گاهی آدمی، قدر موقعیتی که در آن قرار دارد را نمی داند، یعنی به عبارتی افراد اندکی از مردمان هستند که در موقعیت "اکنون و حال" زندگی می کنند. بیشتر ما در آینده و گذشته سیر می کنیم. من می گم خوشبخت کسی هست که از آن چه هست بهره ببرد. همینی که هست و با تمام کاستی هایش از آنچه در اختیار دارد استفاده کند و لذت ببرد. مهارت بسیار ارزشمندی است اگر کسی از آن بهره مند باشد. در عین حال زندگی با همانی که هست و دارد، بدان معنی نیست که جای پایش را برای حرکت و پرواز نشناسد. فایده مهم زندگی در اکنون و حال این است که می داند کجا است و چه دارد و چه ندارد، همین دانایی، منجر به حرکت منطقی رو به جلو را واقع بینانه میسر می کند، و غفلت از داشته ها و استفاده از آن ها را هم از بین می برد و استفاده از موقعیتی که در آن قرار دارد را هم تضمین می کند. فرصت های بیشماری در دنیای بزرگ در پیش رویمان قرار دارد. فقط آدم های توانا با پذیرفتن داشته ها و نداشته ها از فرصت ها خوب استفاده می کنند و افراد کمتر توانا در نداشته ها و کاستی ها گیر می کنند و تلاش برای رشد سایر جنبه ها را هم به تعویق می اندازند.

------------------------------------------------------------------

حل مساله

 چقدر با این عبارت موافق هستید؟ " زندگی یعنی حل مساله". تعریف های زیادی از زندگی به عمل آمده است. مثل تعادل یابی پی در پی، این یعنی پاسخ به نیازها برای زنده ماندن. و...

 هر تعبیر و یا تعریفی که از زندگی داشته باشیم چون زنده هستیم یعنی زندگی می کنیم پس همواره با مساله ی مواجه هستیم. خوردن، خوابیدن، محبت کردن و هر آنچه در ذهنمان می گنجد هر یک مساله ی است که با زنده بودن ما گره خورده. گاهی مادی و گاهی معنوی است. همین محبت کردن را ببنید، یک مساله است که باید به درستی به کار رود و گر نه مساله تر می شود.  همه ما به آن نیاز داریم، چگونه باید باشد تا این نیاز به درستی تامین شود؟.

     حل مساله مستلزم  طی فرایند علمی است. اما قبل از این که به فرایند حل مساله بپردازم، بهتر است آن را با تفکر مترادف بدانم. ما برای حل هر مساله ی اعم از کوچک و یا بزرگ، ساده و پیچیده، آسان و یا دشوار نیازمند فکر کردن هستیم. گاهی برخی از افراد  برای پاسخ دادن به یک سئوال و یا تصمیم گیری، وقت می خواهند. مثلا" می گویند به زمان نیاز دارم تا پاسخ دهم. من متوجه نمی شوم می خواهد چه کار کنند!! اگر قرار باشد با همان داشته های قبلی اعم از تجارب شخصی و یا معلومات باز هم بیندیشند و راه حل پیدا کنند، چیزی حاصل نخواهد شد. چون از کوزه همان برون تراود که در او هست! برای این منظور باید مطالعه کند و مبنای تفکرش را به اندیشه ها، تجارب و تحقیقات سایرین قوی مبتنی کند. آن وقت با معلومات بیشتر بهتر بتواند مساله را حل کند.

