سفید مثل ....
یک کم برگشتم به عقب، برای این کار نوشته هایم در کلاس های درس در حاشیه دفتر بیست سال پیش را مرورکردم. رفتم به جوانی و معلمانم و .. خیلی دلم می خواست با همان حال و هوا بنویسم. نشد! بماند
وقتی معلمی در سر راه زندگیم قرار می گرفت!!، باورش برایم سخت می نمود. یادم می آید که دکتر ... لطفش خیلی شامل حال من می شد. یک روز در اول پله های ساختمان چند طبقه در خیابان ۱۶ آذر،کتاب بغل دیدمش، نمی خواستم به طبقه آخر بروم، کتاب ها را از ایشان گرفتم و پله ها را به پای استاد بالا رفتیم . نفس زنان، گفت: خدا خیرت بدهد، این قلب با من همراهی نمی کند!. درب را باز کردم و کتاب ها را روی میز نهادم و گفتم: اجازه می فرمایید استاد؟ داشت کتاب ها را جور می کرد تا در قفسه قرار دهد و سر به کتاب ها فرمودند: ... آن بحث روابط انسانی را کامل کن.
امروز درباره همان روابط انسانی (تکریم ارباب رجوع)که معلمم فرمودند، و از دغدغه های من هم بود، دعوت شدم تا نیم روزی کار کنم. سفارش این معلم چه عزت و احترامی برایم به بار آورده و تا به امروز به یادش و حرف هایش و ... هم نانش را می خورم و عزتش را. این معلم یک بار اشتباه کرد و من ۱۰۸ تا جدول را دوباره سازمان دهی کردم ، یعنی آزمونی را به کاربرده بود با متغیرها نمی خواند. بسیار سخت بود. اما معلم بود، وقتی متوجه شد، عرق پیشانیش را با دستمال پاک کرد. من خیلی شرمنده شدم. تازه فهمیدم آدم های بزرگ و صاحب کمالات و دل دار هم ممکن است اشتباه بکنند. امروز هم اشکالتم را از ایشان می پرسم و با روی باز و حوصله پاسخم را می دهد. مثل این است که خدا این ها را آفریده معلمی کنند نه مثل من عمله حق التدریس باشند. تعارف نمی کنم، نیازهایمان هنوز به سطوح بالا نرسیده و در اغلب موارد خودخواهانه است. خدا کمک می کند. ممکن است در باب معلمی شماها از من جلو بیفتید. اما کسی در این جا باور نخواهد کرد که وظیفه معلم هدایت و رهبری افراد برای موفقیت در زندگی و از این جور چیزهاست. به شما خواهند گفت به وظایفتان عمل کنید. شما تعجب خواهید کرد که وظیفه من اگر تدریس کتاب هاست، آن را که رسانه های غیر من بهتر می توانند!! از خودت سئوال می کنی وظیفه من مگر تربیت نیست؟ این مهم بی همدلی ممکن می شود؟ و
وقتی معلمم سفارش می کرد فلانی را ببینم، فکر می کردم کسی هستم و معلم روی من حساب باز کرده و از این جور چیزها، اما دریغ از سفارش یک کار شخصی و یا کاری که نفعی برایش داشته باشد! این ها را بعدا" فهمیدم. خودش یاد داده بود که نیاز ها رفتار آدم را هدایت می کند. روی این یادگیری همواره فکر می کردم نیاز معلم من کدام است؟ این واقعا" برایم سئوال بود که به بحث فرانیازها رسیدم. یافتم که: برای این که زندگیت معنی دار شود، خدمت صادقانه بهترین راه قلمداد می شود و این یکی از فرا نیازهاست که آدمی را از به هم ریختن حفظ می کند. بعدا" فهمیدم که دغدغه اش رشد شاگردانش هست و لاغیر.
وقتی معلمم محبتش را از ما دریغ نمی کرد و ما را دوست داشت، فکر می کردم لابد نیازمند است و باید کشف کنم. اما دریغ از یک ذره توقع. وقتی به عقب بر می گردم ، می بینم درک آدم های بزرگ برای آدم های که امتداد دنیا را تا نوک دماغشان می بینند سخت است! من خودم هم نبودم چه رسد به درک دیگران . وقتی یک مساله ی ساده را حل می کردم گمان می کردم، برای مساله ی مهم بشریت چاره ساز شده ام!
