار گوش محبوس نکنیم، برای این کار روش های تدریس فعال و اثربخش را به کار بگیریم. و کارهای دیگری که شما هم می دانید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آدما، گاهي تو یه دنیای دیگه زندگي مي كنند و از واقعيت فاصله مي گيرند و اين گاهي مربوط به سن و گاهی به فضايي است كه در آن قرار مي گيرند. مثلا" اقتضای سن جوانی بلند پروازی و احساسی بودن است. یا برای نمونه فرد اگر در فضای خانه، مدرسه و يا دانشگاه به هر دلیلی به حق و یا به تصور و ...مورد توجه و تفقد والدين، فاميل، معلمان، اساتيد و ...باشد، انتظاراتش از خودشان و زندگي بالاتر از حد معمول مي رود. در يك رويداد مثلا" ... آن جور كه فكر مي كنند، نمي شود. اين باعث مي شود قانع نشود و همين منجر به احساس شكست و يا عدم تحقق آرزوها در ذهن را بوجود مي آورد و به نوبه خود، ذهن را بد جوري درگير مي كند. يعني حالت نگراني از آينده توام با تشويش هاي ناشي از رويدادهاي فعلي، گاهي بي معني بودن زندگي و تلاش را، ناخودآگاه رقم مي زنند. وقتي اين وضعيت طولاني شد، دست و دل به کار نمی رود و تمايل به تلاش برای امور روزمره را به تعويق مي اندازد تا به حالت هاي بوجود آمده پاسخ دهد. آدم بايد زود تشخيص دهد و كمك بگيرد و از اين مرحله خارج شود. شروع آرام و كسب موفقيت هاي ولو كوچك در زمينه هاي ديگر و صحبت كردن در باره مسايل بوجود آمده و نگراني ها در غلبه بر آن موثر است. و...... دیگران به ارزش های واقعی و قابلیت ها و صلاحیت ها بها می دهند و قدر هر کس را به اندازه می دانند. از اين اباطيل که بگذريم، بدانیم که:
آدمي بايد زندگي كند چه با آن چه بي آن، با داشتن و نداشتن. با موفقيت و گاهي با شكست و با عشق و گاهي بدون عشق و از اين جور چيزها، مهم اين است كه براي زندگيت با تمام توان بدوي، چون تا زنده هستی باید تا آن جا که ممکن است خوب زندگی کنی، و برای این که بتوانی خوب زندگی کنی باید واقعیت ها را بپذیری و برای امور زندگی تلاش بکنی و حتی برای صد سال آینده حرکت بکنی که مرگ منتظر فرصت است و در بیخ گوشمان و لازم نیست به آن فکر کنی. گاهی مواردی را که ما شكست می پنداریم، ممکن است عین موفقیت باشد . همچنین براي كساني موفقيت محسوب مي شوند. زندگي صورت هاي مختلف دارد. شما بايد تا آخر درس بروی، چون یکی از منابع مهم قدرت تخصص است، عزيزم. آن وقت همه ناملايمات اين روزگاران در برابرت زانو مي زنند. مي داني كه يعني چه؟!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درد خنده...
سکوتی سوال مرا زیر ورو کرد، /// جهانی نپرسیدنم را نفهمید .
غروبی غریبانه در متن پرواز، کسی راز بالیدنم را نفهمید.
به گریه شکستم لبم خنده کرد/// اما، کسی درد خندیدنم را نفهمید.
چارلی چاپلین گفته: خیلی تلاش کردم تا مردم بقهمند ولی آن ها فقط خندیدن!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گشتی در شهر
مشغله ی خاصی نبود، خودم وقتم را پر کردم و فقط برای خودم. زدم بیرون، سر چهار برای این که کدام طرف بروم ایستادم. سمت شمال، جنوب، عرب و شرق را مرور کردم، هیچکدام از چهار جهت اصلی نتوانست به مسیر معین بر انگیزد. ناچار اندکی ایستادم، یکی با عجله چهار راه را قیچی می کرد! وقتی به آدما دقت می کنی، هر کدام به شکلی در حال دویدن برای زندگی هستند. تصور می کنی برخی انرژی خود را برای رشد خودش و بچه هایش صرف می کند، اما عده ای هم غم پنهانی را در زیر جلد پوستشان پنهان کرده اند. در راه بیمارستان و یا پاکت های بزرگ عکس در دست به سوی پزشک می روند. خیلی ها باید شکر گزار باشند که پولشان را برای رشدشان خرج می کنند و گرفتاری ندارند. البته گرفتاری هم بخشی از زندگی است اما جلوی پیشرفت را سد می کند. انرژ و پولی که می تواند برای رشد و بالندگی خرج شود را می برد. یعنی در پیشرفت آدما وقفه ایجاد می کند. پس ما باید خیلی از خدا راضی باشیم که می توانیم به نوشتن وب، کتاب و ...، علاقه مند شدن، دوست داشتن و رشد بچه ها فکر کنیم. می دانید یکی دیگر از بدی های گرفتاری چیست؟، از شیرینی زندگی کاستن است. راستی شیرینی زندگی در چیست؟ من می گم در موفقیت. شما چه فکر می کنید؟.