   تفکر یعنی با داشته های علمی، تجربه شخصی، مشورت و مطالعه یک موقعیت نامعینی را معین کردن. به عبارت دیگر با استفاده از معلومات خود مجهولی را معلوم کردن. برای این منظور داده ها و اطلاعات لازم را درباره  مساله گردآوری و مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهند و با تولید دانش مرتبط با موضوع، به حل آن مبادرت می کنند. این فرایند در همه موجودات از ساده ترین شکل تا پیچیده ترین نحو وجود دارد، چون زنده ماندن ایجاب می کند. در اغلب موارد و در بین موجودات پایین نا هوشیار اتفاق می افتد و بسیار ساده. مثلا" کرم خاکی برای زنده ماندن باید خودش را به زیر خاک مرطوب بکشد و .... اما در باره انسان تفاوت می کند. ارگانیزم در اغلب موارد خودکار عمل می کند. تصمیمات معمول و روزمره که مستلزم زنده ماندن است، و همه موجودات را در بر می گیرد نیازمند تفکر و تامل نیست. اما حیات معنوی مثل کسب شان و منزلت مساله ی نیست که بتوان به سادگی به دست آورد و بالاتر از آن حفظ موقعیت به دست آمده، مساله ی است مستلزم تفکر و تلاش مضاعف. بنابراین، همواره مسایل هستند که معنی زندگی را ترجمه می کنند. از این رو ما هرگز دچار یک نواختی و دل زدگی نمی شویم، چون همواره در حال حل مساله ی هستیم که با آن به زنده بودن از طریق معنی بخشیدن به زندگیمان دست به گریبان هستیم. هر مساله ی که حل می شود، برایمان مطلوبیت تولید می کند و این چرخه نیست بلکه یک فرایند است. در این فرایند تکاملی ملالی وجود ندارد. خودتان را ببینید آیا تا کنون از این که در حال رشد هستید دچار ملال شده اید؟ ملال در جای است که احساس کنید آن گونه که باید نیست و یا نمی شود! همه ی انتظارات ما اعم از آن های که واقع بینانه باشند و یا غیر واقع بینانه مساله اند.

   انتظارات بخش مهمی از زندگی ما را تشکیل می دهند. انتظار از اندام های خودمان، مثلا" انتظار از اندام حسی به نام چشم ها، دیدن است و انتظار فراتر، دیدن عمیق تر و دقیق تر است که منجر به معرفت به پدیده های اطراف می شود و مشاهده دقیق تر منجر به یافته های می شود که ما را از سایرین متمایز می کند و این برای ما تولید مطلوبیت می کند. مساله رشد امر دایمی است. تمایز که ایجاد شد، حفظ و پیش برد آن مساله ی مهمی است که مورد نظر قرار می گیرد. انتظار از کاری که می کنیم و یا انتظار از معلم و یا دوست و یا پدر و مادر و خودمان، مسایل ساده و گاهی پیچیده ی را تولید می کنند. مسایل باید حل شوند و گر نه در فرایند رشد و زندگی کیفی خلل ایجاد می کنند.

   مساله پدیده و یا موقعیتی است که با آن روبرو شده ایم و برای ادامه فعالیت و یا توسعه خود و ... باید آن را حل کنیم. برای مشخص کردن مساله بايد: اطلاعاتی را درباره آن بدست آوریم تا بتوانیم به درستی  مساله را توصیف و تعریف کنیم. عدم توفیق در توصیف درست مساله، یعنی رها کردن مساله و یا به عبارتی پاک کردن صورت مساله قلمداد می شود. ( مثل یک پزشک اگر نتواند به درستی مساله بیمار را تشخیص دهد و با مسکن به سراغ آرام کردن درد برود) برای این منظور باید زمینه و شرایط پیدایی و نحوه بروز و یا وقوع آن را به درستی بدانیم. همچنین از وسعت، شدت و عوارض ناشی مساله را شناسایی کنیم. در این صورت می توانیم امیدوار باشیم که در حل مساله موفق خواهیم بود. در اغلب موارد، به جای حل مساله، عوارض و علایم آن را نشانه می رویم. فرض کنید، شما حال و حوصله هیچ کاری را ندارید، این حالت علامت مساله است و فشار آوردن به خود و یا دیگری برای حرکت، مساله را وخیم تر خواهد کرد. کمی برگشتن به عقب و مطالعه مجموعه رویدادها و نگرانی ها و ... می توان مساله اصلی را شناسایی کرد. خود شناسایی مساله تا حدود زیادی آرامش را فراهم می کند. گاهی مسایل قابل حل هستند و گاهی غیر قابل حل، مثل اتفاقاتی که می افتند و برگشت ناپذیرند( از دست دادن کسی و یا عضوی و یا موقعیتی) شناسایی اصل مساله و عوامل بوجود آورنده و عوارض ناشی از آن کمک موثر در پذیرفتن آن قلمداد می شود.