یک روز برای دیدن آن معلمم که همواره می خواست مرا ببیند و اگر در عرض یک هفته خودم سر نمی زدم از بچه ها سراغم را می گرفت به تهران رفتم. در اطاقش در میان انبوهی کتاب نشسته بود. تا مرا دید بلند شد و باز هم مثل هميشه شرمنده كرد. گفت: خوب شد آمدی این کتاب ها را ببرید برای خودتان، بیش از ۲۰۰ جلد بود. گفتم: دلم هوای ترا را کرده بود و کتاب لازم ندارم و از درس، مشق، مدرسه و مسجد هم بیزارم! گفت: به کجا رسیدی؟ گفتم: همان را هم که شما داده بودی گم کردم. دعوت کردم تا چند روزی مهمان باشد. و هوا عوض کند. و....گفت: کتاب ها را ببر برای مرکز تان. بعد هم نشستیم و گپ خودمانی و تعلیم و تربیت و ... این روز را از عمر مفیدم نوشتم. خوشحالی او برایم بسیار ارزشمند بود. فکر می کردی یکی ترا دوست دارد برای خودش بعدا" می فهمیدی اصلا" به دوست داشتن تو نیازی ندارد!! اما ......
از بس معلم ندیده بودم، وقتی به من گفت تو یکی ازامید های من هستی باورم نمی شد. یک روز از من پرسید: با این بیان فردوسی چطوری؟ توانا بود هر که دانا بود. گفتم: قبول دارم. بعد خیلی فکر کردم، آیا آدم های دانا تواناتر هستند؟ از یکی پرسیدم و گفت: من قبول ندارم. زیرا هستند آدم های که از نظر مالی و بدنی تواناترند، ولی داخل مغزشان خالی است. دو کلام حرف حساب ندارند و خیلی از نشانه های دانایی مثل سواد را هم ندارند ولی در جامعه از قدرت بالای برخوردارند. مانده بودم این توانایی چیست که مبنایش دانایی است؟!
مدتی ذهنم را مشغول کرده بود، بالاخره از خودش پرسیدم؟ گفت: فرض کنید می خواهید تصمیمی مهمی اتخاذ نمایید، دانایی به ابعاد مساله شما را در درست انتخاب کردن راه حل مناسب با خطای کمتری مواجه می کند. دانایی به آینده رشته ها و ... گفت:دانایی باعث می شود تا در دراز مدت شما موفق بشوی. و از این جور چیزها....خيلي از حرف هايش را هم نفهميدم.
دانایی به نقاط قوت و ضعف آدمی، دانایی به فرهنگ و آداب رسوم و دانایی به روش درست انجام دادن کار و کار درست و ... همگی در توانایی آدمی موثر است. یاد موضوع انشایی دوران ما قبل افتادم که می پرسید علم بهتر است یا ثروت؟
بالاخره گاهی سئوالی می کرد و مغزمان را به کار می گرفت. از بس معلم ندیده بودم، با خودم می گفتم، این آدم چقدر فکر می کند و مطلبی را تهیه می کند تا ما را وادار به فکر کردن بکند واقعا" بیکار است؟!! بعد خودم را قانع می کردم که حدیث موثقی می گوید:" یک ساعت فکر کردن برابر هفتاد سال عبادت است". عجب آدم خیرخواهی بوده آن معلم، که ما را به سر سفره این همه نعمت می برد. اما من دانایی و توانایی اندکی برای استفاده از سفره ی مغز و دل آن معلم داشتم.
در كمبود آدم هاي عملا" خيرخواه روزگار ما، يكي ما را به زحمت مي انداخت، آقا مقاله بنويسيد و طرح بدهيد و ... يك روز گفتم: آقا اين ها را ياد بگيريم و يا ياد نگيريم در زندگي ما تاثير ندارد. فلان ها امتياز فلان را گرفتن و دنيايي خودشان را آباد كردند و ... گفت: خودتان باشيدآقا، اين ها به درد مي خورد! آن ها زحمتشان را زياد كرده اند! با خودم گفتم: اين بنده خدا هم ... وقتی یک باغچه ایجاد کردم فهمیدم که زیاد داشتن خود به زحمت انداختن هست و تازه فهمیدم که خودشان را به زحمت می اندازند یعنی چه؟
از بس آدم بزرگ نديده بودم، فكر مي كردم بيشتر مي فهمم و من وكيل خيلي چيزها هستم. بعدا" فهميدم چقدر معني دار حرف مي زنند اين معلمان خود ساخته! يك روز ازش خواستم اجازه دهد نقدش كنم. در حال نوشتن بود، قلم را گذاشت روي برگه و پاي چپش را انداخت روي پاي راستش و دست هايش را به هم گره كرد و اندكي صندليش را به سمت من چرخاند و نگاهش را دوخت به چشمانم، گفت:بفرماييد، من روي نظرات شما حساب مي كنم. هيچ نگفتم و با لبخند گفتم: همه از ياد رفت . دوباره به حالت عادي نوشتن برگشت و گفت: نگفتي از نواقص من! گفتم: خدا نكند. گفت: آدم كامل؟! از آن به بعد آدم كامل شد برايم مساله. البته براي خودم حل كردم، اما هنوز براي شاگردانم حل نكرده ام و بماند.