دیدم خیلی ها می شناسند و سلام و علیک می کنند، ایستادن در سر چهار را برای خودم قبیح دانستم و مجددا" برگشتم و این را نوشتم. این دوساعت اوقات فراغت هم سپری شد، بی آن که کار مفیدی انجام داده باشم. البته اندکی هم به کتاب ارزشیابی توصیفی رسیدم، آماده شده و ماندم ببرم زیر چاپ یا نه، یا مثل کتاب عاشقانه ها ( خرده فرمایشات یک معلم )و روش تحقیق بگذارم گرد بخورد تا اندکی قدیمی و عتیقه و از این حرف ها. یکی می گفت: کوچکش کن و ببر زیر چاپ. بماند
می گم قدر این روزگاران را که حامی دارید و پر توان هستید و رو به جلو و گرفتاری از هر نوعش که می خواهد باشد را ندارید، بدانید. من می گم کی هست که درک کند و عمل. نمی خواد عاشق کسی باشید عاشق خودتان بشوید!.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حالا از کجا بنویسم، بیاید یه کمی جلوتر حرکت کنیم. پنج سال دیگه کجا هستیم. شما فوق تان را گرفته و این یکی ها هم کارشناس شده اند و برخی هم در فوق و دکترا نشسته اند. تحصیل همراه با کار و تامین مخارج زندگی دمار از روزگارتان در می آورد. در این مدت شما چیزی از زندگی نمی فهمید. مگر در دانشگاه با دوستان و اساتید خوب! شما زندگی مشترک را شروع کرده اید و حقوقتان کفاف زندگی را به هر جان کندنی است می دهد. گاهی کمک مادر چاله چوله ها را پر می کند و به شما نشاط می بخشد. سر ماه حقوق ها را روی میز می گذارید و اجاره خانه و قسط ها را رقم می زنید و می بینید چیزی ته جیب باقی نمی ماند. باز هم مادر دم بابا را می بیند و هزینه عروسی که شامل خرده لباس، کادو و پول آرایشگاه و ... آن فامیل را تامین می کند. در عین حال چون جوان هستید و رو به جلو ککتان هم نمی گزد. با این وجود اصلا" به فکر بچه یعنی فرزند هم نیستید.
وقتی از سر کار یا دانشگاه می رسید، یک درازکی می کشید و پس از رفع خستگی همسرتان هم می رسد. ایشان غذای را که از نوع ساندویچ است، روی میز می گذارد و شما خمیازه کشان در ماکروفر ی که از مجموعه ی جهیزیه ی است که پدر و مادر تهیه کرده اند، گرم می کنید و با نوشابه به رنگ آب دو نفری بدون سالاد و ...میل می کنید. همسرتان از فرط خستگی می رود تا کمی دراز بکشد و شما تلویزیون را روشن می کنید و چای را آماده، صداش می کنید بیا چای بخور، نمیاد، سری بهش می زنید و متوجه می شوید که به خواب عمیق رفته. دلت می سوزد و پتو را به رویش می کشید و خودتان هم در کنارش دراز می کشید. بی آن که با هم گپی زده باشید، چایی و میوه خورده باشید.
فردا صبح با زنگ ساعت، ساعت شش بیدار می شوید. همسرتان بدون صبحانه برای رفتن به سرکار راهی می شود و شما هم باید راه بیفتد چون مدرسه شما سر کوچه نیست. روزهای جمعه اندکی به یاد دوران نامزدی بیرون می روید و در دخل و خرج هم محتاطانه عمل می کنید و بیشتر به خانه مامان و اینا می روید چون خاطرات زمان ماضی را به یاد می آورد و زمان استراحت را هم کم هزینه رقم می زند. البته اگر درس و مشق امان بدهد.