 سئوال: 
مساله ای دقیق شناسایی میشه و زمینه برای حل ان فراهم میشه و اون مساله حل میشه.به عبارتی انتظاری براورده میشه.استاد نتیجه حاصل از این حل مساله میشه زندگی یا نه این نتیجه تو زندگی تاثیر میذاره؟

     حل مساله عین زندگی است و خوش به حال آن های که دراکنون و حالا زندگی می کنند. البته پیوستگی مراحل مختلف زندگی و هم پوشانی مسایل همواره ما را معطوف به آینده می کند. این حضرت شاگرد من می پرسد، مربوط به این است که خیلی ها آینده زیبا را وعده می دهند و آن ها به شدت در حال گمراه کردن ما هستند. آینده جای است که آن را می سازیم. حل مساله یعنی گام به گام ساختن آینده. در این فرایند ما ساخته می شویم و انتظارات ما واقعی تر می شود، اندوخته های ما به دلیل حل مسایل افزایش می یابد و از جمیع جهات بزرگ می شویم و شاید هم نه! بنابراین امروز آینده دیروز است و  الی آخر . این بحث در این جا نمی گنجد. بماند

 نظر مجتبی ---سلام
انسان تمام زندگی خودشو صرف حل مسائل مختلف می کنه. حل خیلی از این مسئله ها تقریبا برای ما عادت شده مثلا وقتی گرسنه میشیم مغز ما با یک مسئله روبرو میشه و جواب مسئله هم اینه که برو سر وقت یخچال ( که همیشه خالیه )
اما بیشترین توان انسان رو مسائلی می گیرند که فرد قبلا با اونها مواجهه نبوده مثلا مسئله استخدام ما! مغز ما هر چقدر تلاش کرد باز هم همه به مطلوب دلمون نرسیدیم ( ناگاه یاد یخچال خالی افتادم ) ... که انشاالله به مطلوبهای دلمون می رسیم... نه فقط جذب، بلکه ... (بله)

 آقا مجتبی چند مساله اساسی را ( هدف و وسیله) با هم آورده.  انتظارات بلند مثل آرزو بر جوانان عیب نیست. قدر خودتان را بدانید فردا که رسد، دیگر امروزی در کار نیست! در ضمن اولین جمله با گفته های من تفاوت دارد. من می گم اصلا" زندگی یعنی حل مساله مثل همین فکر کردن شما به این که زندگی چیزی دیگر است و کار چیز دیگر و درس حواندن چیز دیگر و نفس کشیدن و ... من می گویم این ها همه با هم این که بد است یا خوب و یا زشت است و زیبا و  یا سخت است یا آسان، ما زنده هستیم چون مساله حل می کنیم. بعضی ها نمی خواهند بیشتر و بهتر حل کنند، حل نکنند! در عالم موجودات زنده بسیاری از زنده ها به اندازه زنده ماندن تلاش می کنند. مثل درخت با اندک معرفتش فقط ریشه اش را برای غذا و آب به اندازه ای که لازم باشد دراز می کند. اگر به صورت آبیاری قطره ی آب و غذا داده شود، آن اندک ریشه را هم به سمت زندگی بهتر دراز نمی کند و ....

یه پری نوشته:

زندگي يعني حل مساله
حل مسايل و تصميم گيري براي حل آنها
گاهي مسايل راه حل دارند وگاهي راهي براي حل آنها وجودندارد كه در اينگونه موارد بايد مسئله را مديريت كرد
آقاي مجتبي مسئله ي خوردن را مطرح كردند كه بنابر توضيح خودشون يك نيازه معمول و روزمره است كه به صورت عادت است.وبنابر گفته ي استاد :تصمیمات معمول و روزمره که مستلزم زنده ماندن است، و همه موجودات را در بر می گیرد نیازمند تفکر و تامل نیست.يعني حل مسئله نيست.
پس مي توان گفت زندگي فراتراز زنده بودن است چون زنده بودن تنها در رفع مسائل روزمره و معمول خلاصه مي شود ولي زندگي همراه با تفكر براي حل مسائل پيچيده تر مي باشد؟
درباب اين قسمت: انتظارات بخش مهمی از زندگی ما را تشکیل می دهند....واين انتظارات باعث ايجاد مسائلي در زندگي مي شوند كه نياز به حل آن وجودارد....مسایل باید حل شوند و گر نه در فرایند رشد و زندگی کیفی خلل ایجاد می کنند.درواقعيت هم همين موضوع را به عينه ميبينيم....انتظارات ابتدايي كه ما از خودمان داريم باعث مي شوند ما را به سمت من متعالي سوق دهند.
خوب است از فرصت استفاده كنم واين مساله را مطرح كنم كه چرا با وجود انتظارات فراواني كه هر انساني از خود دارد تنها عده ي معدودي هستند كه به انتظارات خود پاسخ مي دهند؟
ومشاهده مي شود كه بيشتر انسانها از نرسيدن به من متعالي شاكي هستند!
(اين موضوع بحث مفصلي مي طلبد)

گاهی مسایل قابل حل هستند و گاهی غیر قابل حل....در مواردي كه غيرقابل حل هستند ميشود همان طور كه فرمودند اصل مسئله را شناسايي كرد (مسئله را مديريت كرد)كه درپذيرفتن و كنارآمدن با مسئله موثر مي باشد.