یک روز در نماز خانه کنار هم نشسته بودیم، نماز شروع نشده بود. آن دو دیگر صحبت از معلم کردند، می خندیدند! سئوال کردم، یکی گفت: خیلی ساده است و دیگری گفت: صادق است. و از این حرف های بچه های امروزی! بعد از نماز رفتم پیشش، دوست داشتم نظرش را درباره خودمان بدانم نه فقط خودم بلکه همه شاگردانش. سئوال کردم، گفت: جوان هستید. گفتم: ویژگی جوان این است که مخ دیگری را به کارگیرد؟ گفت: چه اشکالی دارد! گفتم: چگونه متوجه می شوید؟ فرمودند: آن قلم های که بازیچه ی دست شماست من تراشیده ام! پرسیدم یعنی، لب به سخن وا شود بزرگان پشتش را می خوانند؟ گفتند: نه آن قدر غلیظ که شما گفتید، اما شعر مرا به غلط و با جدیت برایم می خوانید. پرسیدم: وقتی احساس می کنی کسانی پشت اعمال ظاهریشان نیتی کوچلو و بی قدری را دنبال می کنند، چه حالی به شما دست می دهد؟ گفت: هیچ. گفتم: آن کسان در ذهنت بد جلوه می کنند؟ گفت: منظور. گفتم: اندازه می خواهم. خودش را جابجا کرد و گفت: آقا! خودت باش. گفتم: لطفا" جواب بدهید واقعا" برایم سئوال است. فرمودند: به نظر شما من چقدر باید حقیر باشم که از اظهار ارادت شاگردم دلگیر شوم، ولو از من انتظاری هم داشته باشد. من باید عاقل باشم. مراجعین من عموما" افراد قابل اعتمادند و شما هم یاد بگیر اعتماد کن ولو ضرر کنی. حرفش برایم قابل هضم نبود. پرسیدم ، یعنی آدم های که هنوز نقش اجتماعی پیدا نکرده و شخصیتشان شکل نگرفته بیاید و سربه سرت بگذارند و تو بدانی تفریح می کنند، آن وقت اینجوری؟!! گفت: خودت داری می گی هنوز شکل نگرفته اند!! پس رفتارها خیلی بیرا نیست!. با خودم گفتم، مگر می شود؟!! یادم آمد، حرف های آن دو، ولی جرات نکردم سئوال کنم. به خدای خودم گفتم: سعه صدری که گفتی یعنی همین؟ البته این را باید از یک آدم چیز بلد سئوال کنم. باز یاد خودم افتادم که همیشه می گفتم: چه تنگ حوصله ی در وسیع این هنجار، هنوز اول راه است و منزلی در پیش. بعدا" همین بلا به سرم آمد. اما یادگرفته بودم که ... بعدا" فهمیدم چقدر دوست داشتنی هستند بچه ها !. گاهی همین رفتارهای کودکانه و مبتنی بر جوانی و فرهنگ امروزین ( نفع طلبی، خودخواهی و مادی نگری )آن را جالب تر می کند. شما بعدا" این ها را می فهمید و شماها همواره تغییر خواهید کرد. یعنی بزرگتر خواهید شد. گاهی حسرت می خورم به معلم خودم که چقدر زیبا زندگی می کرد. یک روز از من سئوال کرد، تو خودت هستی؟! گفتم استاد، با این که هربار شما را می بینم حداقل یک بار تذکر می دهی که خودم باشم، تلاش می کنم تا خودم باشم، با این وجود همیشه نه! گفت: باجناق من در فلان شرکت کاره ی مالی است. هر سال چند میلیون برای عوض کردن دکور حانه اش خرج می کند، بالاخره خواهر و چشم به هم چشمی هم .... با خودم گفتم: معلم من دارد مسایل شخصی و خانوادگیش را برایم تعریف می کند! بعدا" که کمی بزرگتر شدم از توجه و بزرگی که در حق من می کرد، ناراحت می شدم. من که می دانستم هنوز نرسیده ام ولی او همواره مرا مثل آدم بزرگ ها می دانست و رفتار می کرد. همین نوع نگاه به من کمک می کرد تا خودم را بیابم.
