یادم می آید در دوره ابتدایی، معلمی داشتیم اخمو و ترش رو  که با خودش هم قهر بود. همیشه وقتی وارد کلاس می شد سکوت مرگ آور کلاس را فرا می گرفت.

 

 وارد شد و همان سکوت حاکم شد. دفتر حضور و غیاب را باز کرد. حسن بیا پای تابلو . حسن که کنار من می نشست از جا بلند شد و از پشت سر ما و از روی نیمکت روانه شد. وقت پایین آمدن از نیمکت پرید و صدای پایش آرامش معلم را به  هم زد. معلم سرش را بالا گرفت و با لحن تند گفت: راه رفتن یاد نگرفتی، چرا مثل بچه آدم ... . نگاه پر غیضش حسن را درجا میخ کوب کرد. حسن نیم نگاهی به من انداخت و تو دلش پرسید آدم حسابی ها چگونه راه می روند. بنده خدا راه رفتنش را هم فراموش کرد. به آرامی و با نگاه به پاهایش شروع کرد به رفتن. رو به کلاس ایستاد و مچاله شده و سر به پایین. معلم پرسید محیط مستطیل؟ حسن گفت: آقا اجازه طول بعلاوه ی عرض ضربدر دو. پرسید مساحت مثلث؟ حسن انگشتش را بالا برد و گفت: آقا اجازه مساحت مثلث، چیز، مساحت مثلث. سرش را اندکی آورد بالا و نیم نگاهی به میز ما انداخت و دوباره آقا اجازه و ... معلم منتظر بود تا مچ گیری کند. از جا بلند شد و از زیر میز ترکه را برداشت و به حسن گفت: دستت را باز کن. حسن دست راستش را خم کرد و تا اندازه شانه ها بالا آورد. صدای ترکه و آخ گفتن حسن بلند شد. معلم- آن یکی دست. حسن دست راستش را لای دو پایش گذاشت تا گرمای پاها از شدت دردش بکاهد و دست چپش را تا روبروی شکم بال آورد. ترکه دوم را هم دریافت کرد. گفت: برو بتمرگ. حسن سرخ شده بود. وقتی نشست زیر میز دستش را نگاه می کرد جای چوب یک خط مورب در کف دستش بوجود آورده بود.

  وقتی زنگ خورد، خانه ما نزدیک مدرسه بود. از شیب تند درب مدرسه خارج شدم و از روبروی خانه خاله یاسمن عبورکردم و رسیدم به درب شرقی منزلمان . در حیاط پدر داشت اسب علی زمان را نعل بندی می کرد. بی مقدمه رفتم پیشش. پدر گفت: برو کنار خطرناک است. گوش نکردم و پرسیدم ، مثلث به چه دردی می خورد؟ پدر گفت: مثلث چی هست؟ فورا" کتاب را باز کردم و نشان دادم. پدر با یک دستش میخ فلزی را گرفته بود و با دست دیگر چکش را به سر میخ می کوبید مشهدی علی هم پای اسب را از زانو به طرف پدر خم کرده و محکم نگه داشته بود.  گفت: درس است و باید یاد بگیرید ولی مثلث آب و نان نمی شود. پدر سواد مکتب خانه ی داشت و قرآن و تعزیه هم می خواند. کتاب رابستم و رفتم خانه و برای مادر تعریف کردم که معلم چگونه حسن را زد. نهار آبگوشت داشتیم. نان خشک های که مادر اغلب از خرده نان های سفره به یک کیسه ی سفید جمع می کرد برای من هم تو کاسه ریخت و بعد از قابلمه آب گوشت ریخت. پدر داشت دستش را خشک می کرد، گفت: برو از انباری چندتا پیاز بیاور. وقتی برگشتم مادر داشت کتک خوردن حسن را برای پدر تعریف می کرد. پدر پرسید چرا معلم حسن را تنبیه کرد؟ گفتم مساحت مثلث را بلد نبود. پدر گفت: چوب معلم گل است و تا بچه نخورد آدم نمی شود. 