يك سوال ديگر:اينكه انتظارات بلند مثل آرزو كه به گفته ي شما برجوانان عيب نيست...آيا اين انتظارات سقف معيني براي هر فرد دارند؟
فكر مي كنم كه اين انتظارات هم بايد مديريت شوند...چون اگر آرزوها از خط قرمزي مشخص فراتر روند و به مسائلي تبديل شوند كه حل ناشدني باشند مي توانند يك انسان را فلج كند.

     این یک مساله است که انتظارات تا کجا؟ هر کس با توجه به خودآگاهی که به دست می آورد، می داند که کدام یک از انتظاراتش قابل سرمایه گذاری است و کدام یک فقط یک انتظار و خواهشی است که بر اثر نیاز فرو مانده  بروز کرده و دست نیافتنی است. بنابراین، به راحتی می تواند بین آن چه که تحقق پذیر است و آن چه غیر قابل دست رسی تمایز قایل شود. تا این جا بخش مهم مساله را حل کرده است و همین مقدار او را از تعارض که ممکن است منجر به اسنادهای بیرونی برای عدم توفیق در زندگی را تولید کند، نجات می دهد. حسادت، غیبت، خساست و ناچیز جلوه دادن موفقیت های دیگران، جایگزین های عدم توفیق در بر آوردن انتظارات است. حل این مساله تا حدود زیادی در گرو شناخت خود، و کسب هویت است. بر این اساس مسیر انتظارات و اندازه آن درست می شود. انتظارات بیش از توان و یا نامعقول از نظر فرهنگی و غیره همگی ناشی از عدم مهارت حل مساله و خودآگاهی است که مرور زمان و رشد حاصل از پیوستگی زندگی یعنی حل مساله آن را میزان می کند. معقول و یا نامعقول بودن یک انتظار نسبی است. همین که ملاک های بیرونی ارزش گذاری را شروع کنند، زمینه چند شخصیتی شدن افراد فراهم می شود. به عبارتی می گویند: دل من بهتر از تو می داند که چه می خواهد! اما مساله اینجوری حل می شود که نیاز دارم ...بماند

من متعالی هم از آن مسایل غامض، مبهم و چند پهلو است. اگر کسی بتواند فقط استعدادهای موجود در چشمش را شکوفا کند و یا فقط استعدادهای نهفته در دستانش را فردی می شود منحصر به فرد و ...البته  رسش این استعداد ها مستلزم حل مسایل فراوان، پیوسته و متکامل است. من متعالی، یک تصور است یعنی مساله ی که تا کنون حل نشده . چون مبهم است، و برای تفکر، معلومات کافی در این باره وجود ندارد و از آن انتظارات گیج کننده و شبیه تمثیل نابینا و فیل مولانا. 

 فلج شدن زندگی یعنی، حل شدن در مسایل، آن هم از آدمی به آدم متفاوت است. ممکن است شما کسی را در ازدواج ناموفق بدانی ولی خودش راضی باشد. یا خودش ناراضی باشد ولی دیگران او را موفق به پندارند. یکی می گفت: روزی عقابی از کلاغی پرسید: غذای این همه طول عمر را چگونه تهیه می کنی؟ کلاغ پیشنهاد داد با من باش تا به تو بگویم، عقاب قبول کرد. یک روز رفتند کنار جوب ها و غذا گیر اوردند و سپری شد. روز دیگر، بیرون شهر از میان زباله ها تغذیه کردند، اما اذیت و آزار سایرین را هم تحمل کردند. روز بعدی هم  همین طور . عقاب به کلاغ گفت: پرواز در آسمان نیلگون و تغذیه لذیذ از شکار در عمر اندکم را به زندگی طولانی در کنار زباله ها ترجیح می دهم. برخی به کیفیت زندگی فکر می کنند و برخی به هیچ چیز فکر نمی کنند، فقط سپری می کنند. برخی هدف دارند و برخی می گذرانند و ... زندگی سراسر مساله است، اشاره به زندگی عالی ترین موجود است که می فهمد، احساس دارد، خلق می کند و می تواند وضعش را تغییر دهد و تغییر بکند. می تواند از هیچ به همه چیز برسد. می تواند به طبیعت غلبه کند و آن را به تسخیر خود در آورد. وقتی با هواپیما از زمین کنده می شود، به خودش آفرین می گوید که هیچ موجود دیگری توانایی حل این مساله را ندارد ولی انسان توانسته و دیگر آفریده های این اشرف مخلوقات را ببین! عمه جان می گوید: آدم بی دست و پا اگر در بازی والیبال قهرمان نشود خودش مقصر است. به عمه جان گفتم: نمی شود و لا ینحل است.گفت: حل نشدنی نداریم! راه حلش را یاد نگرفته ایم، و یا مغزمان در خط و سیر معین قفل کرده و پاسخ پرسش ها و راه حل مسایلمان را در آش قابلمه ی مادر بزرگ جستجو می کنیم. بماند