یک روز از همین طریق وب به معلمم گفتم: آیا محبت به کسانی که هنوز در خودشان گیر کرده اند، اسراف در دوست داشتن است؟ نوشت: شما چه هدفی را در زندگیت دنبال می کنی؟! این بار رنگی و رنگی نه سفید مثل...
از امتحان رفتار سازمانی که بیرون آمدم، خسته بودم. همین طوری سر از اطاق معلمم در آوردم. از در که وارد شدم بلافاصله روی صندلی نشستم، تا خودش را تکان ندهد تا من شرمنده شوم. از پشت پنجره پشتی اطاقش ساختمان های سازمانی دانشگاه تهران معلوم بود. چشمم افتاد و بلندی ساختمان ها توجه ام را جلب کرد. معلمم سئوال کرد: چه می بینی؟ گفتم: عظمت پیشرفت دانش ساختمان سازی را. گفت: همه رشته ها با یک جهش بلند رو به پیشرفت هستند و می بینی که بشر چگونه در حال نوردیدن مسایل خود هستند. باز سئوال کرد: یادگیریت چطور است؟ گفتم: راضی هستم استاد. گفت: بگو ببینم. گفتم : وقتی در خیابان راه می روم هر چیزی می بینم، سعی می کنم دقیق نگاه کنم و یا آدمی را می بینم که با عجله غذا می خورد و یا جلوی ویترینی مغازه ای پر زرق و برق می ایستم و بضاعت خرید ندارم و خلاصه درب مغز را برداشه ام و کناری نهاده ام. گفت: خوب است، تازه شدی مصداق " همه را بشنوید و بهترین را انتخاب کنید". گفتم نه این اندازه، به وسع و توان خود. فرمودند: سرعت رشدت زیاد است و گاهی بیش از انتظار... گفتم: شما لطف دارید استاد ولی تا شما خیلی مانده. گفت: همین ... من که می دانستم کی هستم و چه! اما همواره می خواست اعتماد به نفسم را تقویت کند.
از آن جا رفتیم برای نهار، آن موقع پول نهار را پرداخت می کردیم( چلوکباب پرسی دویست ریال) من خواستم حساب کنم، نگاهم کرد و دستم را از جیبم در نیاوردم. یادم افتاد که دکتر سید جوادی در یک جلسه که خدمتشان بودیم از امروزی ها گلایه می کرد که این بچه ها آداب بلد نیستند. ادامه داد یک عده جوان با دم و دستگاه آمده بودند برای مصاحبه، نرسیده دستشان را برای دست دادن دراز می کردند و هنوز یاد نگرفته اند که اول باید بزرگتر دستش را دراز کند. آن هم اگر صلاح بداند!! غذا سرو شد، این را بلد بودم زودتر شروع نکنم. گفت: بسم الله و به آرامی شروع کرد به خوردن سالاد و من هم همین طور، بعد ماست و من هم همین طور. غذای اصلی را آوردند با آرامش و با مرتب کردن قاشق غذا را بر می داشت و با حوصله می جوید و .. نصف بشقابش را خورد و من هم همین طور. نوشابه نخورد، من دلم می خواست ولی استاد هیچ نگفت و من هم نخوردم و اندکی نشستیم و بعد بلند شدیم. در راه روی ساختمان آموزشی گفتم: استاد اجازه می فرمایید، گفت: دسر مانده و راه افتاد. هیچ نگفت و من هم رفتم اطاقش، میوه آورد. گفت: وقتی معلمان سنشان بالا می رود دوست دارند شاگردانی خوبی حاصل عمرشان باشد. اندیشمند و صاحب نظر. همین طوری نگاهش می کردم. گفتم: نام معلم با آثارش می ماند. گفت: بهترین اثر، تاثیر اندیشه هایش است که در قلم و وجود شاگردانش جاری می شود. گفتم امروزه ارزش یک م... بیشتر از یک دانشمند است. گفت: اندیشه می ماند و رشد می کند و خودش را نشان می دهد، درست مثل پرسشی که برایتان پیش می آید، ممکن است نتوانید مطرح کنید ولی از بین نمی رود. من که نفهمیدم چه شد.
آن معلم از من پرسید مهمترین ویژگیت را می شناسی؟ گفتم: .... گفت: نه! گفتم: آن چه بزرگان در دیوار کاه گلی می بینند امثال من در آیینه نمی بینیم! فرمودند: گاهی چنین است و نگاه من و تو می تواند مکمل یکدیگرباشد. پرسیدم: مهمترین ویژگی من کدام است؟... گفتدند: شما معلمی، از شاگردانت بپرس.