چند وقت بعد، در یک روز تعطیلی که مغز شما اندکی آزاد می شود و شما فرصت دیدن اطرافتان را پیدا می کنید، سر شام شما به همسرتان می گید: مامان می گفت: حسن آقای این ها ماشین خریدن!!. (حسن آقا همسایه خانه پدری است) همسرتان می گد از کجا می آورند؟!! حالا چی هست؟ شما می گید: پراید. بعد شما می گید لابد وامی، قرضی نمی دانم واله چه بگم. آرام، آرام انتظارات و توقعات بر اساس واقعیت ها شروع می شود. عشق و خیلی چیزهای دیگر فقط به هنگام دوری آن هم خیلی سطحی و گذرا خودشان را نشان می دهند. این قدر مسایل ریز و درشت مثل نا امنی شغلی، یارانه ها و کارهای اداری، آرزوی خرید خانه، دید و بازدید، نیازهای سالخوردگان و بچه ها به شما و هزاران گرفتاری کوچک و بزرگ به سرتان می ریزد که می پرسید: دوست داشتن، علاقه و لذت و نمی دانم این چیزهای مال از ما بهتران سه منی چند است؟!! اضافه کاری اگر گیر بیاید برای پاسخ دادن به نیازهای اولیه امان از روزگارتان را می برند و چنان غرق می شوید که نگو و نبین. این تازه اول راه است با این وضع چندین سال باید بسازید. .....
یکم پول جور می کنید و در بانک ... برای گرفتن وام می خوابانید. اگه ساده دل باشید یک حساب کوچک قرض الحسنه هم سر کوچه باز می کنید و منتظر زمان قرعه کشی می مانید. تا آن موقع دلتان لک می زند که چه می شود یک چیزی مثل اتومبیل به اسم شما در بیاید. گاهی این آرزو این قدر زیاد می شود، ممکن است خوابش را هم ببنید و یا باور کنید که برنده می شوید.
دوستان دوران تحصیل را هم فقط در سر کار و یا خیابان می بینید. گاهی قرار می گذارید بیشتر همدیگر را ببنید، اما نمی شود یا شما زیادی رشد کردید که نمی شود و یا آن ها و ...اولویت ها جور دیگر رقم می خورد. همه ساخته و پرداخته های این دوران در آینده به هم می ریزد و قواعد بازی کاملا" عوض می شود. گروه دیگری از آدم ها با ازدواج و کار وارد زندگی شما می شوند و هر کدام به تناسب قدرتشان( این و که می دانی یعنی چه؟!) زندگی و خود شما را تحت تاثیر قرار می دهند. شبکه ارتباطی جدیدی بی آن که شما بخواهید شکل می گیرد. شما در یک جای این شبکه جا باز می کنید. خدا کند جای مناسبی را تسخیر کنید. این جای گذاری دست شما نیست، یعنی شما نمی توانید مثلا" در مجلسی جای خودتان را تعیین کنید که کجا باید بنشینید. ( منزلت اجتماعی ) بسته به قدرتی که به دست آورده اید، مردم جایتان را تعیین می کنند. اگر قدرت کاریزماتیک داشته باشید، یعنی نفوذ در دل ها، مردم با دیدن شما خوشحال می شوند و دوست دارند در کنار آن ها بنشینید و اگر سایر قدرت ها مثل تخصص، مادی و قانونی مثل رئیس شدن، افراد معینی برایتان احترام و منزلت قایل می شوند. خلاصه این که مرحله به مرحله دل خوشی های شما تغییر می کند. این یعنی رشد. شق دیگر قضیه عادی بودن است. شما قدرتی به دست نمی آورید، به همینی که هستید بسنده می کنید، آن وقت روابط و جای شما در شبکه ارتباطی تعیین می شود. مثل اکثر مردم. این هم حکایتی دارد که چند سال قبل یکی می گفت:
برای رفتن به سر کار دل دل می زدم. بالاخره انتظار سر آمد و ما ابلاغمان را گرفتیم. سئوال کردم مسیر این روستا از کجاست؟ معاون آموزشی گفت: این کوه را می بینی( من نگاه کردم و از پشت پنجره اطاق آقای معاون دیدم و قند تو دلم آب شد و فکر می کنم معاون به خوشحالی من چیزی شبیه پوزخند و یا لبخد تمسخر و از این جور چیزها زد . از یس خوشحال بودم به خودم نگرفتم). پشت این کوه است و ادامه داد البته یک ماشین هم دارد هر روز رفت و آمد می کند. امروز رفته. شما برو وسایلت را جور کن و ایستگاه را بپرس فردا عزیمت کن. خوشحال شدم و رفتم خانه با پدر و مادر اندک وسایلی جور کردیم و من همش فکر می کردم که با بچه ها می ریم کنار رودخانه روستا و می نشنیم و درس می خوانیم و بازی می کنم و بالاخره کیف می کنیم و از این جور چیزها. فردا رفتم به ایستگاه روستا. آمد و جلو پر بود و من رفتم در پشت نشستم. کوه را بالا آمد و به دنبال روستا بودم و برای دیدن مدرسه نقلی و قشنگ بی تابی می کردم. از روستا خبری نبود به ته دره سرازیر شد. دوباره سربالای را که حدود دو کیلومتری می شد، طی کرد و به یک منطقه هموار که زمان کشت گندم و جوی دیمی بود رسید و مجددا" سرازیر شد و رفت و رفت تا ته رودخانه رسید، روستای کوچکی بود. پیچ های تند و جاده ی خاکی سرم را درد آورده بود. از پشت به شیشه زدم و گفتم: نگه دار. ایستاد و آمد پایین و پرسید آقا معلم مگر شما نگفتید : فلان روستا می روید؟ آمدم پایین، گرد و خاک نشسته بر سر و صورتم را پاک کردم و دستی به شلوارم و پرسیدم کجاست؟ کوه روبرو را نشان داد و گفت: پشت آن. نشستم و دو دستی زدم تو سرم که اگر این کوه مثل کوه اول باشد من نمی رسم!! حالت تهوع کلافه ام کرده بود. سر درد و نگرانی از یک طرف و کلک زدن آن ... از طرف دیگر داغونم می کرد. دلجویی کردند و دوباره راه افتادیم. پس از سه ساعت و نیم رسیدیم. مدرسه اول ده بود. مخروبه! روی سنگ بزرگی دم در اطاق ( شاید هم کلاس) نشستم. یکی آمد و شورا بود. خوش آمد گفت و بفرما زد. رفتم و چای و استراحتی و بعد هم کلید و مهر مدرسه و سه تا دفتر و کمد پرونده ها را تحویل داد و یکی را صدا زد و با کمک آن همه را بردیم مدرسه. همش ۱۱ تا محصل داشتم. سه تا اول، چهارتا سوم و ۴تا پنجم. یکی از اطاق ها را با بچه های که آمدند آماده کردم برای خودم. دلم گرفته بود و داشت غروب می شد. از چیزهای که مادر برایم گذاشته بود خوردم و هوا تاریک تر می شد که تازه فهمیدم چراغ برای روشنایی لازم است. تنگ غروب با دل شکسته و غمگین و ترس از شب و اضطراب ناشی از ... یک جورای می گفت نیسانی را دربست بگیرم و قید کار را بزنم که باز همان آمد و مرا برد خانه. ده کوچکی بود شب از اهالی برای شب نشینی آمدند. بماند
فردا صبح با دو دلی رفتم مدرسه بد جوری حالم گرفته بود. ... تا ظهر در مدرسه بودم و بعضی از بچه ها آمدند کز کرده، بایشان رفیق شدیم و اطاق را تمیز کردیم و یه نگاهی به سقف انداختم. جای چکه و پوسیدگی تیر ها و یک جوری مثل لانه ماری و ... به نظر می رسید. وقت نهار شد. چه باید می کردم؟!! چراغ خوراک پزی می خواست که نداشتم، قابلمه و بشقاب و قاشق و مواد غذایی که نداشتم. یکی نبود به من بگد مرد حسابی مگه خانه خاله تشریف می بری!! آن اطاق هم که برای من بود روز روشن موش ها رژه می رفتند، لابد شب از سر و کولم بالا می روند. رفتم پیش شورا گفتم: من برای رفتن به شهر از چه کسی باید اجازه بگیرم؟ گفت: از خودت. من از خودم و کار و همه چیز سیر شده بودم و قید همه چیز را زده بودم و با دل پر داشتم بر می گشتم شهر که سر کله ی شهر پیدا شد. یک آقا با موتورسیکلت. کلاهش را برداشت، تو اداره دیده بودم. با من دست داد، پرسید کی آمدی ؟ گفتم: دیروز، گفت: پس شروع به کارت را از امروز رد می کنم. رفتیم اطاق که موکت پوسیده قبلی ها را انداخته بودم و نشستیم و گفت: پرونده ها و دفاتر را تحویل گرفتی ، آوردم و می شناختم. آنجا یاد درس کارورزی افتادم و گفتم خدا پدرش را بیامرزد اقلا" این ها را در کارورزی مجبور کرد بشناسیم و یکی یکی به نام گذاشتم جلویش. گفت: قبلا" کار کردی؟ گفتم: نه اولین سالم است. یک دفتری در آورد که از بالا باز می شد و رویش نوشته شده بود دفتر بازدید. نوشت و از من هم امضاء گرفت و یک برگش را پاره کرد به من داد و بلند شد برود، گفتم: اینجا خیلی سخت است و من تنهای نمی توانم. گفت: روستاهای دورتر از این جا هم هست و این روستا خوب است. بعد رفت و پای راستش را بلند کرد و برد آن طرف موتور و شروع کرد به هندل زدن. موتور روشن شد، خواست حرکت کند، گفت: ببین بشکه های نفت دست کی هست، نفت آمد پر کن. گاز موتور را گرفت و دنده یک و بعد دو و سه رفت تا آن دورها به دنبالش نگاه می کردم. و به سرعت برگشتم تا ببینم چی نوشته. نوشته بود کلاس دایر است و معلم فعالانه ........................................................... از چند پایه همان اندکی که استاد گفته بود می دانستم و کسی با من کاری نداشت. هر چه بلد بودم و یا بلد نبودم، فقط خودم می دانستم که کدام را درست درس می دهم و کدام را از سر باز می کنم. هیچ کس سئوال نمی کند!!........................