بهترین روش برای حل مسایل:

 حالا که تا حدودی پذیرفتیم زندگی سراسر مساله است و رشد و توسعه ما در گرو حل مسایل است. بهترین روش برای این منظور کدام است؟

 در همین زمین خودمان و این گوشه اش، یعنی ایران و در این کشور عزیز و گوشه اش شهر خودمان و در یک جای از این شهر خانه خودمان و اطرافیان و با داشته ها و نداشته هایم زندگی می کنم. جای دور نروم. من، خودم را می گویم، با قد ...، وزن ... ویژگی های شخصیتی.... توانایی ها و خیلی چیزهای دیگه با انتظاراتم از خودم، بچه هایم، شاگردانم، دولتم، و از همه ی آن های که وارد زندگیم شده اند، یعنی برایم مساله هستند و تولید مساله می کنند تا من باشم و خوب باشم. در کنار این انتظارات من، انتظارات آن ها و سایر مسئولین و گردانندگان کشور هم هست. این یعنی من هستم. من هستیم در گرو حل مسایل است. هستی خوب من در گرو حل خوب مسایلم است. بهترین روش کدام است؟ دوست ندارم بگویید همانی که ... دوست دارم در همین جا که نشسته ایم و در حال نفس کشیدن و درگیر با مسایل، خیلی معمولی و واقعی و زمینی پاسخ دهید. از راه حل های مبهم و رویایی هم خوشم نمی آید. زمینی دارم به شکل مستطیل، می خواهم آبادش کنم و طول و عرضش هم معلوم است. ادامه را در بعدی بخوانید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 برخی از پایه ها و مایه های حل مسایل ( یعنی زندگی)  این جملات را به موسسه موفقیت رابینز نسبت می دهند. وقتنی به دست ما می رسند، ....۱- به مردم بیش از آنچه انتظار دارند کمک کنید و این کار را با رضایت انجام دهید .
۲- با کسی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت صحبت کردن خیلی مهم می شوند. البته این یکی از معیارهایتان باشد.
۳- همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید.
۴- وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همان باشد .
۵- وقتی می گویید : متاسفم. منظورتان همان باشد.
۶- به افراد خانواد خود عشق بورزید.
۷- هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید.  آدمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.
- عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .
۹- در اختلافات منصفانه بجنگید و لی اسم کسی را به زبان نیاورید .
۱۰- مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .
۱۱- آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .
۱۲- وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید : چرا می خواهی این را بدانی؟
 ۱۳-به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .
۱۴-وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید : عافیت باشد.

۱۵-قدر فرصت های را که برایتان پیش می آید بدانید، چون گاهی فقط یک بار در طول عمرتان درب شما را می زند.
۱۶- وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .
۱۷- این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران وپذیرفتن مسئولیت کارهای خود

  ۱۸-وقتی متوجه می شوید که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .
۱۹- وقتی گوشی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .
۲۰- اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستیتان صدمه بزند .