می گفت: آموزگار و روزگارُ هر می آموزندُ اما این کجا و آن کجا!
یک روز از من پرسید از مال دنیا چه داری؟ گفتم: هیچ! گفت: درست می شود. منظورش این بود که هرچه بخواهی به دست می آوری. گفتم : شواهد . گفت: سرت را بالا می گیری! و محدوده یادگیریت باز است.گفتم: این از عیب های من است که حتی از خال لب و چشم خمار و حال خوب سر در آورم و این میزان را دوست ندارم. سرش را تکان داد و هیچ نگفت! ولی بعدا" فهمیدم هر چه گفته بود درست از آب در آمد. به خودم می گوییم خدایا چه می شد این معلم خیلی پیش از این ها سر راه زندگیم قرار می گرفت و مرا به خودم می نمایاند. البته الان احساس می کنم آدم کال قدر پخته چه داند! چه بسا بوده اند که من استعداد و قابلیت کسب فیض نداشتم!
یکی می گفت: یک مستشرق، از یک آدم هفتاد ساله ی ایرانی که به ظاهر قوی و شجاع و ... می نموده می پرسد، آیا تا کنون دروغ گفتی؟ می گوید: در بیست و هفت سالگی ازدواج کردم و دوباره در چهل سالی هم ، اما هنوز به زن اولم نگفته ام. پرسیده بود، یعنی سی سال است یک زندگی پنهانی داری؟ گفته بود بلی! دو دستی زده بود به سرش! من از معلمم سئوال کردم چرا ما اینجوری هستیم و چند شخصیتی و چرا نمی توانیم خودمان باشیم؟ گفت: نمی دانم! بعد از آن این هم شد مساله؟ فهمیدم اما من هم می گوییم نمی دانم! چون همه تزویر می کنند! و عشاق را تعزیر پس لایه ، لایه بودن سودآور است. یک روز از من پرسید شما فکر می کنی چرا اینجوری هستیم؟ گفتم: نمی دانم! خندید و گفت: فکر می کردم بعد از بزرگ شدن خیلی چیزها را می فهمی و به زبان نمی آوری! ولی می بینم همین حالا خیلی چیزها را فهمیدی!!!. خوب است می توانی در شهر نابینایان یک چشمت را ببندی و خیالم راحت شد که روزگار بهت یاد نمی دهد که یک من ماست چقدر کره دارد. گفتم: چه زیبا ترویج می کنی؟ گفت: این از عیب های من است. اصل اندیشه ی معلمم هنوز هم برایم مجهول مانده! اما همیشه می گفت: دنیا به کام مزوران نیست آقا خودمان باشیم و سالم. مطالب را زیاد باز نمی کرد، باید با موضوع درگیر می شدی تا می فهمیدی و بعدا" برای تست می رفتی پیشش که آیا درست است یا نه. صریح می گفت درست و یا چیز دیگر!
بیست سال پیش یک کاری تحقیقی درباره نظام جدید آموزش متوسطه داشتم، رفتم پیش معلمم و خواستم نظارتش را قبول کند. قبول کرد و کار را شروع کردم. سئوالی داشتم، گفت: برو پیش بازرگان. رفتم . بعد از چاق و سلامتی، سئوالم را پرسیدم .آن وقت دکتر بازرگان مشاور دکتر نجفی وزیر آموزش و پرورش بود. گفت: اتفاقا" در وزارت آ .پ دنبال چنین کاری هستند. من می توانم نظارتش را قبول کنم. نگفتم معلمم قبول کرده. برگشتم پیش معلمم و موضوع را گفتم. بدون معطلی گفت: ایشان استاد مسلم این گونه طرح ها هستند، با ایشان بردارید. گفتم: با شما ... گفت: آن ارجح تر است. معنی تواضع علمی را نمی دانستم ولی عملا" در معلمم دیدم. هنوز هم سفید مثل...
"یک معلم"، سال ها فعالیت در کلاس درس را در کارنامه شغلی خود ثبت کرده. بچه ها را دوست دارد و همواره موفقیت آن ها براش مهم بوده و هست. علاوه بر آن،" یک معلم" فعالیت های خود را با تدریس درکلاس های چند پایه شروع و تا تدریس در دانشگاه ها ادامه داده است. همچنین تدریس در دوره های تربیت معلم و تربیت مدرس برای دانشگاه ها را به کارنامه خود اضافه کرده است. با وجود فضای مدیریتی غیر شایسته سالار هنوز شوق معلمی را از دست نداده است!!