 بعد از ظهر، دو جلسه کلاس می رفتیم و با سه جلسه ی صبح می شد پنج جلسه. به حیاط که رسیدم، مادر روی بالکن چادر به سر ایستاد بود. گفت: بریم به حاج آقا سربزنیم. من مادر بزرگ مادری را ندیدم. وقتی رسیدیم و از دروازه حیاط بزرگ وارد شدیم زیر ایوان بلند و گوشه سمت چپ اطاق حاج آقا بود. یک راست رفتیم پیشش. من کنارش نشستم و مادر هم روبرویش. من به زانوهایش تکیه دادم و نمی دانم با مادر چه صحبت کردند. مادر رفت پیش خانم ها و من ماندم پیش حاج آقا. از من سئوال می کرد و نصحیت که درس هایت را خوب بخوان. گفتم کی وضو می گیری ؟ گفت : وقت نماز. گفتم: معلم در درس تعلیمات دینی می گفت: اگر هنگام وضوی کسی آب را از آفتابه بریزیم تا او وضو بگیرد خدا برای ما هم پاداش می نویسد. حاج گفت: برو بازی کن وقت وضو خبرت می کنم. پرسیدم حاج آقا جان مثلث به چه دردی می خورد. کتاب را باز کردم و نشان دادم. گفت: من سواد ندارم حتما" به درد می خورد والا در کتاب نمی آوردند. وقت وضو شد رفتم و آفتابه فلزی را برداشتم. حاج آقا دستش را شست و بعد به من گفت: بس است پسرم. گفتم : حاج آقا هنوز وضو تمام نشده! گفت: برای شما پادشش بس است. بعد از دایی فیروز پرسیدم؟ گفت: سرت را کلاه گذاشته!! چون شما در پاداش او شریک می شدی و فقط برای شستن دست شما را شریک کرده و بعد نیت وضو. چون وضو با شستن صورت شروع می شود. خیلی ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم.

  پس از اتمام دوره ابتدایی من و حسن و چند تای دیگر رفتیم به مدرسه راهنمایی. معلم ریاضی ما آقای قرائتی بود. رشته خودش زبان بود ولی ریاضی و زبان درس می داد. آدم سیاه چرده و لاغر اندامی بود، راست راه می رفت و جدی بود. همه بچه ها ازش حساب می بردند. بالاخره درس رسید به حالت های تشابه دو مثلث.  ریاضی را زنگ اول داشتیم. وقتی رسیدیم بچه ها گفتند: حق نداری بگی تمرین ها را حل کردی، اینجوری هیچ کس تنبیه نمی شود. وارد کلاس شد، همان سکوت حاکم شد. گفت دفترهایتان را بگذارید روی میز.  حسن بیا پای تابلو. حسن گفت: آقا نتوانستم حل کنم، یعنی هیچ کس بلد نبود. آقای قرائتی از پشت میز بلند شد و پرسید کی حل کرده؟ به من هم نگاه کرد. صدای هیچ کس درنیامد. به نقی که از همه تنبل تر اما جسورتر و قوی تر بود گفت: فورا" و خیلی زود برو رودخانه سه تا چوب زیتون بیار. نقی بلافاصله حرکت کرد و تا به خودمان بجنبیم آمد. سهم هرکس سه چوب بود. رسید به من، من دفترم را بازکردم و گفتم من حل کردم. گفت: تو غلط کردی پدر سوخته و اولین چوب را زد به کتفم. دستم را باز نکردم . گفتم من غلط نکردم بچه ها گفتن نباید بگم حل کردم  تا شما کتک نزنی. گفت: غلط کردن و ... مرا از کلاس انداخت بیرون.

 داشتم از جلوی دفتر رد می شدم که مدیر مدرسه توی دفتر با خانم گل می گفت و می خندیدند. تا مرا دید گفت: کجا منوچهر؟ گفتم: من تمرینات را حل کردم، آقا هم فحش می دهد و هم کتک می زند. گفت: بیا تو. رفتم داخل دفتر، خانم علوم از سیب های تغذیه بچه ها پست کنده بود و با دو انگشتش گذاشت توی دهان مدیر. در حالی که سیب را گاز می زد به خانم گفت: منوچهر شاگرد زرنگ مدرسه ماست. پرسیدم آقا مثلث چیست؟  کمی خندیدند و بعد خانم یک خورده توضیح داد ولی نفهمیدم. آقای مدیر یک کتاب بزرگ داد و گفت توی این جواب شما نوشته شده. گفتم: از کجا می دانسته ؟ خندیدند و خانم علوم گفت این لغت نامه است.  وساطت کردند و من رفتم کلاس.

 وقتی رفتم خانه برای پدر ماجرا را تعریف کردم و پدرگفت: اشتباه کردی و حق با معلم است. آن کتاب بزرگه را توضیح دادم که همه لغات را معنی کرده بود و نوشته بود مثلث سه گوشه است و مجموع زوایای آن و چند تا است و درس هندسه یعنی اندازه گیری و .... پدر باور نکرد که کسی بتواند معنی همه لغات را بلد باشد و به پدر گفتم مثل کارخدا بود که همه چیز را می دانسته و همه کار را بلد است و ...

 وقتی در دبیرستان شهید درس می خواندم دوباره سر کلاس آقای حاج سیدجوادی در درس مثلثات مشکل پیش آمد. اما دیگر حسن نبود. حسن تو شرکت ...کار گرفته بود. 

حسن امروز به خیلی ها نان می دهد و صاحب چند... شده است.

 یک معلم دیگری هم بود خیلی خوش اخلاق بود و حرفه درس می داد که حسن ارادتی زیاد به او داشت و حالا هم حساب کتاب دفترش را به او سپرده.