۲۱-  درباره افراد، عملکرد را مورد نقد قرار دهید نه شخصیتش را.
---------------------------------------------------------------

    انسان در فرایند رشد و توسعه خود، براى حل مسایل از روش های گوناگونى بهره گرفته است. بشر چشم به جهان گشود و با پديده هايى در طبيعت روبه رو شد که حس کنجکاوى و يا نياز او را به سوى پرسش گرى و درک بهتر پديده ها کشاند.  چرا درختانى که در فصل زمستان خشک و مرده جلوه مى کنند ، با رسيدن بهار تر و تازه مى شوند و جان دوباره مى گيرند؟ چرا هنگام زلزله زمين به شدت تکان مى خورد ؟ چرا بيمار مى شويم ؟ و هزاران چراى ديگر که هر روز در زندگى بشر خودنمايى مى کردند.

   در گذشته روش های حل مساله  به خوبى رشد نکرده بود، براى يافتن پاسخ پرسش هاى خود، از منابعی مثل تجربه شحصی، صاحب نظران، عقل شامل استدلال قیاسی و استقراریی،  وگاهی به نیروهای خارق العاده مانند چوب و بت ها و ... متوسل می شدند. از طرف دیگر، حل مساله به واسطه خاصیت ارضاء کنندگی  گرایش به خرافات را هم دامن می زد. به این ترتیب با گرايش به خرافات، بشر خود را خشنود مى ساخت که آن رويدادها را به خوبى می شناسد و مى تواند به نحوى آن ها را تحت اراده خود بگيرد. ناشناخته ها اغلب ترس به همراه مى آورند. يعنى ما از چيزهايى مى ترسيم که اطلاعاتی درباره آن ها نداریم و زمانى که آن چيزها را شناختيم، ترسمان نيز فروکش مى کند. بشر ديروز با روى آوردن به خرافات سعى مى کرد پديده ها را تفسير کند تا از وحشت خود بکاهد.  برای مثال، گذراندن زمستان مشکل بود و در زمستان هاى سرد و طولانى، وحشت از سرما و گرسنگى تمام وجودش را احاطه می کرد و او براى رهايى از اين وحشت ، به «خداى سرسبزى » پناه می برد. در اواسط زمستان که هوا به شدت سرد مى شد، آن ها گرداگرد درختى هميشه سرسبز جمع مى شدند و با خواندن دعا از خداى سرسبزى مى خواستند بهار را به طبيعت بازگرداند.  این باورها چنان در دل و جانشان رسوخ  می کرد که واقعا" چاره درماندگی در حل مسایل را از سایر موجودات بی جان طلب می کردند. سال ها طول کشید تا پی ببرد که هر پدیده علتی دارد و بالاخره به مرور زمان بشر  توانست روش علمی در حل مسایل را کشف و به کار گیرد. از این به بعد خیلی از دکان ها بسته شد، رنساس هم به وقوع پیوست.

 برخى از دانشمندان مسلمان  از جمله ، رازى، بيرونى و ابن‌هيثم را نیز می توان از آغازگران روش علمی دانست.

  هر چند روش علمى ، يعنى برخورد با مساله ، جمع آوری اطلاعات در باره آن مساله و فرضيه سازى و انجام آزمايش از فعاليت‌هاى معمول دانشمندان به حساب مى آيند، اما به نظر مى رسد، اغلب مردم بی آن که بدانند، فرایند روش علمی را در حل مسایل  خود به کار می برند و از آن بهره مند هستند. بدین معنی که ذهن ما هنگام برخورد با مساله، فرضیه سازی می کند.  یعنی هر معلولی را به علتی ربط می دهد. ممکن است درست باشد و یا نادرست. اما روش علمی هیچ چیزی را بدیهی نمی داند مگر این که آزمایش کند.  این خصیصه از فرایند های عالی ذهن بشر به حساب می آید.

 امروزه روش علمی در تمام ارکان زندگی بشر سایه افکنده، خوابیدن درست، راه رفتن درست و نشستن درست، خوردن و نوشیدن درست و ... تا مطالعه صحیح، درمان  و هر آنچه به ذهنمان برسد را شامل می شود. دنیا بواسطه روش علمی کوچک شده و ارتباطات از دورترین نقطه زمین به چند ثانیه رسیده است. اغلب بیماری ها قابل درمان شده اند. در عین حال بواسطه روش علمی  می دانیم که، بیماری های جدید بوجود آمده اند.

    پیش فرض اساسی  به کار گیری روش علمی در حل مسایل، این است که هر پدیده علتی دارد. پس در برخورد با هر مساله ی باید علت  و یا علل و شرایط بوجود آمدنش را بدانیم و به شیوه و فرایند درست در صدد حل آن بر آییم.