..........................................................
زمستان بود و برف می بارید، دختر همان آقا که تا سوم خوانده و بعد هم در نهضت، سر شیر آب دم در، ظرف ها را می شست. دستان کوچکش قرمز شده بود. گفتم: سردت نیست؟ هیچ نگفت!! در روستا زمستان کلافه می کند. یادم افتاد که در روستا بچه ها از همان کوچکی کار می کنند و مشقت طاقت فرسای زندگی در پس امکانات اندک رنج آور است. تازه داشتم به یاد حرف های آن معلم می افتادم که همیشه می گفت: تربیت آدم تابع شرایط است. اینجا آدم ها قوی و مستقل بار می آید و مثل فولاد آب دیده . بماند
وقتی می آمدم شهر، روستا از یادم می رفت و وقتی می رفتم روستا همش به فکر شهر خاصه کوچه شماره ... بودم و سوپر آن طرف کوچه که درست روبروی کوچه آن ها بود و محل رفت آمد آن به دبیرستان. شانس آوردم کم مانده بود ازدواج کنم، یعنی پدرم گفت زود است. بماند
سال بعد به یک روستای بزرگتر افتادم، سه نفر بودیم، آن دونفر سرباز معلم بودند و دوره تابستانی را طی کرده بودند. اندکی از روشها را بلد بودند. به کمک من که مدیر آموزگار بودم، کلاس ها اداره می شد. مجموعه ی پس اندازم در دفترچه حساب چیزی را نشان نمی داد. یعنی پول یک موتورسکلیت هم ذخیره نشده بود. واقعیت های زندگی و کار مثل یک مشت محکم به سرم می خورد و فکر ازدواج هم روز به روز بیشتر از سرم خارج می شد، و فاصله می گرفت..........................
بهش گفتم خیلی زود و جلوتر از سن خودت حرکت نکن. سال ها باید کار کنی، همین طوری نگفته اند که گر صبر کنی ز غوره حلوا سازمت. گفتم: با حقوق معلمی که نمی شود بلافاصله صاحب همه چیز شد. گفت: آقا حساب کتاب که می کنم! .....گفتم : خدا می دهد با حساب کتاب جور در نمی آید در طول سی سال خدمت شما نمی توانی پول یک آیارتمان شصت متری را در بیاوری، ولی هم صاحب خانه خوب می شوی و هم اتومبیل خوب می خری و هم ازدواج می کنی و بچه هایت را بزرگ می کنی و الی آخر و توکل به خدا کن و بس. سفارش کردم درس بخوان و خودت را بالا بکش. خدا کمک می کند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هيچ چيز بهتر از كار كردن بجاي غصه خوردن، آدمي را به خوشبختي نزديك نميسازد.
"یک معلم"، سال ها فعالیت در کلاس درس را در کارنامه شغلی خود ثبت کرده. بچه ها را دوست دارد و همواره موفقیت آن ها براش مهم بوده و هست. علاوه بر آن،" یک معلم" فعالیت های خود را با تدریس درکلاس های چند پایه شروع و تا تدریس در دانشگاه ها ادامه داده است. همچنین تدریس در دوره های تربیت معلم و تربیت مدرس برای دانشگاه ها را به کارنامه خود اضافه کرده است. با وجود فضای مدیریتی غیر شایسته سالار هنوز شوق معلمی را از دست نداده است!!